تبليغاتX
نوشته های تنهایی
 
نوشته های تنهایی

ام حسب الذین اجترحواالسیئات ان نجعلهم کالذین امنوا و عملواالصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء مایحکمون
صفحه اصلی وبلاگ   .::.   آرشیو مطالب  .::.   پروفایل مدیر  .::.   نمایش کل عناوین وبلاگ  .::.   تماس با مدیریت   
 
کویر

کویر

                

آن روز وقتی با کویر تنها شدم ، دیدم که چگونه خواستن تو را فریاد میزند.

این اولین باری بود که خاک برایم آنقدر پر معنا بود و زنده ، زنده تر از من ، خاکی عریان، داغ و سوخته و تشنه، تشنه تر از من .

آری آن روز کویر آرام به من گفت که بی تو خواب بارن نمیبیند . آه ، آه که باران ، غریب است در این دیار . آنجا بود که شامه ی وحشی عشقم چیزی را جستجو میکرد و بندها را پاره کرد و رفت و مرا تنها گذاشت ، خیلی جلوتر از من . آنجا بود که چیزی دید ، چیزی که با هزاران بار مردن نمیتوانستم ببینم . و شبی دیگر باز به دل کویر رفتم و او آرام در گوش من گفت ، که بدون تو هرگز نمیتواند ، هراس این سگهای وحشی ولگرد و گرگهای درنده را ، که از تاریکی و ظلمت این شب پلید بی پایان، برای دریدن و چپاول انسانها و تجاوز به حریم مقدس عدالت استفاده میکنند ، تحمل کند.

 

آرش - ۲۹ / ۵ / ۱۳۸۲



   نوشته شده توسط:آ رش در: | شنبه 26 اردیبهشت1388-9:47  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
بیست و یک فروردین

سلام

بله دیگهتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

امروز بیست و یکم فروردینهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

فقط خواستم یادآوری کرده باشمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دیگه دیگه

دقیقا بیست و چهار سال پیش بنده قدم رنجه فرمودم و پا به عرصه ی گیتی گذاشتمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comو عالم را به فیض وجودم منور کردم . از این کار خود هیچ هدفی نداشتم مگر اینکه یک حال اساسی به عالم هستی بدم .

تا همین پارسال فکر میکردم صبح زود به دنیا اومدم ، آخه خیلی سحرخیزم .تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comاما خوب ، امسال معلوم شد که ساعت هشت صبح زدم زیر آواز .تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

مثل اینکه شب قبل از حادثه دکترها گفته بودن که این بچه ساعت هشت به دنیا میاد و من هم دقیقا سر ساعت هشت به دنیا اومدم . از همون اولش دقیق و منظم بودم .

شاهدان عینی گفتند که بس که خوشگل بودم( هنوزم هستماتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com ) ، این پرستارها بغلم کرده بودند و توی بیمارستان منو دور میدادن و به اینو و اون نشونم میدادند . شاهدان عینی همچنین اضافه کردند که بنده در دوران نوزادیتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comشدیدا بغلی بودم و در هر مجلس و مهمانی ، خانومها بنده را خیلی بغل میکردند . تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comفکر کنم این عادت از همون زمان باهام باقی مونده .تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

حقیقتا فکر میکردم امسال ۲۲ ساله میشم . وقتی نشستیم و حساب کردیم ، دیدم که ۲۴ سالم تموم شده و وارد ۲۵ سالگی شدم ، خودم باورم نمیشد . حدودا پنج دقیقه ای هی حساب میکردم تا ببینم آیا واقعا ۲۴ سالمه !!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بسوزی عشق ، که این غافله ی عمر عجب میگذرد .

دوستان جملگی معتقد بودند که از بس این دو سال بهم خوش گذشته بنده اصلا متوجه گذر عمر نشده بودمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comو از همین رو هنوز فکر میکردم 22 سالمه ؛ و به حق که تا حدودی راست میگفتند . هر چند یک جورایی خیلی سختی کشیدم اما به نظرم اگر آدم در مسیر درست قدم برداره ، میتونه نتیجه کارهایش را ببینه . شاید خیلی از کارها به چشم نیاد . حتی خیلی از کارهای بزرگ ممکنه هیچ وقت به نظر نیاند ولی مهم خود آدمه ، مهم اینه که خودمون را باور داشته باشیم و کاری که میکنیم به معنای واقعی بزرگ باشه و ما رو از احساس رضایت سرشار و لبریز کنه .در این صورت آیا واقعا سختی ها میتونن ما رو خسته و پیر کنند ؟

و بی شک بعد از هر سختی ، راحتی و آسایشی هم هست .

ولی خدایی این آفرینش عجب چیز با عظمت و شگفت آوریه ها . تا حالا به مراحل متولد شدن یک موجود دقت کردید ؟ خیلی قشنگه .

 

کیک از آبجی خانوم،عکس از خودم



   نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 21 فروردین1388-2:52  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
خواندن

پیرو دینی هستیم که کتاب آسمانی اش قرآن نام دارد یعنی "خواندنی". اولین آیه ای که بر پیامبرش وحی شد این بود: "اقرا بسمه ربک الذی خلق". یعنی : بخوان به نام پروردگاری که تو را خلق کرد. و این تعمق برانگیز است که اولین کلام خدا بر پیامبرش اقرأ است . یعنی بخوان ، آنهم بر پیامبری که بیسواد است . یعنی همه چیز از خواندن شروع میشود . پیرو دینی هستیم که خدایش به قلم سوگند می خورد . در این مکتب قلم چقدر می تواند مقدس باشد که پروردگارش به آن قسم یاد می کند . حال به من بگویید آیا برای پیروان این مذهب نخواندن کفر نیست ؟ اگر نخواندن را کفر بنامیم ، خواندن چیزی را که نمی فهمیم چه بنامیم؟    

 

                                                                                                                            "آرش"



   نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 15 اسفند1387-21:8  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
آرزو

سلام به دوستان گلم

 حدودا ده روز پیش ، بعد از ظهر ، احساس شادی و شعف فراوانی بهم دست داد . به طوری که شب هنگام وقتی خواهرم تلفنی با من صحبت میکرد ، متوجه انرژی و شادمانی غیر عادی ام شد و خیلی تعجب کرد . احساس شگفتی داشتم ، آنچنان که چشمه وجودم جوشید و شروع به نوشتن کردم . اون موقع هنوز دلیل این احساس شگرف و ژرف را نمیدونستم اما با توجه به حوادثی که اخیرا در حال وقوع بود حدس میزدم که چه اتفاقی قراره بیوفته و از عمق وجودم حس کردم که بالاخره به آرزوم میرسم. در اون لحظه به احساسم اعتماد کردم و این متن را نوشتم تا اینکه تقریبا  بعد از ده روز ( یعنی امروز ) متوجه شدم بالاخره چیزی را که چندین سال پیش آرزو کردم و از صمیم قلب به وقوعش اعتماد داشتم رخ داده، بالاخره آن انتظار عظیم و سرشار از امید  به پایان رسید تا انتظار و امید تازه ای تحقق یابد  و اون احساس سرشار چیزی نبود جز مژده و بشارت این آرزو .

امروز از شما دعوت میکنم نوشته ی ده روز قبلم که برگرفته از اون احساسم است را بخونید . هر چند میدونم که نتونستم احساسم را منتقل کنم .

صرف نظر از اینکه چه اتفاقی برایم افتاده ، سعی کردم به گونه ای بنویسم که برای همه قابل استفاده باشه .

 

چیزی که میخوام بگم ، شاید به نظر عده ای مسخره بیاد و یا شاید با خودتون بگید که این مربوط به رویاهای دوران بچگی ماست . اما دوست دارم در مورد این رویای دوران کودکی بنویسم . چون فکر میکنم که همه ی ما این رویا دوران کودکی را حداقل یکبار تجربه کردیم و همه ی ما حداقل یک بار این حس زیبا را داشتیم . این سرنوشت یک آرزوست . داستان تحقق رویاهاست . این نشان دهنده ی برترین قدرت موجود در هستی است . چیزی که بالاتر از هر چیز دیگه ای قرار میگیره ، برتر از زمین و آسمان و هر آنچه که بین آنست . برتر از خورشید و تمام کهکشان ، و حتی برتر از علم . این داستان  خواست و اراده ی انسان است .

یک وقت ممکنه براتون پیش اومده باشه که آرزو و خواسته ی بزرگ داشته باشی . یک چیز عظیم ؛ و میبینی که مشکلات و موانع بزرگی سر راهتون قرار گرفته .  انجام این کار اونقدر سخته که تقریبا غیر ممکن به نظر میاد . اونقدر موانع بر سر راهت قرار داره که میبینی اصلا نمیتونی به طرف اون چیز بری و اون کار را انجام بدی . و به نظر غیر ممکن میاد به طوری که شاید اصلا هیچ وقت بهش نرسی . و با خودت میگی : تا وقتی که این مشکلا ت این جا هست من چطور میتونم به اون چیز برسم .

و بعد یک لحظه توی دلت ، پیش خودت میگی که : خدایا ، شاید هنوز وقتش نرسیده ، شاید هنوز زمان لازم نرسیده که من به اون چیز برسم . و اون وقت با خودت میگی زمان مناسب چه وقت میتونه باشه ؟ شاید من باید کاری انجام بدم تا به اون آرزو برسم ؟ شاید باید اتفاقی بیوفته تا من بهش برسم ؟ و با خودت فکر میکنی که اون وقت مناسب کی میتونه باشه ؟ . بعد توی دلت یک لحظه ای به خدا میگی، خدایا اونو از تو میخوام . و با تمام نیرویی که داری از خدا میخوای تا چیزی را که خیلی دوست داری بهت بده ، اون اتفاق بزرگ بیوفته و تو به آرزوت برسی  . و همیشه این آرزو تمام ذهنت را میگیره و تمام قلبت را پر میکنه . تو چیزی را از خدا خواستی که برات خیلی مهم بوده ، این چیزیه که دوستش داری و با خودت گفتی شاید هیچ وقت اون چیز را بدست نیاری و هیچ وقت اون اتفاق برات نیوفته . چیز بزرگی را خواستی که غیر ممکنه و همه بهت میگن که عمرا بهش برسی . اما تو ، توی دلت اونو میخوای . و این اینقدر برات مهمه که همیشه و همیشه تورو در بر گرفته . به طوری که همیهشه برای اون دعا میکنی هر لحظه و هر جا و در هر شرایطی برای رسیدن به اون دعا میکنی حتی توی خواب . چون  اون چیز فراتر و فراتر از یک فکره ، اون یک آرزوست ، یک رویا . چیزی نیست که تو بخوای بهش فکر کنی و یا فکر نکنی . اون چیزیه که در عمق ضمیر ناخودآگاهت قرار گرفته و ضمیر ناخودآگاهت هر لحظه حول اون آرزو داره میچرخه و حتی زمانی که تو داری به چیز دیگه ای فکر میکنی در عمق وجودت با اون آرزو زندگی میکنی . هر شب قبل از خواب مدتها بهش فکر میکنی تا خوابت ببره . و زمان میگذره و میگذره ، و تو تمام این مدت را ، لحظه به لحظه و سلول به سلول ، در این انتظار بزرگ به سر میبری ، انتظاری سرشار از امید و آمادگی و مقاومت . و یک روز میبینی که اون اتفاق بزرگ رخ داده و به واقعیت پیوسته . چیزی که امکانش خیلی کم بود ، چیزی که همه میگفتن نمیشه ، این جوری نمیشه ، تو داری اشتباه میکنی ،این اتفاق هیچ وقت نمیوفته ، و بیخودی فکرت را مشغول اون نکن ، چرا منتظر اون هستی ؟، چرا دوست داری این جوری بشه ؟، این همه چیز تو دنیا هست برو ویک چیز دیگه بخواه.اما تو در عمق وجودت به قدری اون چیز برات عزیزه که دوست نداری ازش دل بکنی.با خودت میگی حتی اگر اون را بدست نیارم باز هم دوستش دارم و باز هم اونو میخوام .  و این دوست داشتن همیشه با تو هست تا وقتی که میبینی بعد از سالیان سال ، از اون روز گذشته ، از اون روزی که تو اون آرزو را از خدا خواستی ، از اون روزی که نشستی و عمق وجودت را بررسی کردی و با خدا عهد بستی ، ولی حالا میبینی که اون اتفاق غیر ممکن و دور از ذهن رخ داده .  و میبینی که سالیان سال از اون لحظه گذشته . چه لحظه ای بود . چه آرزویی ، و چه ایمانی .

