بگو : با نهان کننده نور ، بهار
بگو : با خاموش کننده نور ستاره ها
بگو : با تاریکی ، با شب ، با ظلمت ، با سکون
نور روزنه بسیار دارد ، بهار ریشه در خاک دارد
نفس ستاره ها با نفس صبح در پیوند است
جشن بهاران نزدیک است
آرشیو
تماس با من
پروفایل مدیر وبلاگ
بایگانی وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوند های روزانه
تولد
نگاه كن
پیام نوروز 88
آرزو
مولا علی
عمل جراحی
نگرش مثبت و نگرش منفی
خلیج فارس یا خلیج ...
فهرست عناوین مطالب وبلاگ
آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
سیاسی
مناسبتها
مذهب / فلسفه
نوشته های آرش
انقلابیون
عاشقانه
کلام دیگری
کلام من
شاعرانه
طنز
پیامک
اولین ها
آخرین ها
گوناگون
لینک ها موضوع شخصی
♣ هم بلاگی ♣
♣ دست نوشته ها ♣
♣ گلادیاتور و پرنسس ♣
♣ غروب تنهایی ♣
♣ little heart ♣
♣ شاپرک خیال ♣
♣ مینایی ♣
♣ ای ستاره باورت نمیشود !! ♣
♣ ما انسانیم ♣
♣ زمستان ♣
♣ زنبوردار ♣
♣ اینجا آخر جاده است ♣
♣ حرف های نگفته قلب تنهای من ♣
♣ گل پاییزی ♣
♣ جوان امروز ♣
♣ دل نوشته ♣
♣ بی نام و نشان ♣
♣ واکسی ♣
♣ حرفهای نگفته ی قلب من♣
♣ دزیره ♣
♣ درگذر لحظه ها ♣
♣ آسمان ♣
♣ نوشته های تنهایی ♣
♣ مسیر سبز ♣
♣ دریای عشق ♣
♣ پرحرفی های بی دردسر ♣
♣ بایادخدای واژه به واژه ی دلتنگی هایم ♣
♣ every time and evrey where be honestly ♣
♣ در مسیر پرواز ...♣
♣ ادبی ♣
♣ خسته و دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره ♣
♣ japan ♣
♣ اميد يعني زندگي با بالهايش ♣
♣ سرمشق های یک پونه ♣
جامعه و سیاست
♣ خبرنامه امیرکبیر ♣
♣ آوای پلی تکنیک ♣
♣ ندای پارس ♣
♣ ما انسانیم ♣
♣ ایران دخت ♣
♣ آخرین سامورایی ♣
♣ ایران سرزمینم ♣
♣ شورشگیران ♣
اندیشه و مذهب
♣ قرآن ♣
♣ نهج البلاغه ♣
هنر و ادبیات
♣ ترانه های زمستان ♣
♣ باران که ببارد همه عاشق هستند ♣
♣ ادبی ♣
♣ دریچه های شعر و زندگی ♣
♣ خسته و دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره ♣
کتاب خانه مجازی و آنلاین
♣ کتاب نیوز ♣
♣ کتاب خانه مجازی مبایل ♣
♣ لغت نامه دهخدا ♣
♣ دیکشنری انگلیسی و فارسی ♣
♣ بزرگترین بانک مقالات علمی_سایت سهند ♣
علم و فن آوری
♣ بزرگترین بانک مقالات علمی_سایت سهند ♣
♣ دانستنی های زیست ♣
♣ کارشناسی ارشد حسابداری ♣
♣ مهندسی مکانیک ♣
♣ فیزیک بدون فرمول ♣
ورزش
♣ Iran Martial Arts ♣
اخبار و رسانه ها
♣ نقدی بر رسانه های افغانستان ♣
تجارت و اقتصاد
♣ اقتصاد و حسابداری ♣
فرهنگ و تاریخ
رایانه و اینترنت
♣ انواع نرم افزار کامپیوتر و مبایل ♣
♣ ترفندهای کاربردی کامپیوتر و ویندوز ♣
طبیعت
♣ همه چیز درباره ی همستر ♣
♣ فروش خوکچه هندی و سایر جوندگان ♣
سفر و توریسم
♣ japan ♣
سرگرمی و طنز
♣ sms ♣
♣ جالب دات نت ♣
♣ بدون سانسور ♣
♣ دنیایی از همه چیز ♣
خانواده و زندگی
♣ جامعه شناسی ♣
♣ عشق مامان ♣
سازمان ها و ارگان های بین المللی
♣ یونیسف ♣
♣ یونیسف ایران ♣
♣ کمیته بین المللی صلیب سرخ ♣
♣ رییس صلیب سرخ بین المللی در ژنو ♣
♣ نماینده ی صلیب سرخ بین المللی در تهران ♣
♣ کمیساریاری عالی پناهندگان ♣
♣ نماینده ی کمیساریاری عالی پناهندگان در سازمان ملل ♣
♣ نماینده ی کمیساریاری عالی پناهندگان در تهران ♣
سازمان ها و نهادهای ملی
♣ سازمان سنجش آموزش کشور ♣
♣ بانک مرکزی ایران ♣
وبلاگ و وبلاگ نویسی
♣ عروسکهای متحرک یاهو ♣
♣ کدهای خفن جاوا اسکریپت ♣
فارسی زبانان در دیگر کشورها
♣ نقدی بر رسانه های افغانستان ♣
آمار بازدید وبلاگ
امکانات





