بگو : با نهان کننده نور ، بهار
بگو : با خاموش کننده نور ستاره ها
بگو : با تاریکی ، با شب ، با ظلمت ، با سکون
نور روزنه بسیار دارد ، بهار ریشه در خاک دارد
نفس ستاره ها با نفس صبح در پیوند است
جشن بهاران نزدیک است
××××××××××××
این وبلاگ رو تقدیم میکنم به همه ی کسانی که " خود کاری نمیکنند و از اینکه دیگران کاری انجام دهند ناراحت میشوند "
( نقل قول از دکتر طه حسین )
آرشیو
تماس با من
پروفایل مدیر وبلاگ
بایگانی وبلاگ
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوند های روزانه
تولد
نگاه كن
پیام نوروز 88
آرزو
مولا علی
عمل جراحی
نگرش مثبت و نگرش منفی
خلیج فارس یا خلیج ...
فهرست عناوین مطالب وبلاگ
آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
سیاسی
مناسبتها
مذهب / فلسفه
نوشته های آرش
انقلابیون
عاشقانه
کلام دیگری
کلام من
شاعرانه
طنز
پیامک
اولین ها
آخرین ها
گوناگون
لینک ها موضوع شخصی
♣ هم بلاگی ♣
♣ دست نوشته ها ♣
♣ گلادیاتور و پرنسس ♣
♣ غروب تنهایی ♣
♣ little heart ♣
♣ شاپرک خیال ♣
♣ مینایی ♣
♣ ای ستاره باورت نمیشود !! ♣
♣ ما انسانیم ♣
♣ زمستان ♣
♣ زنبوردار ♣
♣ اینجا آخر جاده است ♣
♣ حرف های نگفته قلب تنهای من ♣
♣ گل پاییزی ♣
♣ جوان امروز ♣
♣ دل نوشته ♣
♣ بی نام و نشان ♣
♣ واکسی ♣
♣ حرفهای نگفته ی قلب من♣
♣ دزیره ♣
♣ درگذر لحظه ها ♣
♣ آسمان ♣
♣ نوشته های تنهایی ♣
♣ مسیر سبز ♣
♣ دریای عشق ♣
♣ پرحرفی های بی دردسر ♣
♣ بایادخدای واژه به واژه ی دلتنگی هایم ♣
♣ every time and evrey where be honestly ♣
♣ در مسیر پرواز ...♣
♣ ادبی ♣
♣ خسته و دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره ♣
♣ japan ♣
♣ اميد يعني زندگي با بالهايش ♣
♣ سرمشق های یک پونه ♣
جامعه و سیاست
♣ خبرنامه امیرکبیر ♣
♣ آوای پلی تکنیک ♣
♣ ندای پارس ♣
♣ ما انسانیم ♣
♣ ایران دخت ♣
♣ آخرین سامورایی ♣
♣ ایران سرزمینم ♣
♣ شورشگیران ♣
اندیشه و مذهب
♣ قرآن ♣
♣ نهج البلاغه ♣
هنر و ادبیات
♣ ترانه های زمستان ♣
♣ باران که ببارد همه عاشق هستند ♣
♣ ادبی ♣
♣ دریچه های شعر و زندگی ♣
♣ خسته و دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره ♣
کتاب خانه مجازی و آنلاین
♣ کتاب نیوز ♣
♣ کتاب خانه مجازی مبایل ♣
♣ لغت نامه دهخدا ♣
♣ دیکشنری انگلیسی و فارسی ♣
♣ بزرگترین بانک مقالات علمی_سایت سهند ♣
علم و فن آوری
♣ بزرگترین بانک مقالات علمی_سایت سهند ♣
♣ دانستنی های زیست ♣
♣ کارشناسی ارشد حسابداری ♣
♣ مهندسی مکانیک ♣
♣ فیزیک بدون فرمول ♣
ورزش
♣ Iran Martial Arts ♣
اخبار و رسانه ها
♣ نقدی بر رسانه های افغانستان ♣
تجارت و اقتصاد
♣ اقتصاد و حسابداری ♣
فرهنگ و تاریخ
رایانه و اینترنت
♣ انواع نرم افزار کامپیوتر و مبایل ♣
♣ ترفندهای کاربردی کامپیوتر و ویندوز ♣
طبیعت
♣ همه چیز درباره ی همستر ♣
♣ فروش خوکچه هندی و سایر جوندگان ♣
سفر و توریسم
♣ japan ♣
سرگرمی و طنز
♣ sms ♣
♣ جالب دات نت ♣
♣ بدون سانسور ♣
♣ دنیایی از همه چیز ♣
خانواده و زندگی
♣ جامعه شناسی ♣
♣ عشق مامان ♣
سازمان ها و ارگان های بین المللی
♣ یونیسف ♣
♣ یونیسف ایران ♣
♣ کمیته بین المللی صلیب سرخ ♣
♣ رییس صلیب سرخ بین المللی در ژنو ♣
♣ نماینده ی صلیب سرخ بین المللی در تهران ♣
♣ کمیساریاری عالی پناهندگان ♣
♣ نماینده ی کمیساریاری عالی پناهندگان در سازمان ملل ♣
♣ نماینده ی کمیساریاری عالی پناهندگان در تهران ♣
سازمان ها و نهادهای ملی
♣ سازمان سنجش آموزش کشور ♣
♣ بانک مرکزی ایران ♣
وبلاگ و وبلاگ نویسی
♣ عروسکهای متحرک یاهو ♣
♣ کدهای خفن جاوا اسکریپت ♣
فارسی زبانان در دیگر کشورها
♣ نقدی بر رسانه های افغانستان ♣
آمار بازدید وبلاگ
امکانات