و حالا اون اتفاق افتاده ، چه چیز زیباییست ، وقتی میبینی اتفاقی را که خودت فکر نمیکیردی یک روزی رخ بده ، برات افتاده. چه زیباست و چقدر سرشار از لذت میشی وقتی میبینی چیزی را که از عمق وجودت خواسته بودی به واقعیت پیوسته . این واقعا دوست داشتنیه وقتی پیش خودت فکر میکنی که تو فقط از خدا خواستی و همیشه  بهش فکر کردی . و همیشه دعا کردی ، از عمق وجودت ، از اون جایی که نقطه ی آغاز احساس توئه ، از اونجایی سرچشمه ی وجودته و انگار هنوز خودت بهش دست پیدا نکردی ، از اونجایی که هنوز پاک و مقدس باقی مونده .

و میبینی که در تمام مدت با خواستن تو اون اتفاق افتاده . و این بیگمان برایت سرشار از شگفتیه و یاد این گفته ی حافظ میوفتی که : " ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری " .

و میبینی که انگار تموم آسمونها ، باد و خورشید و ابر ، تمام هستی و تمام آفرینش دست به دست هم دادن تا این اتفاق بزرگ را که قدرتهای بشری مخالفش بودن و با تمام قدرت مانع اون میشدند ، به واقعیت بپیونده . تو این را میبینی که گویا تمام هستی و کهکشان این را خواسته اند . گویا آرزوی تو خواست تمام هستی و آفرینش است . و اینجاست که حس میکنی با تمام هستی یکی شدی و این یکی شدن را با تمام وجودت حس میکنی . زیباتر اینه که میبینی علاوه بر کائنات ، آدمهای زیادی هم دست به دست هم دادند و به هم کمک میکنن که تو به اون خواسته ات برسی و آرزوی تو ، خواست و آرزوی اونها شده . آدمهایی که هیچ وقت ندیدیشون و حتی نمیشناسیشسون ، و اونها هم تو را ندیدن و نمیشناسن ، حتی کسانی که از نژاد تو نیستن ، از خون و خاک تو نیستن ، از وطن تو نیستن ، غریبه اند ، آدمهایی که در اون سر کره ی زمین اند ، حتی اونها هم کمک کردن ، هر کسی یک گوشه ای از این کار بزرگ را انجام داده و به اونجایی رسیده که تو خواستی ، به راستی که آسمان و زمین و هر آن چیز که بین آنست دست به دست هم داده اند تا اون اتفاق بیوفته . چیزی که وقتی حرفش را میزدی و وقتی میگفتی من منتظرش هستم ، همه میگفتن تو چقدر ساده شده ای ، چه فکر های بیخودی میکنی ، این کار را نکن ، این چیزی نیست که به این راحتی ها رخ بده ، اصلا این اتفاق افتادنی نیست ، این فقط یک آرزو و یک رویاست . و من میگم آره ، شما راست میگفتید ، این یک آرزو بود ، یک رویا بود ، و حالا عین واقعیته . شما راست میگفتید ، اصلا راحت نبود ، آدمهای زیادی دست به دست هم دادن و اون را خواستند . این آرزوی انسانهای پاکی بود که با هم تلاش کردند و شبانه روز دعا کردن و سرانجام گویا مسیری از نور را از زمین بر دل کهکشان گشودند . گویا حفره ای باز کردند ، از زمین تا عمق هستی در فضا و زمان ، و کائنات یاریشان کرد . و با خودت میگی خدایا من ازت ممنونم .

 آنقدر خوشحالی که دلت میخواد با همه صحبت کنی ، دلت میخواد با یاس گوشه باغچه حرف بزنی ، با خاک و زمین و آسمون صحبت کنی و از همه تشکر کنی ، از همه ی موجودات و تمام هستی و آفرینش .

و من اینجا از همه تشکر میکنم ، از اونایی که با من یک دل بودن ، از اونایی که زحمت زیادی کشیدن تا همه به این شادی برسیم . از یاس تو باغچه ، از کبوترهای آسمون ، از ابرها ، باران و برف و ... و از آدمهایی که در تمام این مدت حرفهای منو باور نکردن ، از اونهایی که همیشه بذر ناامیدی و یاس را پاشیدن و با این کارشون من را در ایمانم قوی تر و پایدار تر کردن . ازتون ممنونم . ازتون ممنونم .

 

پ.ن : چند روز پیش رفته بودم به جایی ، وقتی رسیدم شب بود و داشت برف میبارید . همه جا را برف پر کرده بود . و من در تمام این چند روز اون شور و گرمای پایان ناپذیر را داشتم . اون شب یک بستنی خریدم و رفتم توی یک پارک ، زیر بارش برف ، در نور ضعیف چراغهای پارک ، وسط چمن هایی که سرتاسر از مخمل سفید یک دست پوشیده شده بود ایستادم  و بستنی خوردم و روبه سوی آسمون چشمانم را میبستم تا دونه های ریز برف صورتم را نوازش کنند .

                                                                                                             " آرش "



   نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 8 بهمن1387-15:23  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
آرش

    در حیرتم از تیر و کمانی

                          آرش زده چون نقش بر ایران                   

آرش تیر در کمان نهاد و رها کرد و از برای خلقش خاک ایران زمین گشود . تیر رفت که رفت ، که خود ایستادنی نبود تا درختی سر راهش بگرفت . گویند : افسانه است این . چه ، کجا تیری این همه برود و نایستد ؟       

گویم افسانه نیست .  آنچه آرش در کمان نهاد تیر نبود . آرش "جان" خود در کمان نهاد و رها کرد  و از برای خلقش خاک ایران زمین گشود ، تا بگوید ، آنجا که " رهایی " ست ، جان هایی رها شده اند . " آزادی " برای قومی به ارمغان نیامده است مگر آنکه مردان و زنان رشیدش به جای تیر ، جان در کمان نهاده اند .                                                  

حال ، آنکه میگوید افسانه است این ، خود افسون شده است .

پ.ن : سروده ی اول متن ، از آقا اسماییل

پ.ن : از اونجایی که میدونم حسودیتون میشه ، اینم برای شما : 

اگه میخوایند بیشتر بچسبه چراغها را خاموش کنید . تو تاریکی خیلی حال میده

ای جان

                                                                                                                        " آرش "



   نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 6 آذر1387-20:47  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
عاشقانه

                عاشقانه

       

 

شب ها

در سیاهی چشمانت قدم میزنم

و روز ها

اندوه شب را از نگاهت به یاد می آورم

ای بی وفا نگار روزهای پریشانی

و ای مضحکه کننده ی شب های مستی

چون به من خندیدی از تو گله ای نیست

که پیر از اخم تو بودم و

با خنده ات جوان شدم

 

نویسنده : آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 31 مرداد1387-0:7  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
ترشی

 

در این پست میخوام در مورد ترشیدگی دختران براتون بنویسم .            

 

بگذارید مقداری در مورد این نوع خاص از ترشی انسانی توضیح بدم :      

محققان معتقدند که دختران را از سن 16 الی 17 سالگی می توان دم بخت حساب کرد . و در سن 27 الی 28 سالگی بدبخت . ( البته عده ای به جهت کاهش ضریب ترشیدگی دخترانشان ، آنها را از همان ابتدای تولد دم بخت حساب کرده و خلاصه به هر بهانه ای که شده نام یکی از پسرهای فامیل را روی دخترشان میگذارند . باستان شناسان مدارکی را بدست آوردند که نشان میدهد این حرکت اولین بار در اقوام مایا در آمریکای لاتین ابداع شد و بعد از آن به سرعت در سرتاسر جهان گسترش یافت! . در سال 1855 میلادی پسران نوزاد در برابر این اقدام ظالمانه دست به قیام خونینی زدند که به قیام ترشک معروف است . هرچند پسران نوزاد در این قیام شکست سنگینی خوردند اما یاد و خاطره ی آنها همواره در دل هر پسر نوزادی زنده است و تمام نوزادان پسر در سرتاسر جهان شبهای زیادی را به یاد یاران گریه کرده و حسابی حال مامان و بابای خود را میگیرند . در حال حاضر این روش جلوگیری از ترشیدگی توسط سازمان حقوق بشر غیر قانونی اعلام شده و در نتیجه دیگه از این روش زیاد استفاده نمیشه . هرچند هنوز این پدیده در بین بومیان نواحی مرکزی استرالیا رایج است . )                                                        

 دختران  حدودا از سن 29 سالگی وارد اولین مرحله ی ترشیدگی شده و این فرایند با گذر عمر سیر تصاعدی خواهد داشت ؛ و به مرور زمان ترشیده تر میشوند. هرچند به دلیل بعضی فعل و انفعالات شیمیایی امروزه دختران از همان 16 سالگی بوی ترشی میدهند .                      

شخصا معتقدم که پدیده ی ترشیدگی در دختران ناشی از عوامل اجتماعی است اما اخیرا دانشمندان موفق به کشف ژن ترشیدگی در بانوان شدند و این نشان از ارثی بودن این پدیده دارد . تحقیقات نشان داده است که ترشیدگی یک پدیده کاملا تاریخی است و در طول تاریخ بشر در تمام زمانها دخترها میترشیدند . البته آثار به جای مانده در غارهای لهستان نشان داده است که تنها در عصر یخبندان آنهم فقط در اروپا هیچ دختر ترشیده ای پیدا نشده است !! و خوب این برای دخترها یک افتخار تاریخیست !!!                                                               

در اینجا لازم است که در مورد اصطلاح تخصصی و کاملا علمی " ضریب ترشیدگی " توضیح بدم :                                                              

"ضریب ترشیدگی" ، ضریبی است که احتمال ترشیده شدن یک دختر  را نشان میدهد . در این ضریب عوامل بسیاری تاثیر گذار است که عبارتند از تیپ و قیافه دختره ، پولدار بودنش ، سن و سالش ، تحصیلاتش ، خانواده دختر ، اخلاق و رفتار ، سالم بودنش ( چه جسمی و چه روحی ) ، فرهنگ و آداب  اجتماعی و ... هرچند دانشمندان موفق به مشخص کردن عدد دقیق ضریب ترشیدگی نشدند ( آخه مثل شتاب جاذبه که نیستش تا بشه عددش را مشخص کنی ، هرچند بعضی ها جاذبه شون خیلی زیاده ، لامصب ) ولی تمام دانشمندان معتقدند که چنین ضریبی وجود داره . البته هرچه عوامل ضریب کمتر باشه ، احتمال ترشیدگی هم کمتر میشه . مثلا در آمریکا فقط تیپ و قیافه جزء ضریب هست برای همین غیر از سیاه پوستها هیچ کس دیگه ای نمیترشه . اما تو ایران که همه ی عوامل مهم هستند تقریبا همه دخترها دارند میترشند .                      