عاشقانه
شب ها
در سیاهی چشمانت قدم میزنم
و روز ها
اندوه شب را از نگاهت به یاد می آورم
ای بی وفا نگار روزهای پریشانی
و ای مضحکه کننده ی شب های مستی
چون به من خندیدی از تو گله ای نیست
که پیر از اخم تو بودم و
با خنده ات جوان شدم
نویسنده : آرش
نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 31 مرداد1387-0:7 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته

انتظار یعنی ...
« به راستی انتظار یعنی چه و ما به چه کسی میگوییم منتظر؟ منتظر در بینش شیعی یعنی: معترض. اگر کسی به حال اعتراض نباشد منتظر آینده نیست. معترض یعنی کسی که منتظر تغییر است، منتظر آمدن کسی است ، منتظر یک فکر تازه است و این یعنی نسبت به وضعی که در آن هست معترض است.معترض نسبت به چه چیزی ؟ معترض نسبت به آنچه که بنام اسلام ، حاکم بر تاریخ اسلام بوجود آمد و اولین قربانیان این اسلام حاکم بر تاریخ، علی و ابوذر و حجر و حسین اند. »
نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 25 مرداد1387-17:38 | گروه مذهب / فلسفه | |لینک به نوشته

نبرد راه تعالی انسانهای پاک است . آنان که در زیستن متوقف نشدند و خود را در ماورا غرق نکردند .
نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 24 مرداد1387-9:18 | گروه کلام من | |لینک به نوشته