سلام
از وقتی یادم میاد زندگی سخت و خشنی داشتم . از بچگی تو کل فامیل اینو حس میکردم که زندگیمون با بقیه فرق داره . حس میکردم سختی و جدیت خاصی در زندگی ما هست که دیگران اینو ندارن . وقتی بچه بودم همیشه در مهمونی ها بزرگترها سربسرم میزاشتن و بهم میگفتن : اخمو ، چرا اینقدر اخم کردی . بد اخلاق، اخم هات رو باز کن . و همیشه اینو میگفتن . اونها راست میگفتن اما من دست خودم نبود . از شنیدن این حرف ها همیشه ناراحت میشدم . چون هیچ وقت نمیخواستم بد اخلاق باشم ، هیچ وقت نمیخواستم اخم کنم . اما زندگیم اینطور بود. کودکیم در زیر آفتاب سوزان کویری سپری میشد . و اخم ، نماد و نشانه ی صبر و شکیبایی مردم کویر است در برابر آفتاب سوزان .
در برابر سختی ها هیچ وقت ناامید نشدم . ناراحت شدم ، گاهی افسرده شد ، در خودم فرو رفتم اما هیچ وقت تسلیم نشدم .
متولد یکی از شهرهای گم نام شمالی هستم . اما وقتی ازم می پرسن بچه کجایی داداش ؟ لبخندی میزنم و سکوت میکنم . به معنای واقعی حس میکنم بچه همونجایی هستم که در اون لحظه در آنجا زندگی میکنم . دریا رو تجربه کردم ، کوه ها رو تجربه کردم ، جنگل را ، باران را ، خشکی و سرما و آفتاب سوزان کویر را تجربه کردم . و وقتی با این همه زندگی میکنی حس میکنی که به همه ی آنها تعلق داری .
آری . فرزند کجایی ؟ !
فلک چرخید و من در کودکی از جنگل های سر سبز شمال ، از باران ها ی دلپذیرش و غروب غم انگیز خورشید هنگام غرق شدن در دل دریا ، به کویر سوزان آمدم .
در شهری کوچک . خانه ی ما در پایین ترین نقطه شهر بود . بعد از خانه ما دیگر هیچ خانه ای نبود . بعد از خانه یمان ریل های قطار عبور میکردنند و بعد زمین های کشاورزی و دیگر هیچ . اینجا آخر دنیا بود و من ازکودکی بر لبه ی دنیا ایستادم . در آخر دنیا . جایی که زمین بی انتها و باز میشد . جایی که بینهایت برای ذهن کوچک یک کودک معنا پیدا میکرد . آری آنجا آخر دنیا بود .
آنجا آخر دنیا بود و ما بدون آنکه خود بدانیم ، فاتحان بزرگی بودیم که بر لبه ی تیز و بران این دنیا ، زیستن را در شریف ترین شکل ممکن تجربه میکردیم و می آموختیم .
و آموختن این زندگی ، آه که بدون اینکه بدانیم ، دوستش داشتیم .
از سختی ها ناراحت نبودم چون همیشه فکر میکردم این سختی بخشی از زندگی نیست بلکه همه ی زندگی است . و اصولا زندگی سخت است و اصلا همینه که هست .
کسانی که در پایین شهر زندگی میکنند خوب میدانند که اصولا پایین شهر ها جاییست برای ، مواد فروشها ، معتادان ، فاحشه ها ، و همه ی کسانی که از جهان بشری رانده شده هستن . وجودشان بی ارزش است و بودنشان بی اهمیت و نبودنشان بی اهمیت تر .
جاییست که مردی دو زن دارد و هر دو فاحشه . و خود میداند و خود ...
جاییست که جوانانش سر کوچه ها سیگاری بار میزارن و حشیش میکشن و توی باغچه هایشان گراس می کارند و یا در کوچه پس کوچه ها ...
جایی بود و هست که مادری با دو دخترش ...
جای سگ هاست و شغال ها
و اصلا جایی نیست . ناکجاست .
و من در این ناکجا کودکی را با سرعت نور طی کردم . چیزها دیدم و شنیدم و از همان زمان انسان شروری شدم ، اما شرارت نمیکردم .
سختی های محیط مرا شکل میداد و من سرشار از حس شناخت بودم . از خدا نمیترسیدم . بر عکس دوستش داشتم . طبیعت را دوست داشتم . خدا برای من یک آفریدگار و معبود که باید پرستشش کرد نبود . اصلا نمیدانستم که این خدا را باید پرستید و عبادت کرد . از بچگی خدا را همچون مادری مهربان میدیدم که همیشه مواظب فرزدنش هست و گاهی او را تنبیه میکند برای اینکه ادبش کند . شب ها با او صحبت میکردم . حتی دعوایمان میشد ، قهر میکردم و باهاش حرف نمیزدم . اما همیشه لحظاتی بود که ، نمیدانم ، احساس خاصی بود . خسته میشدم از این همه فاصله ، تبعیض و ضعف ، از این همه فشار ، از این همه بی اهمیت بودن ، فرق داشتن ، و من در ان لحظات انسانی عصیان گر بودم . از این هم بالاتر ، کودکی عصیان گر بودم .