 

( خواهشا به کسی برنخوره . این فقط یک شوخی بود . )

 

 نویسنده : آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 15 مرداد1387-10:21  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
انسانهای بزرگ

 

انسانهای بزرگ

 

 

سال چهارم ابتدایی بودیم . بین بچه های کلاس بر سر این که چه کسی مبسر شود دعوایی بود . چهار ، پنج روزی بگو مگو داشتیم و هر روز یکی دو تا از تعداد حریفان کم میشد . و سرانجام دو سه نفری که از همه بزرگتر و قویتر بودند باقی ماندند . معلممان به ما اجازه داده بود ، که بر خلاف سایر کلاسها ، مبسر را خودمان انتخاب کنیم . من همان روز اول کنار کشیدم . نمیدانم چرا ؟ شاید دلیلش این بود که در آن موقع از لحاظ جسمی از همه ضعیفتر بودم . یعنی حتما دلیلش همین بوده . چون همیشه سرما خورده بودم و قدرت زیادی نداشتم . خیلی هم شر و شور نبودم . اما درسم خیلی خوب بود . در دوران ابتدایی و تا سوم راهنمایی شاگرد اول بودم.در واقع این مدت، دوران درخشان تحصیلیم بود . نه، بهتره دروغ نگم . توی راهنمایی بیشتر روی سوم و چهارمی و تک وتوک دومی میپریدم . به هر حال این داستان همچنان ادامه داشت تا روز آخر که آقای معلم ، اول زنگ ، در را که باز کرد ، دید کلاس رو هواست و بچه ها رو سر و کول همدیگه می پرند . عده ای توی سر همدیگه میزنند و دو سه نفری هم پای تخته ایستاده اند و به ردیفهای آخر گچ پرت میکنند . یکی دو تا از این جوجه شر های کلاس هم دارند موشک هوا میکنند . تنها من و دوتای دیگر از بچه های کلاس که در یک نیمکت می نشستیم و آنها هم بچه های ساکتی بودند ، سر جایمان نشسته بودیم و حرف میزدیم . در همین بین یکی از بچه پر رو های کلاس ، شروع کرد روی نیمکت ضرب زدن و یکی هم از نیمکتش آمد بیرون و در فاصله ی بین نیمکتها شروع کرد به قر دادن . حالا بیا و ببین. بی وجدان چنان کمرش را تاب میداد و شانه هایش را می لرزاند و چنان جفتک می زد که انگار عروس خانوم جلوی در منتظرش است .غافل از این که جلوی در آقای معلم ایستاده است و با ابروهای در هم رفته نظاره گر شاگردانش است .  ناگهان رگباری از گچ بود که به طرف رقاص کلاس شلیک شد و در این اوصاف گلوله ی نگون بخت شده ای هم خورد وسط پیراهن یکی از این جوجه ماشینی ها که اوضاعش از ما هم خرابتر بود . این دیگه از اون جوجه هایی بود که اسهال گرفته اند و اگر دماقشان را میگرفتی نفسشان بند می آمد . با آن رنگ و روی زرد و زارش شروع کرد به گریه کردن . با گرم شدن بازار رقاص کلاس ، آرام ، آرام سایر بچه ها هم متوجه ی او شدند و با دست زدن همراهیش میکردند و دیگر دست از زد و خورد برداشته بودند و مسئله ی مهم و سیاسی - نظامی مبسری را فراموش کرده بودند و جملگی کف میزدند و کف میکردند . خوب که فکر میکنم می بینم کارشان شده بود مثل مسئولان کشور خودمان . البته بهتر است بگویم کار مسئولان مثل کار بچه ها شده . کلاس آنقدر شلوغ بود که صدای گریه پسرک در آن گم می شد . تک و توک صداهایی بلند شد که داماد باید برود دنبال عروس خانوم و خلاصه یک صدا شدند و پسرک رقص کنان راه افتاد به طرف در و  عده ای هم شاباش شاباش میگفتند و هلهله میکردند که ناگهان مثل اینکه رقاصک را برق گرفته باشد ، خشک شد و بین زمین و آسمان ماند . نگو که بر حسب اتفاق چشمش به در، که اکنون باز بود افتاده و چشمانش صاف به چشمان معلم دوخته شده بود . معلم هنوز وارد کلاس نشده بود بچه ها هم هنوز پی به حضور او نبرده بودند و شادی میکردند تا اینکه با استفاده از امتداد نگاه رقاصک ، چشمشان به معلم افتاد که سراپا عصبانی بود و سراپا تعجب و در پشت همه ی اینها قولی از خنده پنهان شده بود . در یک چشم به هم زدن همه بدنبال نیمکت هایشان و صدای برخورد سر دو سه تا از بچه ها که از صدایش معلوم بود پوک پوک است و بعد سکوت محض . انگار نه انگار که این بچه ها همان ها یی بودند که تا چند لحظه ی قبل کلاس را رو هوا گذاشته بودند . معلم از سکوت ناگهانی بچه ها به خودش آمد و وارد کلاس شد . اما هنوز یک مسئله ی غیر عادی وجود داشت و آن رقاصک کلاس بود . رقاصک همچنان بین آسمان و زمین مانده بود و  انگار واقعا خشک شده بود . معلم نگاهی به او کرد و مثل اینکه آن قول بزرگ را دیگر نتوانست مخفی کند و دمش از دهان معلم بیرون زد و همان طور که لبخند میزد گفت : " همین جوری رقص کنان برو پیش آقای ناظم تا دست هر کدام از عروسها را که خواستی محکم بگذارد کف دستت. راستی ، کدام را می خواهی ، چوب یا شلنگ . " رقاصک که گویا در وادی عدم به سر میبرد ، از الان خود را مرده ای بیش نمی پنداشت . لرزان گفت :" آقا اجازه ، ببخشید " معلم گفت :" تو اجازه هم بلدی بگیری ؟ " عرق سردی بر پیشانی رقاصک ما نشسته بود و ترس از تمام وجودش میبارید . به طوری که بر همه معلوم شده بود که او اصلا به در دفتر نمیرسد . یعنی همان بین راه غش میکند . گویا معلم هم این را فهمید و با لبخندی پر معنا تر از دفعه ی اول گفت :" برو بشین سر جایت" و رقاصک هم ، چنین کرد . با خودم فکر میکردم این بیچاره تا عمرداره حوسش نمیکنه زن بگیره . کلاس همچنان غرق در سکوت بود که ناگهان ناظم، همچون هفتیر کشهای آمریکایی پرید وسط کلاس و داد و بیداد که این چه کلاسیست و بی لیاقتها که به شما میگویند . دموکراسی نمیفهمید و همان یکبار که برای دموکراسی انقلاب کردیم به هفت پشتمان بس بود . بعد گویا نفس کم آورد . نفس عمیقی کشید و ادامه داد که یک بی پدر و مادر بی همه چیز فلان فلان شده میخواهم که مبسر این کلاس بشه . هنوز حرفش تمام نشده بود  که یکی از بچه های گردن کلفت از ته کلاس با هیجان و التهاب بلند شد و گفت :" آقا من ، من ، آقا من ". و چنان با اشتیاق اعلام آمادگی میکرد که انگار آقای ناظم با آن الفاظ رکیک مشخصات کامل او را داده است . بعد تازه گویا ناظم معلم را دیده بود . حسابی خجالت کشید و عذرخواهی کرد و رفت بیرون . معلم از جایش بلند شد و جلوی تخته سیاه شروع کرد به قدم زدن . بعد رو به بچه ها کرد و گفت :"امروز میخواهم برایتان یک داستان جدید بگویم ". بچه ها عاشق داستانهای آقا معلم بودند و او هم در این کار تخصص کامل داشت و بارها با داستانهای عاشقانه و حماسی خود اشک بچهها را در آورده بود و گاه به خنده یشان می انداخت و گاه ناراحتشان میکرد . یک روز از شاهنامه و روز دیگر از لیلی و مجنون و روز دیگر صادق هدایت و هر روز از یک جا داستانی برایمان می آورد و آن را با آب و تاب تعریف میکرد و برای درک بچه ها بیشتر اوقات داستان ها را تغییر می داد و شعر ها را هم معنی میکرد و استنباط های  خودش را  همراه آن به خورد بچه ها میداد . در مجموع معلم مان همه فن حریف بود و ما هم خیلی دوستش داشتیم . خلاصه معلم شروع کرد . داستان در مورد یکی از پادشاهان ایرانی بود که پس از جنگ های بسیار و شکست دشمنان در شرق و غرب و جنوب ، اکنون به شمال رفته بود و در ترکمنستان در حال نبرد بود . تا اینکه سرانجام پس از جنگی سخت در این میدان هم پیروز میشود . فردای روز پیروزی هنگام غروب رو به فرمانده ی سپاهش میکند و میگوید :" حسابی از این جنگها خسته شده ام . امشب را میخواهم به عیش و نوش بگذرانم ، از همین رو تو را فرمان میدهم تا بهترین و زیباترین دختر ترکمنستان را پیش من بیاوری " فرمانده ی سپاه هم همه جا را میگردد تا اینکه دختر زیبایی را پیدا میکند و آن را به خیمه ی پادشاه میبرد و خود تنها از آن خارج میشود. دختر زیبا ، آبشاری طلایی رنگ بر سر داشت ، پوستی سفید و ابروهایی کشیده ،چشمانی درشت با برقی خاص که گواه پاکی و مظلومیتش بود . گویا تکه ای از آسمان در  چشمانش جا مانده .                                

 معلم همچنان در توصیف دختر بود و در آن هیچ کم نگذاشت و چنان تصویری از آن کشید که آه از دهان بچه ها بلند شد . باید اعتراف کنم که ذهن بی جان من قدرت فکر توانای معلم را ندارد و نمیتوانم چنان کنم که او کرد . سکوت در کلاس فریاد میزد . بچه ها محو تماشای تابلوی زیبای معلم بودند و همه در انتظار دیدن آینده ی دخترک . حتی از چهره ی رقاصک کلاس که از زن گرفتن پشیمان شده بود میشد فهمید که به چه می اندیشد . معلم ادامه داد : ناگهان پادشاه از درون چادر متوجه ی همهمه و شلوغی بیرون شد . پس از چادرش بیرون رفت و دید که همه ی سربازانش به دور چادر او حلقه زده اند . نگاهی به آنان کرد . و به درون چادر رفت و در حالی که موهای بلند و پر پشت دخترک را به دور دستش پیچیده بود او را کشان کشان از چادر بیرون آورد و روی زمین انداخت . سپس رو به سپاهیانش کرد و گفت :" از بین شما چه کسی دوست دارد که امشب جای من باشد ، اما باید بداند که در ازای آن فردا صبح جانش را خواهم گرفت " بعد از مدت کوتاهی ، پادشاه با کمال تعجب دید که بیشتر سربازان دستشان را به عنوان داوطلب بلند کردند . ناگهان پادشاه شمشیرش را برکشید و در یک چشم بهم زدن سر از تن دخترک جدا کرد و گفت :" دختری که بتواند با یک نگاه اراده ی بیش از نیمی از سپاهیانم را از بین ببرد ، بزرگترین دشمن من است " . و سپس به درون چادرش رفت . معلم داستان را در همین جا تمام کرد . بچه ها مثل آدمهایی که از خواب مغناطیسی بیدار شده باشند به خود آمدند . ناراحتی در چهره ی تک تکشان موج میزد . میتوانستم احساسشان را درک کنم . در واقع وضع خودم هم بهتر از بقیه نبود . در همین موقع معلم رو به بچه ها کرد و گفت :" بچه ها نگاه کنید .آدمهای بزرگ کسانی هستند که افکار بزرگی دارند." و این درس بزرگی بود که معلم آن روز به ما آموخت .

 

نویسنده : آرش                                                                                   



   نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 2 مرداد1387-15:26  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
مولا علی

               مولا علی

 

 

در میان تمام ادیان ، اسلام و از میان تمام مذاهب ، شیعه . پیروی از مردی را برگزیدیم که می گفت: هرگز نمیگذارم که دانه ی گندمی را از دهان موری برگیرید . آن هنگام که خلخال از پای زن یهودی در آوردند ، گفت: چه جای سرزنش است اگر مسلمانی از غم این مصیبت بمیرد . تنها کسی که زادگاهش قلب مکه است . و هر مسلمانی هنگام نماز ، آنجا که کعبه را هدف قرار میدهد ، رو به سوی او دارد . و به سمت مکانی نماز میگذارد که علی در آن چشم به جهان گشود . و هر مسلمانی در حج به دور زادگاه او میگردد . علی ، انسانی که بزرگترین و پر شکوهترین عبادت (حج ) ، و عام ترین و رسمی ترین عبادت ( نماز ) ، یاد او را در قلب هر مسلمانی تداعی میکند . و این فریاد خاموش این حقیقت بزرگ است ، که او خود بزرگترین مظهر عبادت و بندگی است . و ما در بین تمام مردان و زنان بزرگ تاریخ بشریت ، راه او را برگزیدیم . او که میوه ی ایمانش برای همنوعانش نابترین نوع عدالت بود . و عدالتی از جنس ایمان علی ، آرزوی دیرین بشر است.                                      

ابراهیم خلیل ا... که او را پدر ادیان می نامند ، از خدای خویش خواست که زنده شدن مردگان را به او نشان دهد ، پروردگار فرمود ، آیا شک و تردیدی در آن داری . ابراهیم گفت هرگز ، تنها میخواهم بر یقینم افزوده شود . این سخن ابراهیم ، پدر ادیان ، بت شکن بزرگ تاریخ است . و علی مرد تنهای نخلستانها ، میگوید: اگر تمام پرده ها از جلوی دیدگانم کنار روند ، ذره ای بر ایمانم افزوده نخواهد شد . این است ایمان مردی که خود را پیرو او می نامیم . تنها اوست که در مسجد کوفه میگوید: قسم به پروردگار کعبه که رستگار شدم . و اصلا تنها اوست که حق دارد این را بگوید . چون تنها اوست که از کودکی محرم اسرار بزرگترین پیامبر خداست ، و تنها اوست که برادر و هم کفوی اوست . تنها اوست که در سخت ترین لحظات ، راهگشای میدان عمل است . تنها اوست که کلید درهای بسته ی مجاهدان است . و بعد از پیامبر ، باز تنها اوست که خار در گلو سکوت کرد . و علی تنها انسانی است که بی نهایت تنهایی را در خود جمع کرده است. و این چه تنهایی غریبی است.                         