در این پست میخوام در مورد ترشیدگی دختران براتون بنویسم .
بگذارید مقداری در مورد این نوع خاص از ترشی انسانی توضیح بدم :
محققان معتقدند که دختران را از سن 16 الی 17 سالگی می توان دم بخت حساب کرد . و در سن 27 الی 28 سالگی بدبخت . ( البته عده ای به جهت کاهش ضریب ترشیدگی دخترانشان ، آنها را از همان ابتدای تولد دم بخت حساب کرده و خلاصه به هر بهانه ای که شده نام یکی از پسرهای فامیل را روی دخترشان میگذارند . باستان شناسان مدارکی را بدست آوردند که نشان میدهد این حرکت اولین بار در اقوام مایا در آمریکای لاتین ابداع شد و بعد از آن به سرعت در سرتاسر جهان گسترش یافت! . در سال 1855 میلادی پسران نوزاد در برابر این اقدام ظالمانه دست به قیام خونینی زدند که به قیام ترشک معروف است . هرچند پسران نوزاد در این قیام شکست سنگینی خوردند اما یاد و خاطره ی آنها همواره در دل هر پسر نوزادی زنده است و تمام نوزادان پسر در سرتاسر جهان شبهای زیادی را به یاد یاران گریه کرده و حسابی حال مامان و بابای خود را میگیرند . در حال حاضر این روش جلوگیری از ترشیدگی توسط سازمان حقوق بشر غیر قانونی اعلام شده و در نتیجه دیگه از این روش زیاد استفاده نمیشه . هرچند هنوز این پدیده در بین بومیان نواحی مرکزی استرالیا رایج است . )
دختران حدودا از سن 29 سالگی وارد اولین مرحله ی ترشیدگی شده و این فرایند با گذر عمر سیر تصاعدی خواهد داشت ؛ و به مرور زمان ترشیده تر میشوند. هرچند به دلیل بعضی فعل و انفعالات شیمیایی امروزه دختران از همان 16 سالگی بوی ترشی میدهند .
شخصا معتقدم که پدیده ی ترشیدگی در دختران ناشی از عوامل اجتماعی است اما اخیرا دانشمندان موفق به کشف ژن ترشیدگی در بانوان شدند و این نشان از ارثی بودن این پدیده دارد . تحقیقات نشان داده است که ترشیدگی یک پدیده کاملا تاریخی است و در طول تاریخ بشر در تمام زمانها دخترها میترشیدند . البته آثار به جای مانده در غارهای لهستان نشان داده است که تنها در عصر یخبندان آنهم فقط در اروپا هیچ دختر ترشیده ای پیدا نشده است !! و خوب این برای دخترها یک افتخار تاریخیست !!!
در اینجا لازم است که در مورد اصطلاح تخصصی و کاملا علمی " ضریب ترشیدگی " توضیح بدم :
"ضریب ترشیدگی" ، ضریبی است که احتمال ترشیده شدن یک دختر را نشان میدهد . در این ضریب عوامل بسیاری تاثیر گذار است که عبارتند از تیپ و قیافه دختره ، پولدار بودنش ، سن و سالش ، تحصیلاتش ، خانواده دختر ، اخلاق و رفتار ، سالم بودنش ( چه جسمی و چه روحی ) ، فرهنگ و آداب اجتماعی و ... هرچند دانشمندان موفق به مشخص کردن عدد دقیق ضریب ترشیدگی نشدند ( آخه مثل شتاب جاذبه که نیستش تا بشه عددش را مشخص کنی ، هرچند بعضی ها جاذبه شون خیلی زیاده ، لامصب ) ولی تمام دانشمندان معتقدند که چنین ضریبی وجود داره . البته هرچه عوامل ضریب کمتر باشه ، احتمال ترشیدگی هم کمتر میشه . مثلا در آمریکا فقط تیپ و قیافه جزء ضریب هست برای همین غیر از سیاه پوستها هیچ کس دیگه ای نمیترشه . اما تو ایران که همه ی عوامل مهم هستند تقریبا همه دخترها دارند میترشند .
( خواهشا به کسی برنخوره . این فقط یک شوخی بود . )
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 15 مرداد1387-10:21 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته

بعد از سهمیه بندی بنزین و تجربه ی قطع گاز در زمستان گذشته ، همچنین سهمیه بندی منطقه ای برق و تهدید مردم به قطع آب در طول تابستان بر آن شدیم تا با رییس جمهور محترم ، جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد مصاحبه ای بنماییم تا ضمن شفاف سازی سیاستهای دولت مهرپرور با ارائه راهکاری بتوانیم جلوی بحران های آتی را بگیریم . در این راستا توجه شما را به گزارش خبرگزاری " هیس " جلب مینمایم .
خبرگزاری هیس - سلام دکتر !
محمود احمدی نژاد – سلام
.
خبر گزاری هیس- آقای احمدی نژاد شما چند ماه قبل در کنفرانسی که در ایتالیا داشتید طی بیانیه ای اعلام کردید که باید موازنه های جهانی تغییر کنه میشه در این رابطه کمی بیشتر توضیح بدید .
محمود احمدی نژاد- بله . باید تغییر کنه و ما تغییرش میدیم
. ما میخوایم جهان را از صلح پر کنیم و به همه بگیم که دوستتون داریم .
اما گویا مردم دنیا زبان ما را نمیفهمند . ![]()
خبر گزاری هیس- اخیرا تلویزیون خیلی به جنگ جهانی دوم میپردازد و ما در این روزها دائما قیافه ی آدلف هیتلر را میبینیم . اون موقع ها این آدلف هیتلر هم میگفت که باید موازنه ها تغییر بکنه و اتفاقا اون اوایل هم یک کمی دم از صلح میزد . آیا این گفته های شما تکرار اون حرفها نیست ؟
محمود احمدی نژاد - ببینید ، نه خیر
. هیتلر که خوب اصولا قابل قیاس با ما نیست
ولی خوب خداییش من چون فیلمش را دیدم یک کمی جو گیر شدم .
خبر گزاری هیس- جناب خمینی هم اون اوایل انقلاب فرموده بودند که" ما میخواهیم انقلابمان را به دنیا صادر کنیم ." آیا ایشون هم جوگیر شده بودند ؟
محمود احمدی نژاد - بله خوب ، جو دیگه
، گاهی آدم را میگیره و ول میکنه .![]()
![]()
خبر گزاری هیس- بنابراین احتمال داره که تحت تاثیر جو ، جنگ جهانی سوم را راه بیاندازید ؟
محمود احمدی نژاد - والا نه دیگه . فعلا که نه
، تا وقتی
بمب اتم
را بسازیم . ![]()
خبر گزاری هیس- پس برای چی شما تو اروپا و سازمان ملل و دانشگاه کلمبیا اینقدر هارت و هورت میکنی و ملت را ضایع میکنی ؟
محمود احمدی نژاد - خوب ما گفتیم بریم یک خودی نشون بدیم تا ازمون عکس و فیلم بگیرند ، بس که بچه خوشگلم
، تازه ملت هم کلی حال کردند که من اینقدر گاف میدادم
، تو خود دانشگاه هم دیدید که چقدر مردم آمریکا به حرفهام میخندیدند .![]()
![]()
خبر گزاری هیس- آقای احمدی نژاد مگه ما مشکل تو مملکتمون کم داریم که شما گیر دادی به انرژی هسته ای ، مسئله ی بیکاری جوانان که خیلی مهمتر از انرژی هسته ای ست ؟
محمود احمدی نژاد - والا بنده هم در همین رابطه ی اشتغال برای جوانان اومدم بگم که برید با هسته هایتان بازی کنید تا بیکار نباشید
اما نفهمیدم چی شد که دیدم این هسته اون هسته نیست و یهو همه چی هسته ای شد و سر از انرژی هسته ای درآوردیم . حالا کجایش را دیدید ؟!! ![]()
![]()
خبر گزاری هیس- به خدا من جاییش را ندیدم !
محمود احمدی نژاد - ندید پدید ، منظورم اینه کجاش را دیدی ، قراره اتمی هم بشیم![]()
خبر گزاری هیس- منظور اول شما کدوم هسته بود ؟
محمود احمدی نژاد -
چه حرفها میزنید ها ، همون هستهه دیگه !![]()
خبر گزاری هیس- مگه ما چندتا هسته داریم ؟ ![]()
محمود احمدی نژاد - خوب هسته بر چند بخش هسته .![]()
خبر گزاری هیس- در رابطه با این وضع تورم و گرونی ، فقر و بدبختی و فحشا ، قطع آب و برق ، گرون شدن و کمبود گاز در ماه های سرد سال ، شما چه راهکاری اندیشیدید ؟
محمود احمدی نژاد - والا راهکاری که نداریم . مردم دارند حالشون را میکنند ![]()
. دیگه از این بهتر چی میخواید ؟
حالا اگر هم کسی پیشنهادی داره بگه ، ما گوش میدیم !![]()
خبر گزاری هیس- من یک پیشنهاد دارم .
محمود احمدی نژاد - بفرمایید .![]()
خبر گزاری هیس- اگر شما بیست درصد جمعیت هر استانی را به قید قرعه انتخاب و تیرباران کنید به نظرم حداقل مشکل کمبود آب و برق و گاز حل بشه ! ![]()
تازه اگر درصد را به پنجاه برسانید که دیگه عالی میشه و مشکل را تا ده سال آینده هم حل میکنید .![]()
![]()
محمود احمدی نژاد - ایول ، آفرین ، خوشم اومد
. شما خیلی با شعوری ها . بنده هم میخوام همین کار را کنم . منتها همینجوری که نمیشود . باید یک بهانه ای از ملت بگیریم بعد سرشان را زیر آب می کنیم
. البته تا همین حالا هم خیلی پیشرفت کردیم ها . طی همین طرح مبارزه با ارازل و اوباش و مبارزه با بدحجابی کلی آدم را از لب تیغ گذروندیم . خیلی هم حال داد .
جاتون خالی !![]()
خبر گزاری هیس- ارزانی خودتان
خبر گزاری هیس- گویا شما کلا از این کار خیلی خوشتون میاد . چون سال 60 هم شما تیر خلاص میزدید و کلی آدم را همین جوری فرستادید اون ور آب .
محمود احمدی نژاد - ووی ...![]()
![]()
نگو که دلم یاد اون روزها را کرده
. بله خوب . اون موقع ها یک عده ای بودند که میگفتند مجاهدند و از این جور حرفهای آزادی خواهانه میزدند . امام جونم هم دستور تیر بارونشون را داد ، خلاصه اونجا من هم بودم . بعد از تیر بارون میرفتم بالا سر این جنازه ها یک تیر خلاص خالی میکردم تو مغزشون . یادش بخیر عجب حالی میکردیم ما !![]()
![]()
خبر گزاری هیس- قصد دارید باز هم تجدید خاطره کنید ؟
محمود احمدی نژاد - ![]()
هیسس !!![]()
![]()
خبرگزاری هیس – فقط یک سوال دیگه . میشه موقع مصاحبه ، اون لبخند مسخره را نزنید ؟ آخه مردم که مسخره شما نیستند .
محمود احمدی نژاد -
نوچ
. آخه هر بار که مصاحبه دارم خیلی حال میکنم که ملت را سرکار میگذارم . لبخند را داشته باش ![]()
![]()
.
نویسنده : آرش
نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 9 مرداد1387-11:18 | گروه سیاسی | |لینک به نوشته