موجی از حرارت و خشم از وجودم خارج میشد . من در آن لحظات انسانی بودم که از انسان بودن خویش خسته بودم و تنها شکایتم همین بود .
لحظات سخت و دشواری بود . زمانی از که خودت ، نه ، از انسان بودن خودت خسته ای . اول ظهر ، یواشکی از خانه دور میشدم از ریل قطار عبور میکردم و از زمین ها ی کشاورزی میگذشتم و میرفتم و میرفتم . تا جایی که صدایم را هیچ کس نشنود . هیچ کس به جز خدا .
در زیر آفتاب سوزان کویر ، وسط بیابان ، جایی که غیر از من و او و بوته های خشک صحرا هیچ موجودی نبود . لباس هایم را در میاوردم ، شلوارم را در میاوردم ، کفشهایم را میکندم . لخت میشدم . لخت لخت . عریان . همچون حضرت آدم ، زمانی که از بهشت رانده شد و به زمین هبوط کرد .
لحظه ای درنگ میکردم و به سکوت کویر دل میسپردم و بعد ، و بعد ناگهان منفجر میشدم . فریاد میزدم . داد میزدم ، گریه میکردم . خودم را به هوا پرت میکردم و به زمین میزدم . داد میزدم . مشتم را در تیغ های خار دار فرو میکردم ، فریاد میزدم ،
با صدای بلند میگفتم : نگاه کن ، نگاه کن ، نگاه کن لعنتی ، این من هستم ، منم ، آرش ، آرررششششششش . خوب نگاهم کن . نگااااااه کنننن . میبینی ، هان ، منو میبینی ، این منم . هیچی ندارم . بدنم رو ببین . ببیییین . از گوشت و پوست و استخونم . دستم رو ببین خون میاد . میبینی . با تو ام . خوب نگاهم کن . منو ببین . منو ببین .
من ، من هیچی نیستم . توی این دنیا ، هیچی نیستم . بهم بگو ، بگو ، بگو
چرا من ؟ آخه چرا من ؟ فقط بهم بگو ، چرا من ؟ تنها سوال زندگیم را جواب بده. من شاکیم از تو . دوستت ندارم . خدا . اخه چرا من ؟ و گریه میکردم .
زانو میزدم ، قامت ضعیف و رنجورم خم میشد ، سرم رو خم میکردم . و مثل موجودی که تسلیم شده روی زانوانم مینشستم و همچنان زیر لب زمزمه میکردم ، آخه چرا من .
آه
این بزرگترین و و با ارزش ترین و مقدس ترین عمل تمام دوران زندگی من ، حدودا در یک دقیقه به پایان میرسید .
و من در انتها در همان حالتی که نشسته بودم ، مدتی را تنها به زمزمه این پرسش مقدس و عظیم سپری میکردم و به آرامی من نیز به سکوت کویر می پیوستم .
بلند میشدم ، همچون جنگجویی که از قوی ترین نبرد زندگیش ، به سلامت بیرون آمده . لباس هایم را میپوشیدم و تمام مسیر را به آرامی برمیگشتم .
به خانه می آمدم . و در گوشه ای میخوابیدم .
و زندگی
و زندگی میکردم .
من همیشه ، زندگی کردم .
پ ن : هنوز بعد از گذشت سالها ، همچنان این مقدس ترین عمل زندگیم را تکرار میکنم . هر از گاهی . با این تفاوت که اکنون ، در آن تنهایی که جز من و او کسی نیست ، فریادم با سکوت طبیعت یکی ست . تنها به دل بی انتهایش قدم بر میدارم ، تنها میمانم و تنها بر میگردم . و این راز آلود ترین لحظات زندگی من است . که خود نمیدانم بر من چه میگذرد . سوال بی جواب نمی ماند . اما جوابی نیست که از ذهن عبور کند و در کلمات بگنجد . جواب در ذره ذره وجود انسانی ، هک شده است . هزارن سال قبل از من . و من اکنون هر بار تنها محو میشم .
آنگونه زندگی کن ، که لحظه لحظه اش عبادت باشد و آنگونه عبادت کن که در هر لحظه اش زندگی کنی .
آرش
زمستان۸۹
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 29 دی1388-8:46 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته

به نام انسان
این مطرود آسمان
و این مغضوب زمین
پدرم یک تبعیدی بود . رویایی داشت که ایمانش بود . همه چیز را برای آن داد و روزگار تبعیدش کرد . به کجا ؟ به کویر . و این برایش بخشی متفاوت بود . زندگی را آغاز کرد و تنها شد . تقدیر ، زمینی به او داد . در بیابان، در نزدیکی یک روستا که دیگر کسی در آن نبود . خاکش خشک و مرده بود . پر از ترک هایی که نشان از عمق مرگ میداد. و همین اهالی روستا را مجبور به ترک آنجا کرده بود . کار را آغاز کرد، چاهی زد و به آب رسید . هر چند کم بود اما جبر زمانه او را وادار به ادامه میکرد. چاهی زد و نهری ساخت و جوبها کشید. زمین را چند سامان کرد. و کشت را آغاز نمود. اما خاک خشک و پر از نمک بیابان توانی نداشت و از آسمان نیز هر از گاهی ظلمی می بارید . یا آنچنان خشک خشک بود ویا آنچنان تگرگ و سیلی می آمد که همه چیز را نابود میکرد . هر چه کاشت ، زحمت بود ، و هرچه کشت خون جگر و هر چه خوردیم رنج . اما جبر زمانه ...
اراده ای داشت ، محکم و استوار . عظمت کویر در مشتش بود و نبردش همچون نبرد زندانی و زندان بان . که هر چه شکنجه میشد صبورتر میگشت و هر چه قدم هایش کوچکتر اما استوار تر . سالها گذشت ، و آنجا آلونکی ساخت ، در مسیر نهر درختهای سنجدی کاشته بود که سر به آسمان کشیده بودند . هر چند سنجدی نمیدادند اما سایه هاشان غنیمتی بود . هر بار چیزی میکاشت . گندم ، جو ، چغندر قند... هر چه که در می آورد به زحمت کفاف زندگیمان را میداد . این است که هر کس میگوید که پدرم کشاورز بود ، میگویم که نبود . پدرم انسانی بود که کار خدایی میکرد . مشتی خاک را میگرفت و در آن روح میدمید و از آن زندگی و امید می رویانید . و این کار خداست .
این زمان من بچه بودم . آنقدر بچه بودم که هر بار با پدرم میرفتم سر زمین ، از بزرگی و بی پایانی زمین و از این که با سگها بازی کنم ، و گاهی دنبال چوپانها بروم و با گوسفندها بازی کنم، مثل خر حال میکردم . شاید هم بیشتر .
هر از گاهی چند تا شتر از سر زمینمان رد میشدند و آبی میخوردند و من تماشایشان میکردم که اینها هم مثل مایند ، تنها در این بیابان میگردند .
آنجا را دوست داشتم . ترجیح میدادم به جای آن که در کوچه با بچه ها بازی کنم و آخرش دعوا کنیم ، سر زمین بروم و با توله سگها بازی کنم. عجیب است ، ولی توله سگها بهتر از بچه های انسان قواعد بازی کردند را رعایت میکنند. گاهی میگشتم و از زیر دسته های کاه لانه ی موشهای صحرایی را پیدا میکردم که گاهی تو لانه شان پر بود از بچه موشهای کوچکی که تو هم میلولیدند. بعد از آن که تماشایشان میکردم باز دسته های کاه را خیلی آرام سر جایش میگذاشتم طوری که لانه خراب نشود . و یا لا به لای درز آجرها را میگشتم و تخم مارمولک پیدا میکردم .
من بزرگتر میشدم و بیشتر میفهیدم که آنجا کجاست . دوستش داشتم ، که هر چه من بزرگتر میشدم ، دیدنی ها بیشتر میشد . در همان موقع آنقدر تجربه داشتم که خیلی راحت میتوانستم لانه ی گنجشگهای صحرایی را روی زمین پیدا کنم . چند بار جوجه تیغی گرفتم ، و یک بار یک بچه خرگوش . هر بار باچیزی می آمدم خانه و خواهر کوچکم با دیدن آنها کلی ذوق میکرد . و من ازاینکه میدیدم خواهرم خوشحال شده چه احساس رضایتی میکردم .
صبح ها به مدرسه میرفتم و بعد از مدرسه اگر میشد با پدرم میرفتم سر زمین . آنجا کسانی منتظرم بودند . دو تا سگ داشتیم که خیلی دوستم داشتند و هر جا که میرفتم دنبالم میامدند . از بچگی خودم بزرگشان کرده بودم و آنها زودتر از من بزرگ شدند . مقداری کمک پدرم میکردم و بعد با سگها بازی میکردم تا دم غروب که چوپانها می آمدند تا گوسفندها را آب دهند. از شدت بازی خسته و تشنه بودم . گوسفندی را میگرفتم و میخواباندم . پستانش را میگرفتم و محکم میکشیدم تا شیرش فوران کند و دهنم را جلو میبردم و از شیر گرم و تازه اش میخوردم . از این کار لذت میبردم و دست آخر برای توله سگها هم شیر میدوشیدم . و میرفتم پیش چوپانها و به حرفهایشان گوش میدادم . الان برای هر کی تعریف میکنم صورتش را چوروک میکنه و افه میاد که " أه چندشم شد " .
یک بار که با چوپانها نشسته بودیم و حرف میزدیم پدرم از راه رسید . یک ظرف شیشه ای دستش بود که توی ظرف یک عقرب زرد رنگ بود . ظرف را گوشه ای گذاشت و رفت مقداری چوب آورد و چوبها را به صورت یک دایره روی زمین چید و روی آنها گازوییل ریخت . بعد عقرب را انداخت وسط دایره و چوبها را آتش زد . عقرب در داخل حلقه ای از آتش گیر افتاده بود . و دور حلقه میچرخید . پدرم با یک چوب بلند ، چوبهای در حال سوختن را جلو میبرد و بدین وسیله حلقه آتش را کوچک میکرد . ما همه با تعجب به این صحنه نگاه میکردیم که چرا پدرم این کار میکند . مگر تماشای آتش گرفتن یک عقرب چه لذتی دارد ؟ و اصلا چرا حیوان را زجرکش میکند؟ چرا خیلی راحت نمیکشدش ؟ اصلا چرا باید عقرب را بکشد ؟ همه ساکت بودیم و منتظر تماشای سوختن عقرب بیچاره در آتش . پدرم همچنان حلقه آتش را کوچکتر میکرد و عقرب دیوانه وار به دور حلقه میرخید تا سرانجام حلقه خیلی کوچک شد و دیگر چیزی نمانده بود که عقرب در آتش بسوزد که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد و همه ی ما را شگفت زده کرد . عقرب که دید راهی برای نجات نیست و چیزی نمانده که در آتش بسوزد ، نیشش را در خودش فرو کرد و خودش را کشت . با اینکه از کار پدرم ناراحت شده بودم اما چیزی که دیدم برایم تازگی داشت و این درس بزرگی بود که آنروز آموختم .
یک حیوان چگونه مردن خویش را انتخاب کرد .
و یک انسان ....
آرش
زمستان ۸۷
نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 25 آذر1388-13:32 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته

سلام خدا
میدونم که حرف نداری . منم خوبم ، به لطف شما البته .
این پست رو فقط برای تو گذاشتم .
اومدم بگم که خیلی میخوامت . بی چون و چرا . هیچی هم ازت نمیخوام . تقاضایی هم ندارم .
خیلی باحالی . ما رو هم به خاطر کم کاری هامون ببخش . میدونی که بشریم دیگه . چه میشه کرد . خودت ما رو بهتر میشناسی اما خدا جون خودت خوب میدونی که بی وفا نیستم . هر جا بری تا آخرش باهاتم . تو جون بخواه ... مال خودته این جون من هر وقت خواستی میدمش به خودت . من و تو نداریم که . تازه پیش تو باشه من خیالم جمع تره . فدات بشم الهی ، الهی ، الهی .
برم دیگه . مزاحمت نمیشم .
فقط یک کلام بگم
من شیفته ی اون آفرینشتم
ای جان![]()
نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 14 آبان1388-23:53 | گروه عاشقانه | |لینک به نوشته

توجه کرده ای ؟ روزهایی هست که خود را
سبکتر از پرنده
جوان تر از کودک
و حتی شادتر از جوانی پرشور احساس میکنی
به یاد می آوری بی آنکه به یادداشته باشی
رویا میبینی و نمیبینی
انگار شنا میکنی و گویا در پروازی
عاشقی و عشقی نداری
ترسی از فردا نداری
اما اشتیاقی مبهم
بیش و کم انسانی در دل میشکفد
ای خدای مهربان ، مرا از تیره روزی حفظ فرما
تا چنین لحظه ی خوشایندی هرگز از دست نرود
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 16 مهر1388-0:53 | گروه شاعرانه | |لینک به نوشته

سعادت واقعي
در روي زمين فعلي ما ، بقدري فقر و پريشانحالي و رنج و وحشت وجود دارد كه بشر خوشبخت و مرفه درباره ي آنها انديشه نتواند كرد مگر آنكه از رفاه خويش شرمنده گردد . در نظر من هر خوشبختي كه بقيمت رنج ديگران و هر خواسته اي كه به بهاي محروم خواستن كسان بدست آيد نفرت انگيز است
.... من از مالكيت هر چيزي دچار رنج هستم . اين هديه ايست كه خوشبختي من بمن عطا نموده و مرگ نميتواند چيز زيادي را از من بستاند .
آنچيزي كه مرگ بيش از همه مرا از آن محروم ميسازد نعمت هاي پراكنده و طبيعي است كه قابل اخذ نيست و همه در آن شريكند . از اينگونه نعمت هاست كه من خويشتن را سزمست نموده ام .
و اما نسبت به ديگر نعمات من خوراك ساده را به مزين ترين سفره ها و باغ عمومي را به عاليترين باغ خصوصي محصور از ديوار هاي بلند و كتاب ارزان قيمتي را كه همه جا با خود مي توانم برد به نفيس ترين كتابهاي مزين شده ترجيح ميدهم واگر بنا بود كه يك شاهكار هنري را فقط شخص من تماشا كنم حزن اين كار برايم بيشتر از لذت ميبود .
خوشبختي من در آن است كه خوشبختي ديگران را افزون كنم . يعني من براي خوشبخت شدن احتياج به خوشبخت بودن ديگران دارم .
بر گرفته از كتاب « خوراك هاي نوين » اثر " اندره ژيد " نويسنده معروف فرانسوي
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 7 مهر1388-13:59 | گروه کلام دیگری | |لینک به نوشته

شکایت و اعتراض مخمل خان
مخمل : از انقلاب مخملی بیزارم ...
مخمل، گربه ی "خونه مادر بزرگه" اعلام کرد از کساني که با تلاش براي راه انداختن انقلاب مخملي در ايران سعي در بدنام کردن نام او داشتهاند، شکايت ميکند.
مخمل در مصاحبهاي خبري که کنار خونه مادربزرگه برگزار شد، درباره محتواي شکايت خود توضيح زيادي نداد اما به عوامل انقلاب مخملي توصيه کرد دفعه بعد براي انقلاب کردن سراغ شخصيتهاي ديگر مثل پينوکيو، سگ آقاي پتيبل، خر شرک، گاوهاي حنا دختري در مزرعه، و کرهالاغ کدخدا بروند.
مخمل همچنين بهشدت داشتن هرگونه نسبت نسبي با مخملبافها را رد کرد اما اين احتمال را که درپي وقايع اخير نسبتهاي سببي بين او و آنها بوجود بيايد، رد نکرد.
مخمل همچنين گفت من در زمان تبليغات به نوک سياه و نوک طلا که به نوکهايشان روبان سبز ميبستند و بعد از ظهرها مي رفتند ميدان ونک ميگفتم شما دو تا که به سن راي دادن نرسيدهايد چرا ميرين تو اين خيابونا؟
وي در پاسخ به پرسش يک خبرنگار مبني بر اين که جواب نوکسياه و نوک طلا به اين خواهش چه بود، گفت: جوابي ندادند و رفتند ولي من فکر ميکنم يکي از عوامل (البته فقط يکي از عوامل) که باعث شد يک عده درباره تعداد طرفدارانشان خيال برشان دارد همين وروجکها و امثال آنها بودند که من اين موضوع را به گلباقالي خانم هم گفتم ولي ايشان هم شخصا دل پردردي داشت.ضمنا مخمل آمادگی خودرا جهت هر گونه تست و آزمایش جهت اعتیاد اعلام کرد- که مبادا دشمنانش اتهام اعتیاد به مواد ممنوعه و قرص را به او بچسبانند
نقل از وبلاگ پشت پرده انتخابات
نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 18 شهریور1388-21:52 | گروه سیاسی | |لینک به نوشته