 

                                                                     نویسنده : آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | دوشنبه 24 تیر1387-10:5  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
و اما تنهایی

و اما تنهایی                                                                            

 به نظر من همه ی آدمها تنها هستند، هیچ انسانی در طول تاریخ زاده نشده که تنها نباشه . ما همه تنهاییم . همه به دنبال کسی میگردیم تا با او تنهاییمان را شریک شویم . این تلاش بزرگی است . شاید بزرگترین هدفی که یک انسان میتواند در طول عمرش داشته باشد غلبه بر تنهاییست . اما چطور ؟ چگونه میتوان بر تنهایی غلبه کرد ؟ آیا اگر با کسی مثل خودمان دوست شویم از تنهایی بیرون می آییم ؟ آیا اگر با کسی آشنا شویم که مطابق خواسته هایمان باشد از تنهایی بیرون می آییم ؟ نه ، قطعا که این طور نیست . انسان زمانی از احساس تنهایی رها میشود ،که کسی او را " بفهمد "  و درکش کند بدون اینکه به او اعتراض کند . حتی اگر با او مخالف باشد، باز هم به سخنانش گوش دهد.تنها نیاز دیرین بشر " فهمیده " شدن است . و چه کسی میتواند ما را " بفهمد " و " تنهایی " مان را درک کند ، عقیده و ایمانمان را گوش دهد وحتی اگر با آن مخالف بود ترکمان نکند؟                                          

برای اینکه بتوان کسی را درک کرد ، باید اول به درک صحیحی از خود برسیم ، توانایی بخشش داشته باشیم ، قدرت فدا کردن داشته باشیم ، و این را بفهمیم که انسان موجودیست بی انتها ، بی نهایت در احساس و عقل و شعور ، اما ظریف و تنها ، معصوم و گم شده در برهوت خویشتن و نیازمند محبت و عشق و وفا ، و درمانده و ناتوان از درد دیرین تنهایی .   و باید آنقدر قوی باشیم که نه در احساسات و عواطف بینهایتمان گم شویم و نه اجازه دهیم که زندگی سخت و خشک ماشینی روحمان را بدزد.                                                                                      

انسانی که چنین صفاتی را داشته باشد و یا در مسیر کسب این صفات باشد ، بدون شک انسانی است متعالی که به درک صحیحی از نظام آفرینش رسیده است و همواره در جهت خواست خلقت گام بر میدارد. این است که من میگویم غلبه بر تنهایی یکی از بزرگترین اهداف تاریخ بشر است ، چرا که انسان را وادار به کسب تمام آن صفاتی میکند که نام بردم یعنی حرکت به سمت کامل شدن .                                               

هر چه که انسان متمدن تر میشود و مظاهر تجدد را میپذیرد ، برای بیان خود و جلب توجه دیگران بیشتر به تظاهر روی می آورد . و با این کار بیشتر از خود دور میشود و هم خود و دیگران را میفریبد . در نتیجه در تنهایی مضاعفی فرو میرود و از خود واقعی اش نیز تهی میگردد . این است که تمدن امروز با تمام فواید و محاسنی که دارد نه تنها این نیاز اساسی بشر را برطرف نکرده که بر آن دامن نیز زده است .                 

از همین روست که من در برابر این تظاهر همیشه بر صداقت تکیه کرده ام و در هر شرایطی اصرار ورزیده ام که باید صادق بود . آنکس که دروغ میگوید، بزرگترین خیانت را به خود کرده است . چرا که با فریب دیگران ، فرصت شناختن خویش را از آنها گرفته است . در نتیجه همواره ، هر چه که در این مسیر پیش میرود ، تنهایی اش بیشتر میشود . اما زمانی که با دیگران صادق هستیم ، همواره به آنها فرصت میدهیم که ما را آنگونه که واقعا هستیم بشناسند ، و در نتیجه فرصت " فهمیده " شدن را به خود و دیگران داده ایم . و همان طور که گفتم تنها نیاز دیرین بشر فهمیده شدن است .                                                                                      

 نویسنده : آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 4 اردیبهشت1387-3:4  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
* والسما و الطارق * و ما ادریک ما الطارق * النجم الثاقب *

میخواستم آیه امسال را بنویسم برای همین فکر کردم بهتره معنی آیه قبلی را بگم .

 

* والسما و الطارق * و ما ادریک ما الطارق * النجم الثاقب *

 

*قسم به آسمان و طارق *و تو چه دانی که طارق چیست* ستاره ایست درخشان*

                                                                          آیات یک تا سه سوره ی طارق

 

طارق یعنی : آینده در شب ، کسی که در شب می آید،ستاره ی شب رو 

خداوند در آیه اول به آسمان و طارق قسم یاد میکند. منظور از طارق کسی یا گروهی است که در سخت ترین و سیاه ترین لحظات زندگی یک جامعه ، در شرایطی که فضای سیاسی اجتماع همچون شب تاریک و ظلمانیست ، و در شرایطی که کسی را توان برخواستن نیست و همه در سیاهی فرورفته اند و توان حرکتی ندارند ، در حالی که معیار و رهبری برای مبارزه وجود ندارد ، این شخص یا گروه بر میخیزند ، فریاد میزنند و مبارزه میکنند . و همچون ستاره ای فروزان میدرخشند . درخشش ستا ره در شب به معنی آن است که همه متوجه حضورش میشوند و نور ستاره در شب راهنمایی برای دیگران است . در پیشگاه حق اهمیت وجودی طارق چنان بلند مرتبه است آن را بعد از آسمان ذکر میکند و با معرفی طارق به ستاره ی درخشان تاکیدمیکند که جایگاه طارق در آسمانهاست.

 

این آیه نشان میدهد که از نظر اسلام اهمیت این گروه در جامعه بسیار بلند مرتبه  است . پیغمبر اسلام جمله ای دارد که علاوه بر بیان شان منزلت این گروه دشواری کارشان را نیز نشان میدهد :                                      

" عالمان دین من ، از پیامبران بنی اسرائیل برترند."  محمد (ص)                  

( عالم نه به معنای شیخ و آخوند . که معنای واقعی عالم در مکتب  اسلام در واقع همان طارق است . )                                          

نویسنده : آرش      



   نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 29 فروردین1387-0:10  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
21 فروردین

پدرم شاعر بود

مادرم شاعر بود

هر دو شاعر بودند

 

این دو یک شب آخر

قصد شعری کردند

با تفاهم

با هم

 

هر دو شعری گفتند

مصرعی بابا گفت

مصرعی مادر گفت

 

شعرشان وزنی داشت

شعرشان رنگی داشت

شعرشان حالی داشت

 

لیک بی معنا بود

قطعه ای بی معنا

 

سر به سر اندوه بار

پا به پا بدبختی

 

شعرشان من بودم

شعرشان من بودم

                               " اسماعیل ایزدی "

این شعر بالا یک جورایی به من امانت رسیده بود که گفتم مناسبت داره الان بنویسمش .خوب دیگه ، خیر سرم قراره دم دمای صبح من بدنیا بیام.

یعنی بنده تونستم 22 بار مدار زمین را طی کنم و بدور خورشید بچرخم . اون هم تو کهکشان راه شیری . البته این مسئله این قدر برای همه تکرار شده که دیگه کسی بهش توجهی نداره . همه خیلی راحت میگن ، امروز روز تولدمه ، بعدش هم چند تا شمع فوت میکنن و آخرش هم میگن " تولد تولد تولدت مبارک " بعد هم تموم میشه و همه میرن سر خونه هاشون . دیگه کسی از خودش نمیپرسه " هی داداش ( آبجی ) از کجا اومدی ؟ کجا قراره بری ؟ با کی اومدی ؟ با کی میری ؟ اصلا چرا اومدی ؟ "         

عجب ، الان طرف یادش نیست ها ، اما موقع مردن که میشه همه یادشون میاد . البته همه که این جوری نیستند. انشاالله که شما هم نباشی.                                                                               

فقط میتونم بگم که " لحظه لحظه ی زندگی منحصر به فرده " . هر چی میگذره بیشتر به مفهوم این جمله پی میبرم .                                   

 

 آسمان وقف نگاهتون

                                                                 

 نویسنده : آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 21 فروردین1387-0:49  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
پدر

                                                          سلام بر تو ای پدر

                                      سلام بر تو ای پیامبرم  

                                          ای بینهایت من

                                           ای معبد من

                                        سکوتت را می پرست

                                           تولدت مبارک

 

نویسنده : آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | یکشنبه 18 فروردین1387-1:6  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
جواب به سوالات

سلام به دوستان گلم             

این پست مخصوصه کسانیه که پست قبلی را خواندن و نظر گذاشتن.

اولا: خیلی ممنون که لطف کردید و نظر گذاشتید. دستتون درد نکنه.

دوما: هر کسی بسته شخصیت خودش و شرایط سنی خودش نظر خاصی را داد که خوب بعضی ها به صورت ویژه به بنده لطف داشتند، اما از اونجایی که " هر چه از دوست رسد نیکوست " من باز هم خوشحال شدم. تقریبا همه خوششون اومده بود ولی بعضی ها روشون نمیشد بگن برای همین به صورت خصوصی نظر داده بودند. بعد از این پست خیلی ها سوالهای متفاوتی پرسیدند ولی دوتا سوال بود که خیلی تکرار شده بود بنابراین به اون دوتا جواب میدم  .                                          

سوال اول : من چند سالمه ؟                                                       

_ جواب : من 22 سال دارم . یعنی 21 فروردین ، 22 سالم تموم میشه.

در ضمن من " از اوناش هم نیستم " ( قابل توجه بعضیها ). همین جوری در مورد آدم قضاوت میکنید که استعداد ها شکوفا نمیشه . البته " از اوناش " وسعت معنایی زیادی داره . برای همین من مجبورم بپرسم :از کدوماش؟                                                                                 

_ سوال دوم : هدفم از بوسیدن خانوم دکتر چی بوده ؟                       

این دیگه از اون سوالها بود. واقعا که !  یک مقدار تو زندگیتون انعطاف داشته باشید بد نیست. شما فکر کنید از عواقب داروی بی هوشی بوده.  والا ، به خدا فقط فقط میخواستم ازش تشکر کنم. البته به طور ویژه . همه چیز که پول نمیشه. تازه به نظرم خیلی کارم زشت بوده. باید بیشتر تشکر میکردم. خداییش خیلی زحمت کشید.                                    

_اما دوستی گفته بودند که خیلی " خانوم دکتر " گفته بودم. خوب ، تو خانومی دکترا داشتند دیگه.                                                           

_دوست دیگری گفته بودند که چقدر توی داستان " بوس" زیاد بوده.        

آخه این هم ایراده که شما از من میگیری. تا باشه بوسه باشه.             

 

* امیدوارم خنده هرگز لبانت را ترک نگوید و قلبت همیشه سرشار از شادی باشد.                                                                             

 نویسنده: آرش

 



   نوشته شده توسط:آ رش در: | شنبه 25 اسفند1386-10:37  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
عمل جراحی ( گزارش ویژه 2 )

سلام به دوستان خوبم                                                             

امیدوارم که حالتون خوب باشه و سرحال باشید.                                