انجیر را به یک آدمی نشون میدن میگن این چیه ؟ میگه ؟ آلو بوده چلوندن / تو زعفرون خوابوندن / بهش کنجد مالوندن / یه چوب تهش چپوندن / تازه شده گلابی .
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 8 مرداد1387-19:20 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

kindness is a language that deaf can hear and blind can see
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 8 مرداد1387-17:18 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

می دل تیر بخارده مره نکوشته / هلی دارجی دگتمه مره نکوشته / هلی می گلی دماسته مره نکوشته / ولی ته معرفت مره بکوشته /![]()
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 8 مرداد1387-15:4 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

به چینی ( وو آی نی ) . به اسپانیایی ( تی آمو ) . به ترکی ( سنی سو یو روم ) . به عربی ( احبک ) به انگلیسی ( آی لاو یو ) دیگه به چه زبونی بگم دوستت دارم ؟
نوشته شده توسط:آ رش در: | دوشنبه 7 مرداد1387-13:52 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

مردم را دریاب . هرگز سازش نکن . کسانی که سازش نمیکنند میمیرند اما مرگشان عین حیات است .
" ارنستو چه چگوارا "
نوشته شده توسط:آ رش در: | دوشنبه 7 مرداد1387-9:41 | گروه کلام دیگری | |لینک به نوشته

Without good friends days are : sadday , moanday , tearday , wasteday , thirstday , frightday & shatterday
Thanks 4 being my friend
نوشته شده توسط:آ رش در: | یکشنبه 6 مرداد1387-20:56 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