سلام هما جان
اینجا همه سراغت را از من میگیرند و من به همه میگویم که هما غیبش زده است ، هیچ خبری ازش نیست .
دلم برایت بی تاب است .
ماهی پری ، ماهی پری کجایی ؟
هما جان
دیدی ماهی پری چگونه تنگ بلور شکست
دیدی چطور پرید تو حوض مهتاب و توی کهکشان شنا کرد
ماهی پری چارقد نور را سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن
دیدی چطور نقره ماه پیرهنش شد ؟
دیدی چطور ستاره پولک رو تنش شد ؟
ماهی پری ، ماهی پری کجایی ؟
پشت سرت نمونده ردپایی
هما جان یادت هست که با هم چه حرفها میزدیم ، خودمون خبر نداشتیم اما یواشکی تو دل همدیگه میدویدیم و از گوشه و کنارش سرک میکشیدیم . خدا میدید و به بازیگوشیمون لبخند میزد .
هما جان ، دیشب خوابی دیدم ، روح بی قرارم کوچه پس کوچه ها را به دنبالت میگشت و در خواب با تو حرف میزد . همین حرفها را تو خواب بهم گفت و من همه را برایت نوشتم .
هما جان
با سرودهایم تو را به سمت خود میخوانم ، همیشه و همیشه .
نوشته شده توسط:آ رش در: | شنبه 7 شهریور1388-14:5 | گروه گوناگون | |لینک به نوشته

این پست بعدا نوشته میشود
نوشته شده توسط:آ رش در: | یکشنبه 1 شهریور1388-11:26 | گروه مناسبتها | |لینک به نوشته

این پست بعدا نوشته میشود
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 30 تیر1388-19:8 | گروه مناسبتها | |لینک به نوشته

اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
ـ صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی ـ
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ٬
آدمیت مرد ٬
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ٬
آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ٬
گشت و گشت ٬
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ٬
ای دریغ ٬
آدمیت بر نگشت !
قرن ما ٬
روزگار مرگ انسانیت است !
سینهء دنیا ز خوبی ها تهی است ٬
صحبت از آزادگی٬پاکی٬مروت ابلهی است ٬
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست ٬
قرن موسی چمبه هاست !
من که از پژمردن یک شاخه گل ٬
از نگاه ساکت یک کودک بیمار ٬
از فغان یک قناری در قفس ٬
از غم یک مرد در زنجیر ٬
حتی قاتلی بر دار !
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
و ندرین ایام ٬ زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ٬
وای ! جنگل را بیابان می کنند !
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ٬
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور ٬
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ٬
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق ٬
گفتگو از مرگ انسانیت است .
فریدون مشیری
نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 5 تیر1388-11:43 | گروه شاعرانه | |لینک به نوشته

این پست در آینده نوشته میشود
نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 5 تیر1388-11:41 | گروه مناسبتها | |لینک به نوشته

سلام دوستان
ولادت حضرت فاطمه زهرا را به همه ی مسلمانان و بخصوص ایرانی ها تبریک میگم .![]()
همچنین روز مادر را به همه ی مادران دنیا و بخصوص مادران شریف ایران زمین و مخصوصا مادران شهدا تبریک میگم . ![]()
پ ن : بعد برگزاری نمایش انت خا بات و شکل گیری این کو د تا ی ا نت خا با تی که از سال ها قبل پیشبینی شده بود . تمامی مسیرهای ارتباطی قطع شد . سرعت اینترنت هم اینقدر پایین اومده بود که به هیچ وجه نمیشد کاری کرد . برای همین این پست را کمی دیر ثبت کردم . از این بابت عذر میخوام .
پ ن : به محض اینکه کمی سرم خلوت بشه حتما مفصلا در مورد انت صا بات مینویسم .
![]()
نوشته شده توسط:آ رش در: | دوشنبه 25 خرداد1388-10:59 | گروه مناسبتها | |لینک به نوشته

نگاه کن
تو آمدی
تو آمدی زدورها ، زسرزمین ابرها ، ز سرزمین نورها
نشانده ای مرا به زورقی
زعاجها زابرها و نورها
نشانده ای مرا به زورقی
زعاجها زابرها و نورها
مرا ببر مرا ببر امید دلنواز من
مرا ببر مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
ببر به شهر شعرها و شورها
ستاره پر ستاره مینشانیم سراسر از ستاره میکشانیم
ستاره پر ستاره مینشانیم سراسر از ستاره میکشانیم
نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان شب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
ستاره چین برکه های شب شدم
کنون
مرا بشوی با شراب موجها
مرا دگر رها مکن
مرا ازین ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که نور شب ، به راه ما چگونه قطره قطره آب میشود
به روی گاهواره های شعر من نگاه کن ، تو امید منی آفتاب میشود
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
به کهکشان به بیکران به جاودان
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود
نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان شب شدم
نگاه کن ما به کجا رسیده ایم
به کهکشان به بیکران به جاودان
به کهکشان به بیکران به جاودان
به کهکشان به بیکران به جاودان
پ ن : یاد یاران گرامی و راهشان پر رهرو باد .
http://atrebaraan.blogfa.com/post-58.aspx
نوشته شده توسط:آ رش در: | دوشنبه 4 خرداد1388-9:27 | گروه انقلابیون | |لینک به نوشته