آروم آروم بهار داره از راه میرسه . طبیعت لباس نو میپوشه ، خورشید انرژی بیشتری به زمین میبخشه ، باد بهاری مهربونی را با خودش میاره، پوست ظریف گیاهان داره از هم میشکافه و برگهای نو  ازش درمیاد و گنجشگها حسابی سرحال شدند . انسان ، هرچند غالبا وابستگی اش به طبیعت را فراموش میکنه اما همواره از اون تاثیر می پذیره . آدمها به خودشون اومدند ، کارها سرعت گرفتند، خیابونها شلوغ تر شدند، مادرها سبزه ریختند ، بیشتر مردم به دنبال خرید عید هستند تا با فرا رسیدن سال نو همچو طبیعت لباس نو بپوشند.                                           

حتی اقتصاد از فرارسیدن سال نو تاثیر گرفته ، مرغ گرون شده ، تخم مرغ گرون شده ، میوه گرون شده و خلاصه قیمتها داره میکشه بالا تا به برسه به فلک ! و اینگار که در این مسیر از خود انسان پیشی گرفته. اما انسان ، این موجود غریب ، اگر بخواهد از هر مانعی عبور خواهد کرد و هیچ چیز نمیتواند اراده ی او را در هم بریزد. بنابراین با تمام مشکلاتی که وجود دارد ، بخواهید که زیبا زندگی کنید.                                                      

  این بار هم میخواهم یکی دیگه از خاطراتم را براتون تعریف کنم . امیدوارم که خوشتون بیاد. حتما برام نظر بگذارید .                            

به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود مجبور شدم که تن به یک عمل جراحی بدم. بعد از کلی اینور و اونور رفتن یک خانوم دکتر جراح و مجرب (البته مجرد نبود!!) پیدا کردیم و قرار عمل را گذاشتیم. صبح روز دوشنبه ، بیستم اسفند، اول وقت ، خودم را به بیمارستان مربوطه معرفی کردم، و بعد از تشکیل پرونده بستری شدم. مادرم هم به عنوان همراه با من اومده بود. وقتی وارد بخش جراحی شدم دیدم که چندتا پرستار جوون و میان سال نشستن و دارند با هم گپ میزنن. دو تا نظافت چی مرد هم بودند که مشغول حرف زدن بودند. از لحظه ی ورود نمیدونم چرا با دیدن پرستارها تنم مور مور شد. خیلی خشک و بیحال بودند و بزور جواب آدم  را میدادند. با خودشون هم قهر بودند. خلاصه رفتم تو اتاق شماره ی دو تخت شماره ی شش . تو اتاق چهار تا تخت بود. که روی یکی از تختها یک نفری خوابیده بود و ملافه را هم کشیده بود روی صورتش. در این بین هم مادرم رفته بود به بعضی از کارها رسیدگی کنه .  بعد از مدتی یکی از نظافت چی ها برام لباس مخصوص آورد و با لحن خاصی بهم گفت: "دادش هر چی داری بکن !." من بهت زده داشتم بهش نگاه میکردم. با خودم گفتم : خدا بدادمون برسه ، اینجا دیگه کجاست. بعد نظافت چی (آقا کاوه ) ادامه داد: " لخت شو دیگه . هر چی داری دربیار، شلوار ،زیرپیش ، شورت وبعد این لباسها را بپوش. " و همه ی این حرفها را هم با لبخند میگفت و بعد هم از اتاق رفت بیرون. من همینجوری که به حرفهاش گوش میدادم با خودم میگفتم: این دیگه چه جونوریه . بعد از مدتی یکی دیگه اومد تو اتاق ( آقا بهزاد ). معلوم شد اون هم تو همون اتاق بستریه. بنده خدا دچار سوختگی شده بود. دوباره آقا کاوه اومد تو اتاق و به من گفت: " ای بابا ، هنوز که لباسهات را عوض نکردی." من بهش گفتم: آخه اینجا که نمیشه!!. " آقای کاوه ادامه داد: " اینجا همه محرمند. تو نگران نباش. حالا اگه خیلی ناراحتی میتونی بری تو اتاق پانسمان." من هم که دیدم ماشالله طرف خیلی پر مایه هست ، گفتم: "نه من برای خودتون میگم." آقای کاوه هم خندید و گفت: " نگران ما نباش، آقایون هر کی میترسه نگاه نکنه" خلاصه به هر فلاکتی بود لباسهایم را عوض کردم و نشستم رو تخت. همین موقع هم مادرم اومد تو اتاق و یک مقداری وسایل را جابجا کرد و یکم صحبت کردیم و منتظر بودیم تا خانوم دکتر بیاد تا بریم اتاق عمل. یک ربعی طول کشید که خانوم دکتر اومد و یک احوال پرسی کرد و گفت :" خوب دیگه برید اتاق عمل." بعد به پرستار گفت:" این آقا را ببر اتاق عمل." من با پرستار رفتیم اتاق عمل. اونجا بود که یک پرستار دیگه گفت که اتاقها پره، یک اتاق که عمل سزارین داره ، یکی عمل چشم داره ، یکی ... الی آخر. ما دست از پا درازتر برگشتیم  پیش خانوم دکتر و بهش گفتیم اتاق ها همه پره . خانوم دکتر با یک لبخند معنی داری گفت:" خالیش میکنیم." بعد خودش رفت طرف اتاق عمل و ما هم به دنبالش. خلاصه خانوم دکتر شروع کرد با یک جراح دیگه دعوا و بحث کردن و میگفت :" که شما باید به من اطلاع میدادید. من سی تا مریض دیگه تو بیمارستان فلان دارم. شما که میدونستید دوشنبه ها ماله منه." خلاصه همین جوری با یک جراح دیگه که مرد بود بحث میکرد. من که داشتم بحث اونها را تماشا میکردم زیر لب گفت :" عجب خانوم دکتری. خدا قسمت کنه." یک دفعه پرستاری که همراهم بود یک نگاه به من کرد و گفت:" بله!" من ادامه دادم:" هیچی میگم خدا قسمت کنه همین الان اتاق خالی بشه.!!" خلاصه خانوم دکتر موفق شد و تونست یکی از عمل ها را عقب بندازه. و ما وارد اتاق عمل شدیم و رفتم روتخت خوابیدم و متخصصین بیهوشی اومدند و خانوم دکتر هم اومد. تو همین حین یکی بهم گفت :" یک صلوات بفرست و تا ده بشمار." من هم صلوات فرستادم ولی دیگه به شمارش نرسیدم. بله، بیهوشم کردند. حالا این قسمتش واقعا برای خودم جالبه. نمیدونم چقدر گذشته بود که آروم آروم داشتم به هوش می اومدم. باورتون نمیشه بعد از مدتی به طور کامل صداها را میشنیدم. ولی هیچ اراده ای از خودم نداشتم. چند بار سعی کردم دستم یا پاهام را تکون بدم اما نمیتونستم .انگار مسیر عصبهای بدنم را گم کرده بودم. مغزم پیغام میداد ولی مثل این بود که پیغام از مغزم بیرون نمیرفت. تنها عضو بدنم که به طور ارادی فعال بود مغزم بود.  حتی میتونستم اثر چاقوی جراحی را روی بدنم حس کنم البته هیچ دردی را احساس نمیکردم. میتونستم به هرچیزی که میخواهم فکر کنم و ذهنم را روی هر مسئله ای متمرکز کنم. تو همین حین یک نفر پلکهام را باز کرد و نوری را انداخت تو چشمام. بعد از این وقتی دیدم که نمیتونم حرکتی انجا بدم ذهنم را روی صداها متمرکز کردم. خانوم دکتر داشت با دوتا از خانوم های دیگه که فکر کنم تکنیسینها ی بی هوشی بودند. در مورد ازدواج حرف میزد و نصیحتشون میکرد که "ازدواج کنید ، خیلی خوبه، آدم روحیه اش عوض میشه، شرایطش تغییر میکنه" و اون دو تا خانوم هم حرفش را تصدیق میکردند. با خودم گفتم :" نگاه  کن تو را خدا، خودمون را زیر دست کی انداختیم، ببین با طناب کی رفتیم تو چاه، انگار نه انگار که خانوم داره عمل جراحی انجام میده. آخه این ازدواج چیه که هر جا میریم همه ازش حرف میزنن. شانس ما را ببین تو را خدا ! دیگه تو اتاق عمل ، زیر بی هوشی هم من باید این حرفها را بشنوم!!.عجب گیری کردیم ها."                                                   

بعد دوباره ذهنم را روی صداها متمرکز کردم. خانوم دکتر همچنان داشت نطق میکرد:" ببینید آقایون برای سکس ازدواج میکنن ولی خانومها واقعا نیاز دارند، از لحاظ روحی ، عاطفی ، خیلی تو روحیه شون تاثیر میگذاره."

خداییش این حرفش خیلی بهم برخورد.هر چی خواستم جوابش را بدم نتونستم. من خودم عمیقا طرفدار حقوق بانوان هستم ولی این دیگه خیلی بی انصافیه که بگی آقایون صرفا برای لذتهای جنسی ازدواج میکنن. خیلی بهم زور اومد. این حرف خانوم دکتر من را یاد جمله ای انداخت که تو یک فیلم آمریکایی شنیده بودم. البته من به هیچ وجه قصد توهین به خانومها را ندارم و این صرفا یک نقل قوله و میخواهم حداقل اینجا جواب خانوم دکتر را بدم. اون جمله این بود:" وقتی آدم میتونه بره شیر بخره ، دیگه چرا باید بره گاو بگیره." بله خانوم دکتر، اگه مردها فقط به خاطر سکس به خانومها نیازمند بودند، که دیگه اصلا نمیرفتند ازدواج کنند. خیلی راحت میتونستند با مخارج خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کمتر این نیازشون را برطرف کنند. پس وقتی آقایون تصمیم میگیرند ازدواج کنند ، این نشون میده که مسائل خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مهمتری از سکس وجود داره. آقایون هم مثل خانومها نیازهای عاطفی و روحی دارند که براشون خیلی مهمه.                                               