Time is the coin of life . its the only coin you have & only you can determine how it will be spent . Be careful , lest you let others spend it for you
نوشته شده توسط:آ رش در: | یکشنبه 6 مرداد1387-14:29 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

when the love is coming ,you can hear its foot step but you can not say dont come . i love you
نوشته شده توسط:آ رش در: | یکشنبه 6 مرداد1387-10:36 | گروه پیامک | |لینک به نوشته

انسانهای بزرگ
سال چهارم ابتدایی بودیم . بین بچه های کلاس بر سر این که چه کسی مبسر شود دعوایی بود . چهار ، پنج روزی بگو مگو داشتیم و هر روز یکی دو تا از تعداد حریفان کم میشد . و سرانجام دو سه نفری که از همه بزرگتر و قویتر بودند باقی ماندند . معلممان به ما اجازه داده بود ، که بر خلاف سایر کلاسها ، مبسر را خودمان انتخاب کنیم . من همان روز اول کنار کشیدم . نمیدانم چرا ؟ شاید دلیلش این بود که در آن موقع از لحاظ جسمی از همه ضعیفتر بودم . یعنی حتما دلیلش همین بوده . چون همیشه سرما خورده بودم و قدرت زیادی نداشتم . خیلی هم شر و شور نبودم . اما درسم خیلی خوب بود . در دوران ابتدایی و تا سوم راهنمایی شاگرد اول بودم.در واقع این مدت، دوران درخشان تحصیلیم بود . نه، بهتره دروغ نگم . توی راهنمایی بیشتر روی سوم و چهارمی و تک وتوک دومی میپریدم . به هر حال این داستان همچنان ادامه داشت تا روز آخر که آقای معلم ، اول زنگ ، در را که باز کرد ، دید کلاس رو هواست و بچه ها رو سر و کول همدیگه می پرند . عده ای توی سر همدیگه میزنند و دو سه نفری هم پای تخته ایستاده اند و به ردیفهای آخر گچ پرت میکنند . یکی دو تا از این جوجه شر های کلاس هم دارند موشک هوا میکنند . تنها من و دوتای دیگر از بچه های کلاس که در یک نیمکت می نشستیم و آنها هم بچه های ساکتی بودند ، سر جایمان نشسته بودیم و حرف میزدیم . در همین بین یکی از بچه پر رو های کلاس ، شروع کرد روی نیمکت ضرب زدن و یکی هم از نیمکتش آمد بیرون و در فاصله ی بین نیمکتها شروع کرد به قر دادن . حالا بیا و ببین. بی وجدان چنان کمرش را تاب میداد و شانه هایش را می لرزاند و چنان جفتک می زد که انگار عروس خانوم جلوی در منتظرش است .غافل از این که جلوی در آقای معلم ایستاده است و با ابروهای در هم رفته نظاره گر شاگردانش است . ناگهان رگباری از گچ بود که به طرف رقاص کلاس شلیک شد و در این اوصاف گلوله ی نگون بخت شده ای هم خورد وسط پیراهن یکی از این جوجه ماشینی ها که اوضاعش از ما هم خرابتر بود . این دیگه از اون جوجه هایی بود که اسهال گرفته اند و اگر دماقشان را میگرفتی نفسشان بند می آمد . با آن رنگ و روی زرد و زارش شروع کرد به گریه کردن . با گرم شدن بازار رقاص کلاس ، آرام ، آرام سایر بچه ها هم متوجه ی او شدند و با دست زدن همراهیش میکردند و دیگر دست از زد و خورد برداشته بودند و مسئله ی مهم و سیاسی - نظامی مبسری را فراموش کرده بودند و جملگی کف میزدند و کف میکردند . خوب که فکر میکنم می بینم کارشان شده بود مثل مسئولان کشور خودمان . البته بهتر است بگویم کار مسئولان مثل کار بچه ها شده . کلاس آنقدر شلوغ بود که صدای گریه پسرک در آن گم می شد . تک و توک صداهایی بلند شد که داماد باید برود دنبال عروس خانوم و خلاصه یک صدا شدند و پسرک رقص کنان راه