این پست در آینده نوشته میشود
نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 1 خرداد1388-0:1 | گروه مناسبتها | |لینک به نوشته

کویر
آن روز وقتی با کویر تنها شدم ، دیدم که چگونه خواستن تو را فریاد میزند.
این اولین باری بود که خاک برایم آنقدر پر معنا بود و زنده ، زنده تر از من ، خاکی عریان، داغ و سوخته و تشنه، تشنه تر از من .
آری آن روز کویر آرام به من گفت که بی تو خواب بارن نمیبیند . آه ، آه که باران ، غریب است در این دیار . آنجا بود که شامه ی وحشی عشقم چیزی را جستجو میکرد و بندها را پاره کرد و رفت و مرا تنها گذاشت ، خیلی جلوتر از من . آنجا بود که چیزی دید ، چیزی که با هزاران بار مردن نمیتوانستم ببینم . و شبی دیگر باز به دل کویر رفتم و او آرام در گوش من گفت ، که بدون تو هرگز نمیتواند ، هراس این سگهای وحشی ولگرد و گرگهای درنده را ، که از تاریکی و ظلمت این شب پلید بی پایان، برای دریدن و چپاول انسانها و تجاوز به حریم مقدس عدالت استفاده میکنند ، تحمل کند.
آرش - ۲۹ / ۵ / ۱۳۸۲
نوشته شده توسط:آ رش در: | شنبه 26 اردیبهشت1388-9:47 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته

سلام به دوستان گلم
مدتی غیبت داشتم . مانیتور کامپیوترم خراب شده بود و مدتی طول کشید تا تعمیرش کردم . حوصله ی کافی نت را هم نداشتم و تصمیم گرفته بودم که مدتی اصلا توی اینترنت نیام و با کامپیوتر هم کار نکنم . تازه امروز غروب مانیتور درست شد و من الان وقت کردم وارد اینترنت بشم و بیام ببینم اینجا چه خبره . از نظرات دوستان خیلی ممنونم . تمامی نظرات را خوندم و در فرصت مناسب جوابهاتون را میدم .
فعلا باز هم پیامک میذارم تا سر فرصت یک مطلب تمیز براتون بنویسم .![]()
* بیهوده در اضطراب ماندیم همه ، در تاب و تب و عذاب ماندیم همه ، این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد ، عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه .
* آسمان هر کس به اندازه ی معرفت اوست ، بی شک آسمان شما انتها ندارد .
* در بازی دل نگاه من مست تو بود ، هر برگ دلم شکسته پابست تو بود ، من شاه دلم را به زمین انداختم ، اما چه کنم که تک دل دست تو بود .
* نگو هرگز خداحافظ که از تنهایی بیزارم ، زپیش من نرو هرگز که من تنها تو را دارم .
* دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت نشینم ، تا اگر روزی بیافتم صورت ماهت ببینم .
* از کجا باید سفر کرد ، تا کجا باید دوید / از کجا باید گذر کرد تا به قلب تو رسید .
* در ذهن نیافرینمت میمیرم ، از شاخه اگر نچینمت میمیرم ، ای عادت چشمهای بی حوصله ام ، یک روز اگر نبینمت میمیرم .
* گر جفای روزگار تکه کند قلب مرا ، روی هر تکه نویسم نام زیبای تو را .
* اگر سوزم سزا باشد ، اگر دردم دوا باشد ، ازین بدتر کجا باشد که دوست از دوست جدا باشد .
* زیباترین سلام دنیا طلوع خورشید است بدون غروبش ، تقدیم به تو که زیباترینی .
* دوستت دارم را کجا بنویسم که ماندگار باشد ؟ روی تن شبنم ؟ اگر از شاخه چکید چه ؟ روی لبخند گلبرگ ؟ با زمستان چه کنم ؟ روی بستر ساحل ؟ پس چگونه جلوی رقص موج را بگیرم ؟ پس بهتر آنست که در لحظه لحظه دلتنگی هایم دوستت دارم را زمزمه کنم ، چرا که همیشه دلتنگ توام ...
* یک روز رسد خوشی به اندازه کوه ، یک روز رسد غمت به اندازه دشت ، افسانه زندگی چنین است مهربانم ، در سایه کوه باید از دشت گذشت .
* گفتمش بی تو چه می باید کرد ؟ عکس رخساره ی ماهش را داد / گفتمش همدم شبهایم کو ؟ تاری از زلف سیاهش را داد .
* فکر میکردم عاشقی هم بچگیست / اما حیف این اول یک زندگیست / عاشقی با آرزوهایم چه کرد / کاش میشد در عاشقی هم توبه کرد .
* یک نظر در خود فکن تا کیستی ؟ عاشقی ، مستی ، خماری ، چیستی ؟ جام هستی را بزن بر نیستی / هرچه هستی با مرامی " بیستی " .
* برو بشین رو پشت بوم / روتو بکن به آسمون /در جهت وزش باد / یک بوس فرستادم برات .
* هر وقت کسی تونست اسمتو با یخ روی خورشید بنویسه بدون بیشتر از من دوستت داره .
* زندگی فقط سه لحظه اش زیباست : دیدن تو ، خندیدن تو ، بوسیدن تو .
* از اداره ثبت مزاحمتون میشم ، ناز نگاهتون در دل ما ثبت شده .
* ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم ، ما خاک قدوم هرچه زیبا صفتیم ، از زشتی کردار دگر خسته شدیم ، محتاج دو پیمانه می معرفتیم .
* اگر خنده زلبهایم گریزد ، اگر اشک ز چشمهایم بریزد ، اگر شادی شود از عالم فراموش ، اگر که غم شود با دل هم آغوش ، تو را هرگز نخواهم کرد فراموش .
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 15 اردیبهشت1388-23:0 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