بگذریم ، تو همین حال بودم که یک لحظه احساس خفگی کردم، انگار یک چیزی راه تنفسم را بسته بود و نمیتونستم نفس بکشم، تمام نیرویم را تو دستم جمع کردم و با مشت چند بار پشت سر هم کوبیدم روی تخت. که یک دفعه یکی از خانومها گفت :" إ إ إ نگاه کن. داره مشت میکوبه" بعد نمیدونم چی شد که دیگه هیچی نفهمیدم. تا دوباره به هوش اومدم. عمل تموم شده بود. چیزه زیادی به طور دقیق از اون موقع یادم نمیاد. همش خانوم دکتر را صدا میکردم. یک مرده هم بود که هی بهم میگفت حرف نزن. من هم توجهی به اون نمیکردم و میگفتم با خانوم دکتر کار دارم ، بگید بیاد ، کارش دارم. تو همین اوصاف من را از اتاق عمل آورده بودند بیرون ، مادرم هم به اتفاق خانوم دکتر اومده بالا سرم. خانوم دکتر برای اینکه من را آروم کنه گفت :"ولش کنید ،بگذارید ببینم چه کار داره." بعد به من گفت:" جانم ، چه کار داری." بهش گفتم : " میخواهم یک چیزی در گوشتون بگم." خانوم دکتر هم سرش را آورد پایین که من تو همین لحظه یکم گردنم را بلند کردم و بوسش کردم. خانوم دکتر با خنده گفت:" إوا". و شروع کرد به خندیدن. خودم هم خنده ام گرفته بود. با خودم گفتم:" ای کاش ، امروز صبح ، از خدا میخواستم یک چیز دیگه قسمتم کنه ." خلاصه بعد من را بردند تو اتاق و گذاشتنم روی تخت خودم. مادرم هم بالا سرم بود. یک سرُم هم بهم وصل کرده بودند. اولش حالم خوب بود. اما یک مقداری که گذشت احساس سر گیجه ، حالت تحول دگرگونی و سردرد بهم دست که از عوارض داروی بی هوشی بود. حالا همه اینها یک طرف، تخت بغلی من یک طرف. رو تخت بغلی ام یک مرد میانسالی ( آقا جواد ) بستری بود. همونی که وقتی من اومدم تو اتاق ، خوابیده بود و ملافه را کشیده بود روی صورتش. آقا از خواب بیدار شده بودند . مگه ول میکرد. یک نفس حرف میزد. با تلفن ، با من ، با بقیه بیمارها یا با پرستار و کسانی که به ملاقاتش می اومدند. خلاصه با اون حالی که داشتم اعصابم را ریخته بود به هم . یارو هیچ رقمه حاضر نبود کوتاه بیاد. خودش کارمنده وزارت بهداشت بود و زنش هم کارمند نیروی انتظامی. مردک از همه چیز حرف میزد و همه چیز را بهم ربط میداد. حرفهاش تمومی نداشت. آخر همه ی حرفهاش را هم به ولایت وفقیه ربط میداد . معلوم شد آقا از اون حزب اللهی های دو آتیشه است. کیف پولش را هم به من نشون داد. نزدیک ،7 یا 8 تا عکس آقا را تو کیف پولش داشت . خیلی خل بود. وقعا داشتم قاطی میکردم. با خودم گفتم مگه من از  این وضع در نیام. نامردم حالت را نگیرم. بیچاره مادرم هم از وراجی های آقا جواد حالش بد شده بود. به مادرم گفتم که بره بیرون و یک دوری بزنه فعلا که حالم خوبه. مادرم که رفت یک آقای  دیگه ( علی آقا ) که دماغش را عمل کرده بود اومد تو اتاق . بنده خدا اصلا حال خوبی نداشت. معلوم شد که ایشون هم مامور نیروی انتظامی هستند. تا بعد از ظهر من به اتفاق آقا بهزاد و علی آقا به هر فلاکتی که بود جناب آقا جواد را تحمل کردیم. تا اینکه خودش از سخنرانی برای ما خسته شد و از اتاق رفت بیرون تا مخ یک بیچاره ی دیگه ای را بزنه. من یک نفس عمیق کشیدم و گفتم :" آخیش. دیگه اعصاب برام نمونده. راحت شدیم."  بهزاد گفت :" من چی بگم که الان شش روز دارم تحملش میکنم." علی آقا گفت:" عجب چونه ی هرزه ای داره. سرم رفت. مرتیکه فکر میکنه نماینده ولایت فقیه."                                                                                      

در همین اوصاف که ما داشتیم حرف میزدیم آقا کاوه در حالی که یک طی دستش بود اومد تو اتاق و شروع کرد به طی کشیدن و به من گفت:" ای ناقلا، قیافه ات خیلی غلط اندازه، بابا ما که باید بیاییم پیش شما شاگردی." من هنوز متوجه منظورش نشده بودم. یک دفعه جناب جواد خان هم اومد تو اتاق. آقا کاوه ادامه داد:" ناقلا شنیدم خانوم دکتر را بوسیدی." یک دفعه همه به من خیره شدند. آقا جواد که داشت چشماش در میومد. من گفتم:" ای بابا ، چیز مهمی نبود." آقا کاوه ادامه داد:" بله خوب ، برای شما که یک بوسه اهمیتی نداره. بابا اینکاره ، با ما به از این باش که با خلق جهانی." من خندیدم گفتم:" این چه حرفیه، من کوچیک شمام." خلاصه آقا کاوه از اتاق رفت بیرون. اما اتاق را میگی. ساکت مثل روز ازل. آقا جواد بیچاره که این همه پیش ما جانماز آب میکشید صداش در نمی اومد. گفتم حالا کاری کنم باهات که حالا حالاها کسی صدات را نشنوه . بعد من گفتم:" بابا چیه؟ چرا زل زدید به من ، چیزه مهمی نبوده به خدا، این که چیزی نیست. یک روز داشتم تو پارک قدم میزدم. دو تا دخترها را دیدم و خلاصه دیگه ، إهه ، الی ماشاالله". هر چی تونستم خالی بستم. علی آقا و بهزاد که دو زاری شون افتاده بود ، همش میخندیدند و خود اونها هم خاطره تعریف میکردند و خالی میبستند. حالا قیافه جواد خان دیدنی شده بود . اول که به روی خودش نمی آورد و سرش را به یک چیزی گرم میکرد که یعنی من به حرف های شما گوش نمیدم. بعدا خوابید و ملافه را کشید روی سرش . اما وقتی دید ما ول کنش نیستیم از اتاق رفت بیرون. تا اون از اتاق رفت ما سه تایی همچین زدیم زیر خنده و عین دیوونه ها به خاطر اینکه حریف را از میدون به در کرده بودیم سر و صدا میکردیم . یهو پرستار اومد تو گفت:" چه خبرتون ، بیمارستان را گذاشتید رو سرتون ، سه تا مرد گنده ، خجالت نمیکشید." بعد ادامه داد:" این آقا جواد کجاست؟" ما که به زور جلو خنده مون را گرفته بودیم دیگه نتونستیم خودمون را نگه داریم و دوباره سه تایی زدیم زیر خنده . پرستار از اینکارمون لجش گرفت و از اتاق رفت بیرون. بعد از کلی که خندیدیم با خیال راحت گرفتیم خوابیدیم و جناب جواد خان هم دیگه از وراجی افتاد.                                                             

فردا صبح ، تقریبا اول وقت بود و بقیه خواب بودند که یک دختر خانوم جوون و خوش تیپی اومد تو اتاق ما . پشت سرش هم آقا کاوه اومد و شروع کرد به طی کشیدن. این خانوم هم که شروع کرد از من سوال کردن در مورد بیماری ام . از روی کارتی که به روپوشش چسبونده بود فهمیدم که دکتره و اسمش هم لیلا بود . لیلا خانوم خیلی مودب و با وقار بودند و حدودا 25 ساله به نظر میرسید. و من فهمیدم که داره به خاطر طرح پایان دوره اش این سوالات را از من میپرسه . همون طور که اون از من سوال میپرسید آقا کاوه هم که  پشت سرش بود برای من شکلک در میاورد. میخندید و سرش را تکون میداد و زیر لب به من میگفت :" بیسته بیسته." من همین طور که به سوالهای خانوم دکتر جواب میدادم از کارهای آقا کاوه هم خنده ام گرفته بود و لبخند میزدم. یک دفعه به لیلا خانوم گفتم:" سرتون را بیارید جلو میخواهم یک چیزی در گوشتون بگم." با گفتن این حرف آقا کاوه زد زیر خنده که لیلا خانوم بهش نگاهی کرد و اونهم به زور خنده اش را خورد و به روی خودش نیاورد و از اتاق رفت بیرون. بعد لیلا خانوم برگشت طرف من و خیلی جدی گفت:" ببخشید متوجه نشدم." من با لبخند گفتم :" هیچی چیز مهمی نیست . بعدا بهتون میگم." خانوم دکتر هم چیزی نگفت و بعد از چند تا سول دیگه رفت بیرون . تا لیلا خانوم رفت بیرون ، آقا بهزاد و علی آقا زدن زیر خنده که من بهشون گفتم ای نامردها شماها بیدار بودید .آقا کاوه هم اومد تو اتاق و شروع کردن به خندیدن و گفت:" نگفتم، ما حالا حالاها باید پیش شما درس پس بدیم." و همگی با هم زدیم زیر خنده. بعد از مدتی خانوم دکتر (خانوم جراح مجرب را میگم) اومد تو اتاق یک احوال پرسی کرد و به من گفت:"چیه ، کبکت خروس میخونه ، خیلی سر حالی ." من هم خندیدم و گفتم : هیچی با بچه ها شوخی میکردیم. بعد خانوم دکتر گفت که برم تو اتاق پانسمان تا بیاد و پانسمانم را عوض کنه. من هم رفتم تو اتاق پانسمان. بعد از مدتی مادرم ، خانوم دکتر و لیلا خانوم اومدند تو اتاق . خانوم دکتر گفت که پیرهنت را دربیار و بعد هم بگیر بخواب. مادرم تو درآوردن لباسم کمک کرد. من روی تخت دراز کشیدم و زانوهایم را هم خم کردم تا فشار کمتری به کمرم بیاد .خانوم دکتر هم شروع کرد به عوض کردن پانسمان. و در همین حین هم با من حرف میزد و میگفت:" شنیدم تو این مدت خیلی سرو صدا راه انداختی، دو سه تا از پرستارها از دستت شاکی بودند. " گفتم : " من که کاری نکردم ، این پرستارهاتون هستن که خیلی خشکن . آدم غمش میگره. "                                            

_خانوم دکتر:" خوب همه که مثل شما نمیشن. فکر کنم تا این پرستارها با تو دعواشون نشده بهتره مرخصت کنم بری خونه استراحت کنی."      

_ من:" راستی خانوم دکتر یادته تو اتاق عمل من مشت میزدم به تخت؟"

_ خانوم دکتر رو به لیلا خانوم کرد و گفت :" آره ، تو اتاق عمل داشت به هوش میومد. از دست این تکنیسین های بی هوشی. " لیلا خانوم خندید و گفت : " وا " ( خداییش اگه این کلمه تعجب " وا " را از خانومها بگیرند ، فکر میکنید اونوقت خانومها چطوری متعجب میشند؟ )                        

_ من:" پس بیخود نیست هیچکس نیومده خواستگاریشون."                 

_ خانوم دکتر :" تو از کجا میدونی؟ "                                                

_ من :" موقع عمل داشتم حرفها تون را گوش میدادم . کلی از بیاناتتون در مورد ازدواج استفاده کردم. البته غیر از یک جمله اش."                    

لیلا خانوم و مادرم خنده شون گرفت. لیلا خانوم که دیگه خیلی خودمونی شده بود. و همونجوری که ایستاده بود دستش را گذاشته بود روی زانوی من و به زانوم تکیه داده بود .                                                         

_ خانوم دکتر:" ولی در عوض به طور ویژه عملت کردم. خیلی برات وقت گذاشتم . "                                                                           

_ من :" بله متوجه شدم . البته من هم برای همین بعد از عمل به طور ویژه ازتون تشکر کردم."                                                          

خانوم دکتر و مادرم خندیدند و خانوم دکتر با خنده ادامه داد:" چه خوب " و رو به لیلا خانوم کرد و گفت :" بعد از عمل بوسم کرد." لیلا خانوم هم خنده اش گرفت.                                                                        

_ من رو به لیلا خانوم کردم و گفتم:" یک دقیقه سرتون را بیارید جلو میخواهم یک چیز درگوشی بهتون بگم !"                                     

لیلا خانوم هم لبخندی زد داشت سرش را میاورد جلو که یک دفعه مادرم و خانوم دکتر مثل برق گرفته ها و با خنده داد زدن:" نههههه "          

لیلا خانوم که تعجب کرده بود گفت :" چرا ؟ بگذار ببینم چی میخواهد بگه؟ آخه تو اتاق هم بهم گفت بیا چیزی در گوشت بگم."                    

خانوم دکتر که دیگه حسابی خنده اش گرفته بود . مادرم به لیلا خانوم گفت:" إوا ببخشید تو را خدا. " لیلا خانوم هنوز متعجب بود که خانوم دکتر بهش گفت:" این ناقلا همین جوری سر من کلاه گذاشت. اول گفت بیا یک چیزی در گوشت بگم. بعد هم بوسم کرد."                                  

لیلا خانوم خندید و به من گفت:"پسر ، تو چقدر شیطونی".                  

خلاصه کار پانسمان تموم شد و مادرم و خانوم دکتر و لیلا خانوم از اتاق رفتند بیرون. من با خودم گفتم : ای بابا همه رفتند که ؟ یکی هم نموند کمکم کنه لباسم را بپوشم. همونطور که به فلاکت داشتم لباسم را تنم میکردم لیلا خانوم در را باز کرد و سرش را آورد تو اتاق یک نگاهی به من کرد و گفت:" میتونی لباست را تنت کنی؟" من خندیدم و گفتم:" چیه؟ دوست داری کمکم کنی ؟ " لیلا خانوم با خنده گفت:" لااله الاالله" و رفت بیرون. من دوباره با خودم گفتم عجب خلی هستم ها . میمردی یک چیز دیگه میخواستی؟                                                            

خلاصه بعد از اینکه مادرم با بیمارستان تصفیه حساب کرد و برگه پذیرش را گرفت ، من از همه خداحافظی کردم و با مادرم یک تاکسی گرفتیم و  اومدیم خونه.                                                                             

این هم از داستان ما. نظر یادتون نره.                                              

 

وسلام                                                                                    

 

نویسنده: آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 22 اسفند1386-19:19  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
جوانمردی

سلام به شما دوستان عزیز .