افتاد به طرف در و عده ای هم شاباش شاباش میگفتند و هلهله میکردند که ناگهان مثل اینکه رقاصک را برق گرفته باشد ، خشک شد و بین زمین و آسمان ماند . نگو که بر حسب اتفاق چشمش به در، که اکنون باز بود افتاده و چشمانش صاف به چشمان معلم دوخته شده بود . معلم هنوز وارد کلاس نشده بود بچه ها هم هنوز پی به حضور او نبرده بودند و شادی میکردند تا اینکه با استفاده از امتداد نگاه رقاصک ، چشمشان به معلم افتاد که سراپا عصبانی بود و سراپا تعجب و در پشت همه ی اینها قولی از خنده پنهان شده بود . در یک چشم به هم زدن همه بدنبال نیمکت هایشان و صدای برخورد سر دو سه تا از بچه ها که از صدایش معلوم بود پوک پوک است و بعد سکوت محض . انگار نه انگار که این بچه ها همان ها یی بودند که تا چند لحظه ی قبل کلاس را رو هوا گذاشته بودند . معلم از سکوت ناگهانی بچه ها به خودش آمد و وارد کلاس شد . اما هنوز یک مسئله ی غیر عادی وجود داشت و آن رقاصک کلاس بود . رقاصک همچنان بین آسمان و زمین مانده بود و انگار واقعا خشک شده بود . معلم نگاهی به او کرد و مثل اینکه آن قول بزرگ را دیگر نتوانست مخفی کند و دمش از دهان معلم بیرون زد و همان طور که لبخند میزد گفت : " همین جوری رقص کنان برو پیش آقای ناظم تا دست هر کدام از عروسها را که خواستی محکم بگذارد کف دستت. راستی ، کدام را می خواهی ، چوب یا شلنگ . " رقاصک که گویا در وادی عدم به سر میبرد ، از الان خود را مرده ای بیش نمی پنداشت . لرزان گفت :" آقا اجازه ، ببخشید " معلم گفت :" تو اجازه هم بلدی بگیری ؟ " عرق سردی بر پیشانی رقاصک ما نشسته بود و ترس از تمام وجودش میبارید . به طوری که بر همه معلوم شده بود که او اصلا به در دفتر نمیرسد . یعنی همان بین راه غش میکند . گویا معلم هم این را فهمید و با لبخندی پر معنا تر از دفعه ی اول گفت :" برو بشین سر جایت" و رقاصک هم ، چنین کرد . با خودم فکر میکردم این بیچاره تا عمرداره حوسش نمیکنه زن بگیره . کلاس همچنان غرق در سکوت بود که ناگهان ناظم، همچون هفتیر کشهای آمریکایی پرید وسط کلاس و داد و بیداد که این چه کلاسیست و بی لیاقتها که به شما میگویند . دموکراسی نمیفهمید و همان یکبار که برای دموکراسی انقلاب کردیم به هفت پشتمان بس بود . بعد گویا نفس کم آورد . نفس عمیقی کشید و ادامه داد که یک بی پدر و مادر بی همه چیز فلان فلان شده میخواهم که مبسر این کلاس بشه . هنوز حرفش تمام نشده بود که یکی از بچه های گردن کلفت از ته کلاس با هیجان و التهاب بلند شد و گفت :" آقا من ، من ، آقا من ". و چنان با اشتیاق اعلام آمادگی میکرد که انگار آقای ناظم با آن الفاظ رکیک مشخصات کامل او را داده است . بعد تازه گویا ناظم معلم را دیده بود . حسابی خجالت کشید و عذرخواهی کرد و رفت بیرون . معلم از جایش بلند شد و جلوی تخته سیاه شروع کرد به قدم زدن . بعد رو به بچه ها کرد و گفت :"امروز میخواهم برایتان یک داستان جدید بگویم ". بچه ها عاشق داستانهای آقا معلم بودند و او هم در این کار تخصص کامل داشت و بارها با داستانهای عاشقانه و حماسی خود اشک بچهها را در آورده بود و گاه به خنده یشان می انداخت و گاه ناراحتشان میکرد . یک روز از شاهنامه و روز دیگر از لیلی و مجنون و روز دیگر صادق هدایت و هر روز از یک جا داستانی برایمان می آورد و آن را با آب و تاب تعریف میکرد و برای درک بچه