* شعار بسیجیان در کاروان " راهیان گور ":بخور و بخواب کار ماست الله نگه دار ماست ..!
* همه ی مناسبت های سال 88 از الان تبریک و تسلیت! ( ستاد اصلاح الگوی مصرف )
* اولین پیام از ماهواره ی امید دریافت شد : زمین گرد است !
* مسیج های خود را ذخیزه نکنید و برای ما بفرستید . ما زمان قحطی به کسی مسیج میدهیم که از او مسیج دریافت کرده باشیم . ( مخابرات یوزارسیف )
* نرخ میوه در قزوین را هم که دیگه نمیشه گفت .
* پنج تلاش بیهوده : 1) گدایی در اصفهان 2) مطربی در قم 3) ... 4) ... 5) ...
موارد 3 و 4 و 5 توسط مخابرات س ا ن س و ر شد .
* به غضنفر میگن سوره ی توحید را تفسیر کن ، میگه : فکر کنم خدا قفل را داده به احد ، احد داده به صمد ، صمد قفل را برده و نیاورده ، کفر احد را دراورده .
* سه جا هست که هر چی شنیدی نباید باور کنی : پامنبر ، پا منقل ، تو بغل .
* بسیجی چیست ؟ موجودی پشمالو که بی دلیل به انسان حمله میکند .
* کابینه زندگی مشترک : زن = وزیر سلب آسایش ، شوهر = وزیر کار ، مادر زن = وزیر جنگ ، اطلاعات و بازرسی ، پدر زن = وزیر ارشاد ، پدر شوهر = رییس تشخیص مصلحت.
* ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد : یک دونه کارت شارژ بفرستید تا بازم پیام بدم .
* آخرین خبر از ماهواره امید : من گم شدم .
و به عنوان آخرین اس ام اس :
* اعتبار دوستی شما رو به اتمام است . لطفا جهت شارژ مجدد یک بوس ارسال نمایید .نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 2 اردیبهشت1388-16:24 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

این پست در آینده نوشته میشود .
نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 2 اردیبهشت1388-16:21 | گروه مناسبتها | |لینک به نوشته

سلام
دیگه دیگه![]()
دقیقا بیست و چهار سال پیش بنده قدم رنجه فرمودم و پا به عرصه ی گیتی گذاشتم
و عالم را به فیض وجودم منور کردم
. از این کار خود هیچ هدفی نداشتم مگر اینکه یک حال اساسی به عالم هستی بدم . ![]()
![]()
تا همین پارسال فکر میکردم صبح زود به دنیا اومدم ، آخه خیلی سحرخیزم .
اما خوب ، امسال معلوم شد که ساعت هشت صبح زدم زیر آواز .![]()
مثل اینکه شب قبل از حادثه دکترها گفته بودن که این بچه ساعت هشت به دنیا میاد و من هم دقیقا سر ساعت هشت به دنیا اومدم
. از همون اولش دقیق و منظم بودم .![]()
شاهدان عینی گفتند که بس که خوشگل بودم
( هنوزم هستما
) ، این پرستارها بغلم کرده بودند و توی بیمارستان منو دور میدادن و به اینو و اون نشونم میدادند .
شاهدان عینی همچنین اضافه کردند که بنده در دوران نوزادی
شدیدا بغلی بودم و در هر مجلس و مهمانی ، خانومها بنده را خیلی بغل میکردند .
فکر کنم این عادت از همون زمان باهام باقی مونده .![]()
حقیقتا فکر میکردم امسال ۲۲ ساله میشم . وقتی نشستیم و حساب کردیم ، دیدم که ۲۴ سالم تموم شده و وارد ۲۵ سالگی شدم ، خودم باورم نمیشد . حدودا پنج دقیقه ای هی حساب میکردم تا ببینم آیا واقعا ۲۴ سالمه !!![]()
بسوزی عشق ، که این غافله ی عمر عجب میگذرد . ![]()
دوستان جملگی معتقد بودند که از بس این دو سال بهم خوش گذشته بنده اصلا متوجه گذر عمر نشده بودم
و از همین رو هنوز فکر میکردم 22 سالمه ؛ و به حق که تا حدودی راست میگفتند . هر چند یک جورایی خیلی سختی کشیدم اما به نظرم اگر آدم در مسیر درست قدم برداره ، میتونه نتیجه کارهایش را ببینه . شاید خیلی از کارها به چشم نیاد . حتی خیلی از کارهای بزرگ ممکنه هیچ وقت به نظر نیاند ولی مهم خود آدمه ، مهم اینه که خودمون را باور داشته باشیم و کاری که میکنیم به معنای واقعی بزرگ باشه و ما رو از احساس رضایت سرشار و لبریز کنه .در این صورت آیا واقعا سختی ها میتونن ما رو خسته و پیر کنند ؟
و بی شک بعد از هر سختی ، راحتی و آسایشی هم هست .
ولی خدایی این آفرینش عجب چیز با عظمت و شگفت آوریه ها . تا حالا به مراحل متولد شدن یک موجود دقت کردید ؟ خیلی قشنگه .

کیک از آبجی خانوم،عکس از خودم
نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 21 فروردین1388-2:52 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته

این پست بعدا تکمیل میشود
نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 21 فروردین1388-2:36 | گروه مناسبتها | |لینک به نوشته