چندی پیش در حال بازدید از وبلاگ دوستی بودم . داستان زیبایی را در اون خواندم که من را یاد جمله ی انسان بزرگی انداخت که خیلی وقت پیش شنیده بودم . تصمیم گرفتم که اون داستان را دوباره تکرار کنم . داستان زیر بر گرفته از وبلاگ " هر کجا هستم باشم ، خدا یار من است " میباشد. در همین ابتدا از نویسنده وبلاگ ذکر شده ، زهرا خانوم ، تشکر میکنم و امیدوارم که همیشه در کمال سلامت و سعادت باشند .           

 

" جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين. خواهان كمك. با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود تشنه و گرسنه در حال جان كندن .
از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سير
  آب شد او جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد . اما تيغ بر جوانمرد كشيد و اورا به شدت وتا حد مرگ زخمی کرد و
سوار بر اسب او شد كه برود.
جوانمرد در بی حالی او را صدا كرد و گفت :
از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو
مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد .
او پاسخ داد و گفت :
مگذار این رسم جوانمردی از میان ما برود
  "

                                           نقل از وبلاگ " هر کجا هستم باشم ، خدا یار من است "

 

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که در شرایط خاصی نیازمند کمک دیگران باشید . چه احساسی بهتون دست میده ؟ ناتوانی در شرایط خاص یک جور احساس ضعف را در انسان بوجود میاره . آدم از این که نمیتونه کمکی به خودش بکنه ناراحت میشه . خصوصا کمک خواستن از دیگران آن هم در موقع ضعف خودش کار سختیه . چون همه دوست داریم که تا حد امکان محتاج کسی نباشیم . اما ممکنه روزگار زمانی ما را در شرایط ضعف قرار بده و ما نیازمند کمک دیگران بشیم . وقتی از کسی تقاضای کمک میکنید تا حالا فکر کردید که اگر اون به شما کمک نکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ واقعا ناراحت کننده است . آدم از این که خودش را جلوی کسی کوچک کرده که درکش نمیکنه احساس حقارت میکنه .                                                                                    

حالا فکر کنید که همه چیز بر عکس باشه . یعنی یک نفر از شما تقاضای کمک میکنه . قطعا قبول دارید که اون آدم هم مثل شما از این کار خودش خیلی راضی نیست ولی ناچاره و باید کسی کمکش کنه .                   

همه ی ما از کمک کردن به دیگران خوشحال میشیم . اما چیزی که باعث میشه گاهی اوقات از کمک کردن به کسی امتنا کنیم و یا تردید داشته باشیم ، اینه که همیشه این احتمال را میدیم که اون فرد داره از ما سو استفاده میکنه . و این برامون دردناکه . متاسفانه این مسئله تو جامعه ی ما داره رواج پیدا میکنه و همین کمک کردن به دیگران را برای بقیه سخت کرده .                                                                       

بعضی ها وضع مادی خوبی دارند اما گدایی میکنند ، این باعث میشه که ما هیچ وقت به فقیری کمک نکنیم . یک زمانی دانشجو بودن ، یک مسئولیت بود اما بعضی ها  دانشجو هستند ولی همه کار میکنند غیر از جستجوی دانش ، این باعث شده که دیگران به دانشجوها یک جور دیگه نگاه کنند و دیگه دانشجو مثل قبل اعتبار نداره . دانشجو بودن دیگه یک مسئولیت نیست بلکه بیشتر افتخار و کلاس داره .                              

دوستان من ، جوانمردی برای ما ایرانیان تنها یک عمل پسندیده نیست بلکه یک سنت و یک رسم است. نیاکان ما با از خود گذشتگی که در طول تاریخ داشته اند این رسم را برای ما به ارمغان آورده اند و ما وظیفه داریم که همیشه وتحت هر شرایطی نگذاریم که این رسم جوانمردی از میان ما برود . در زمانه ی ما جوانمرد بود دشوار است و دشوارتر از آن حفظ این رسم جوانمردیست . برای حفظ این رسم باید بهای سنگینی را بپردازیم . بزرگی گفته است : " خیانت به اعتماد توده ها کثیفترین کار است ."       

و ما وظیفه داریم تا برای حفظ این رسم به تمام کسانی که از ما کمک میخواهند اعتماد داشته باشیم . چرا که اگر اعتمادمان از بین برود ، جوانمردی هم از بین خواهد رفت . حتی اگر یک درصد احتمال میدهیم که شخصی واقعا به کمک ما نیاز داشته باشد باید به او کمک کنیم .          

 

پروردگارا ، بر ایمانمان بیافزای و قلبهایمان را در برابر سایه های تردید و گمراهی استوار گردان .

پروردگارا ، آنان را که خود را بین من و تو قرار میدهند ، در برابر عمل خود قرارشان ده .

 نویسنده : آرش                                           



   نوشته شده توسط:آ رش در: | پنجشنبه 16 اسفند1386-18:31  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
تشکر و قدردانی

سلام بر دوستان خوبم. اول از همه از تمام کسانی که در این مدت لطف داشتند و جویای حالم بودند خیلی ممنونم و تشکر میکنم. انشاالله که شما همیشه سلامت باشید. سلامتی نعمت بزرگی است که خداوند به ما بخشیده.                                                                              

در حال حاضر من حالم خوبه و تقریبا به لحاظ فیزیکی مشکلی ندارم . دندونم را که درست کردم و خیلی خوب شده. من خوردن سیب را خیلی دوست دارم و عادت دارم که همیشه سیب را با پوست گاز بزنم. بعد از این که دندونم شکست یکی از چیزهایی که ناراحتم میکرد این بود که دیگه نمیتونستم سیب گاز بزنم . واقعا سیب گاز زدن یک لذتی داره که نگو . امتحان کنید. یک سیب خوشگل و آب دار انتخاب کنید و خوب بشوریدش و با لذت بخوریدش. خصوصا گاز اول خیلی حال میده. همین الان که دارم بهش فکر میکنم حوسم کرده برم یک سیب بخورم. خلاصه بعد از درست شدن دندونم جناب دندونپزشک گفتند که میتونم باز هم سیب گاز بزنم. حالا خوبه که من هویج دوست ندارم. چون قطعا دیگه با این دندونم نمیتونستم هویج گاز بزنم.                                              

بینی هم گچ گرفتند و تقریبا خوب شده اما مثل اولش که نشد.            

بنابراین به نکاتی که قبلا گفته بودم یک نکته ی دیگه هم اضافه کنید:    

 

* فتوکپی هرگز برابر اصل نیست.                                                   

 نویسنده : آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | یکشنبه 12 اسفند1386-11:8  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
نگرش مثبت و نگرش منفی ( گزارش ویژه از خودم )

چندی پیش اتفاقی بریم افتاد . پس از این اتفاق متوجه نکته جالبی در چگونگی نگرش انسان نسبت به پدیده های اطرافش شدم . تصمیم گرفتم که از این فرصت استفاده کرده و آن را برای شما شرح دهم .       

حدودا ده روز قبل یکی از دوستان صمیمی و دوران دبیرستانم به نام "مرتضی" به دیدن من آمد. آقا مرتضی دانشجوست و در یزد تحصیل میکنه. خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم.برای همین حدود دو ساعتی را با هم گفتیم و خندیدم و خوش گذروندیم. تو همین حین مرتضی گفت که برای تفریح ،یک روز با هم بریم سر سد. آخه در نزدیکی شهر محل سکونتمون یک سد کوچکی احداث شده که بر اثر سرمای شدید زمستان آب پشت آن یخ زده است. من هم از این پیشنهاد دوستم استقبال کردم و گفتم بعد از امتحانات ترم این تفریح خیلی میچسبه. بالاخره بعد از هماهنگی های لازم به اتفاق چند تا دیگه از دوستان ، صبح روز جمعه ، 19 بهمن با یک ماشین به سمت سد راه افتادیم. تو مسیر کلی گفتیم و خندیدیم . تا اینکه رسیدیم به مقصد . آسمون آبی و آفتابی بود و  اشعه ی گرما بخش خورشید در اون سرمای زمستانی گرمای مطبوعی را به ما میبخشید. همه حسابی سروحال و پر انرژی بودیم. وقتی رسیدیم دیدیم که جمعیت زیادی برای سپری کردن یک روز خوب در آخر هفته ،از شهر به اونجا اومدند . آب دریاچه پشت سد حسابی یخ زده بود.

یخها خیلی محکم و ضخیم بودند و این اطمینان را به ما میدادند که میشه روی اونها راه رفت و به این راحتی ها نمیشکنند. حتی چند روز قبل که هوا سردتر بود بعضی ها با ماشین بر روی یخ رفتند . جمعیت زیادی هم روی دریاچه یخ زده در حال قدم زدن بودند. جوان و پیر ، کوچیک و بزرگ داشتند خوش میگذروندن . بعضی ها با همسرشون قدم میزدن بعضی ها با ... و عده ای مثل ما با دوستاشون اومده بودند و عده ای خانوادگی. همه چیز یک روز زیبا و فراموش نشدنی را نوید میداد. بعد از چند دقیقه که از ماشین پیاده شدیم با هم رفیتیم روی یخها . من یک نفس عمیق کشیدم و تا جایی که تونستم ریه هام را از هوای دل انگیز اونجا پر کردم . با دوستان شروع کردیم به قدم زدن بر روی یخها . تصمیم گرفتیم که عرض دریاچه را از روی یخها طی کنیم و به اون طرف دریاچه یخ زده بریم. در همین حین هم کلی با هم شوخی میکردیم و میخندیدیم. تا اون طرف دریاچه رفتیم و برگشتیم . در حال عبور از روی یخها گاهی اوقات صدای ترک برداشتن یخها را بر اثر گرمای روزانه میشنیدیم. بار اول همه سر جامون خشکمون زد و از ترس اینکه یخ بشکنه از هم دور شدیم . اما به مرور دیدیم که نه بابا . این یخ با این چیزها نمیشکنه . در قسمتی از دریاچه که یخ صاف و شفافی داشت جوانها و بچه ها سر میخوردند و بازی میکردند. ما هم رفتیم به نزدیکی اونها و سر خوردن و البته گاهی هم زمین خوردنشون را تماشا میکردیم. من هم تصمیم گرفتم برم وسط میدون و یکم تفریح کنم. رفتم قاطی جمعیت و شروع کردم به سر خوردن. یکم روی یخ به آرومی میدویدم و بعد سر میخوردم . از اونجایی که سالهاست ورزشهای رزمی تمرین میکنم این کار را با مهارت خاصی انجام میدادم و گاهی اوقات موقع سر خوردن خیلی با احتیط به دور خودم میچرخیدم . بعد از مدتی حرکات من دوستانم را تحریک کرد. اونها که میدیدن من چطوری دارم از سر خوردن روی یخها لذت میبرم دیگه نتونستن جلوی خودشون را بگیرن و اومدن روی یخها .در همین اوصاف مرتضی به من گفت که بیا و من را بکش. من هم قبول کردم.مرتضی روی کفشهاش نشست. من اول خواستم برم پشتش و از پشت هلش بدم اما اون گفت که نه بیام و از جلو دستش را بگیرم و اون را روی یخها به دنبال خودم بکشم. من هم قبول کردم و همونطور که مرتضی روی یخها نشسته بود پشتم را کردم به اون و دستش را گرفتم و شروع کردم به کشیدنش . هنوز خیلی حرکت نکرده بودیم و سرعت زیادی نداشتیم که نمیدونم چرا مرتضی ناگهان دستش را کشید عقب. با این حرکت ناگهانی مرتضی من تعادلم را از دست دادم.حتما این ضرب المثل را شنیدید که میگه : یک سیب را که میندازی هوا ده دور میچرخه تا برگرده زمین . من هم مثل همون سیبه شدم . تو یک لحظه حس کردم که دیگه روی زمین نیستم ناگهان به جای آدمها ،آسمان آبی رو جلوی چشمام دیدم . تو همین حین با یک حرکت سریع که تقریبا میتونم بگم به هیچ وجه ارادی نبود و کاملا به طور خودکار و غریزی انجامش دادم ، تو هوا بدنم را چرخوندم و صورتم به طرف زمین برگشت و ناگهان با صورت با یخها برخورد کردم. بهتره بگم کره ی زمین با تمام وزنش افتاد روی صورت من. فکر کنم اول از همه فک پایینم با یخ برخورد کرد . بعد دندون و بعد هم بینی ام با یخ برخورد کرد. در آخر هم تموم بدنم افتاد روی یخ .و به حالت دمر و با شکم افتادم روی سطح یخ زده دریاچه. همه چیز در یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد . باور کنید بدون اغراق میگم که زمین خوردن من حتی یک ثانیه هم طول نکشید.