ها بیشتر اوقات داستان ها را تغییر می داد و شعر ها را هم معنی میکرد و استنباط های خودش را همراه آن به خورد بچه ها میداد . در مجموع معلم مان همه فن حریف بود و ما هم خیلی دوستش داشتیم . خلاصه معلم شروع کرد . داستان در مورد یکی از پادشاهان ایرانی بود که پس از جنگ های بسیار و شکست دشمنان در شرق و غرب و جنوب ، اکنون به شمال رفته بود و در ترکمنستان در حال نبرد بود . تا اینکه سرانجام پس از جنگی سخت در این میدان هم پیروز میشود . فردای روز پیروزی هنگام غروب رو به فرمانده ی سپاهش میکند و میگوید :" حسابی از این جنگها خسته شده ام . امشب را میخواهم به عیش و نوش بگذرانم ، از همین رو تو را فرمان میدهم تا بهترین و زیباترین دختر ترکمنستان را پیش من بیاوری " فرمانده ی سپاه هم همه جا را میگردد تا اینکه دختر زیبایی را پیدا میکند و آن را به خیمه ی پادشاه میبرد و خود تنها از آن خارج میشود. دختر زیبا ، آبشاری طلایی رنگ بر سر داشت ، پوستی سفید و ابروهایی کشیده ،چشمانی درشت با برقی خاص که گواه پاکی و مظلومیتش بود . گویا تکه ای از آسمان در چشمانش جا مانده .
معلم همچنان در توصیف دختر بود و در آن هیچ کم نگذاشت و چنان تصویری از آن کشید که آه از دهان بچه ها بلند شد . باید اعتراف کنم که ذهن بی جان من قدرت فکر توانای معلم را ندارد و نمیتوانم چنان کنم که او کرد . سکوت در کلاس فریاد میزد . بچه ها محو تماشای تابلوی زیبای معلم بودند و همه در انتظار دیدن آینده ی دخترک . حتی از چهره ی رقاصک کلاس که از زن گرفتن پشیمان شده بود میشد فهمید که به چه می اندیشد . معلم ادامه داد : ناگهان پادشاه از درون چادر متوجه ی همهمه و شلوغی بیرون شد . پس از چادرش بیرون رفت و دید که همه ی سربازانش به دور چادر او حلقه زده اند . نگاهی به آنان کرد . و به درون چادر رفت و در حالی که موهای بلند و پر پشت دخترک را به دور دستش پیچیده بود او را کشان کشان از چادر بیرون آورد و روی زمین انداخت . سپس رو به سپاهیانش کرد و گفت :" از بین شما چه کسی دوست دارد که امشب جای من باشد ، اما باید بداند که در ازای آن فردا صبح جانش را خواهم گرفت " بعد از مدت کوتاهی ، پادشاه با کمال تعجب دید که بیشتر سربازان دستشان را به عنوان داوطلب بلند کردند . ناگهان پادشاه شمشیرش را برکشید و در یک چشم بهم زدن سر از تن دخترک جدا کرد و گفت :" دختری که بتواند با یک نگاه اراده ی بیش از نیمی از سپاهیانم را از بین ببرد ، بزرگترین دشمن من است " . و سپس به درون چادرش رفت . معلم داستان را در همین جا تمام کرد . بچه ها مثل آدمهایی که از خواب مغناطیسی بیدار شده باشند به خود آمدند . ناراحتی در چهره ی تک تکشان موج میزد . میتوانستم احساسشان را درک کنم . در واقع وضع خودم هم بهتر از بقیه نبود . در همین موقع معلم رو به بچه ها کرد و گفت :" بچه ها نگاه کنید .آدمهای بزرگ کسانی هستند که افکار بزرگی دارند." و این درس بزرگی بود که معلم آن روز به ما آموخت .
نویسنده : آرش
نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 2 مرداد1387-15:26 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته

To handle your self , use your head & to handle others , use your heart
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 1 مرداد1387-20:24 | گروه پیامک | |لینک به نوشته