بعد از این فرود اضطراری یا بهتره بگم سقوط ، همین جور که روی یخ افتاده بودم و هنوز چونه ام روی یخ بود ، دیدم که در دو وجبی صورتم یک تیکه ی بزرگ دندون افتاده ، ناخودآگاه با زبونم دندون هام را لمس کردم که متوجه شدم دندون جلو در فک بالایم سر جاش نیست. بعد در همون حالت و با تعجب گفتم: " إإإ مرتضی این دندون منه!" دندون شکسته ام را گرفتم و از جام بلند شدم که ناگهان بینیم شروع کرد به خونریزی . همه بچه ها ریختن سرم و داد و بیدادی که بر پا شد . هر کسی یک فحشی به زمونه میداد. جالب این بود که تو این هیرو بیر بچه ها این شیخها را هم بی نسیب نمیگذاشتن . هر کسی هر چی دستمال کاغذی داشت در میاورد و میداد به من تا به کمک اون بتونم جلوی خون ریزی بینی ام را بگیرم. بعد از یک مدت خوشبختانه خونریزی بینی ام قطع شد . حالا بنده خدا مرتضی حسابی قاطی کرده بود ، خیلی ناراحت شده بود و دیگه کارش به فحش های ناموسی رسیده بود! . مثل مرغ سرکنده بالا پایین میپرید و میرفت و میومد و به روزگار و خودش بد و بیراه میگفت . حسابی حال بچه ها گرفته شده بود .همه میخواستند من رو زودتر برسونن به اورژانس . من که دیدم همه بد جوری ناراحت شدند و از طرفی خونریزی بینی ام هم که بند اومده بود ، بهشون گفتم کجا؟ بچه ها هم گفتن بیا زودتر بریم اورژانس . من هم گفتم : "نه بابا ! من بدون دندونم هیچ جا نمیام!" بچه ها همه خشکشون زده بود ، نمیدونستن چی بگن. که یک دفعه مرتضی گفت: "آرش مردشور این اخلاق گندتو ببرن ، الان هم وقت شوخیه؟ همه چیز را به شوخی میگیری . بیا زودتر بریم اورژانس."

من هم یک قیافه جدی گرفتم و با لحن خشکی گفتم: "اصلا با کسی شوخی ندارم، خیلی هم جدی هستم ، اصلا به قیافه من میخوره که شوخی داشته باشم."

بچه ها هنوز بی حرکت بودند و مرتضی حسابی عصابانی بود که من با صدای بلند ادامه دادم : "زود باشید ، منتظر چی هستید ، نکنه انتظار دارید من با این حالم دنبال دندونم بگردم. من بدون دندونم هیچ جا نمیام."

بچه ها که باورشون شده بود به خودشون اومدند و شروع کردن روی یخها به دنبال دندون من بگردن. تو همین حال به مرتضی گفتم : "بدو برو از تو ماشین یک آب میوه برام بیار. مواظب باش زمین نخوریها !"

مرتضی که حسابی قاطی کرده بود هیچی نگفت و رفت آب میوه را آورد . من هم شروع کردم به آب میوه خوردن و تو همین حین با بچه ها شوخی میکردم. خصوصا که با شکستن دندونم اصلا نمیتونستم حرف " سین " را درست تلفظ کنم.

مردم هم که از اول شاهد ماجرا بودند دور ما جمع شده بودند و از وضعیت پیش اومده هم تو تعجب بودند که چرا من زودتر نمیرم اورژانس ؟ هم اینکه از طرز حرف زدنم خندشون میگرفت و حسابی از اینکه بچه ها را سر کار گذاشته بودم خوششون اومده بود. من هم بلند بلند حرف میزدم که همه بشنوند. خلاصه یک تئاتر کمدی بر پا کرده بودیم.

همین جور که بچه ها روی یخها دنبال دندونم میگشتن ، من هم حرف میزدم و مثلا میگفتم :" میخواهم اسم بچه هام را بگذارم سارا و سوسن ." ملت هم با شنیدن حرف "سین"  خندشون میگرفت. من ادامه دادم: "سارا و سوسن ، سالاد و با سس دوست دارند ".

 دیگه از ناراحتی بچه ها کم شده بود. یک دفعه از میون جمعیت یکی گفت: " بگو قستنطنیه " من هم میگفتم و اونها میخندیدن. خودم هم هر چی کلمه با "سین" بلد بودم ، میگفتم. خلاصه این وضعیت حدود یک ربعی طول کشید . که من به مرتضی گفتم: "قربون دستت ، یک دستمال کاغذی دیگه بده.نه نمیخواهد خودم یکی دارم ." بعد دستم را کردم تو جیبم ناگهان با تعجب گفتم :"إإإ بچه ها ،دندونم!" همه ساکت شدند ، بچه ها هم ایستادند و به من خیره شدند . من هم دستم را از جیبم در آوردم و دندونم را به همه نشون دادم . ملت حسابی حال کرده بودند و دست میزدند. بعد از مدتی مردم متفرق شدند و هر کسی میومد و یک چیزی میگفت و میرفت . یکی میگفت: بابا ایول ، اون یکی میگفت : دادش خیلی باحالی. سه نفر هم بهم شماره تلفن دادن و گفتن که دکتر آشنا برای دندون و بینی ام سراغ دارند. خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. موقع رفتن هم همه دست تکون میدادند و خداحافظی میکردند. وقتی رسیدیم شهر بچه ها میخواستن من را ببرن اورژانس اما من قبول نکردم ، گفتم من را برسونید خونه تا اول دفترچه بیمه ام را بردارم بعد خودم با پدرم میرم اورژانس.

خلاصه بچه ها من را جلوی در خونه پیاده کردن و رفتند. حالا من همش به این فکر میکردم که چطوری برم تو خونه ؟ مادرم را چه کار کنم . بالاخره دلم را به دریا زدم و رفتم تو . مادر و پدرم با دیدن صورت ورم کرده و کبود من قلبشون ایستاد ، یک اوضاعی داشتیم . خصوصا مادرم که دیگه نزدیک بود غش کنه. بعد از مدت کمی رفتم تو دستشویی و خیلی آروم صورتم را شستم و یک نگاهی تو آیینه به خودم انداختم. بدون دندون و با یک بینی کج و ورم کرده حسابی قیافه ام دیدنی بود. از دستشویی که اومدم بیرون اینگار یک دفع دنیا دور سرم چرخید ، بد جوری ضعف کردم. همونجا روی زمین دراز کشیدم و مادرم یک لیوان آب قند برام آورد. آب قند را خوردم و با پدرم رفتم دکتر.

 

 

                                        **********

 توجه شما را به چند نکته جلب می کنم:

1-چرخش سیب در هوا هر چند چیز بی اهمیتیه و به چشم نمیاد ولی گاهی اوقات میتونه خیلی مفید باشه

2- کره ی زمین خیلی بیشتر از اون چیزی که ما حس میکنیم وزن داره

3- حدودا سه چهار سالی بود که زمین نخورده بودم . من بعد از سالها ورزش  احتمال اینکه یک روز با صورت زمین بخورم را یک چیزی نزدیک صفر میدونستم. اما این حادثه نشون داد، ما در جهانی زندگی میکنیم که در اون تقریبا هیچ چیز قطعی نیست. ( به واژه ی تقریبا توجه کنید. چون اگر میگفتم " ما در جهانی زندگی میکنیم که در اون هیچ چیز قطعی نیست " خودش یک جور قطعیت بود. برای همین از واژه ی تقریبا استفاده کردم .)

4-بترکه چشم حسود. آخرش این بینیه ما را چشم زدن .خداییش من بینی خوشگلی داشتم. استخوانی ، باریک و کوچیک ، غریبه ها فکر میکردند که عملیه .

                                *****************

و اما بحث اصلی :

روزانه اتفاقات زیادی برای ما می افته و هر کسی نظرات متفاوتی را نسبت به اونها داره . من در اینجا میخواهم به بیان نظرات و دیدگاههای منفی و مثبت نسبت به اتفاقی که برایم افتاده بپردازم . بعد از خواندن به من بگید که شما جز کدوم دسته هستید و به نظرتون چه نگرشی بهتره.

* نگرش منفی :

1- بخشکی شانس. مردشور این شانس گند ما را ببرن

2-خدابگم این مرتضی را چه کارش نکنه! همش تقصیر اون بود. نمیتونستی مثل بقیه خودت سر بخوری .

نمیشد میگذاشتی از پشت هلت بدم.

3- نگاه کن ترا خدا ، یک روز بعد از امتحانات خواستیم صفا کنیم. اصلا انگار خوشگذرونی به ما نیومده ، نافمون را با بدبختی بریدن.

4-بیچاره بینی نازنینم ، من دندونم را میخواهم!(البته با صدای بلند)

5-ای کاش از اول با بچه ها نمیرفتم سر سد ، ای کاش اصلا مرتضی نیومده بود خونه مون و اون پیشنهاد را نمیداد ، ای کاش اصلا مرتضی به دنیا نیومده بود ، ای کاش اصلا ...

 

* نگرش مثبت :

1-خدا را شکر که فکّم نشکست.

2-خدا خیلی بهم رحم کرده که سرم به زمین برخورد نکرد.

3-یک روز متفاوت و واقعا به یاد ماندنی را سپری کردم. با اینکه آسیب دیدم اما باز هم خوش گذشت.

4- آدمهای زیادی را خوشحال کردم و با خیلی ها دوست شدم و جالبه که خیلی ها من را میشناسند و بعد از این حادثه هر وقت تو خیابون قدم زدم  بعضی از آدمهایی که اصلا نمیشناسمشون تو خیابون باهام احوال پرسی میکنند و از حال و روزم جویا میشن. من هم با اینکه اونها را نمیشناسم اما اصلا به روی خودم نمیارم و خیلی صمیمی باهاشون برخورد میکنم.

 

**********                                   

 نویسنده: آرش

 



   نوشته شده توسط:آ رش در: | شنبه 27 بهمن1386-4:31  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
کیست که مرا یاری کند ؟

 

 

 سلام به همه ی دوستان . مدتی بود که میخواستم مطلبی را در مورد امام حسین و کربلا از خودم بنویسم . دو سه روزی بود که روی این موضوع فکر میکردم ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم . تا اینکه در حال بازدید از وبلاگ یکی از دوستان بودم و با خواندن جمله ای در این وبلاگ تونستم ایده ی مناسبی را پیدا کنم و مطلب مورد نظرم را نوشتم . در اینجا لازم میدونم که از نویسنده یا نویسندگان وبلاگ " گلادیاتور و پرنسس " تشکر کنم چون ایده ی اولیه را از وبلاگ این دوستان گرفتم .   

******************************************************

 

راستی که اگر خوب گوش کنید میشه صدا را شنید . اکنون ظهر عاشوراست و تمامیه یاران امام حسین (ع) شهید شده اند. عجبا مگر امام این را نمیداند که میپرسد :" آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟" آری ، او خوب میداند که کسی باقی نماده است . یاران همه شهید شده و کسانی که مانده اند توان شمشیر زدن ندارند و باید بمانند تا در جبهه ای دیگر شمشیر بزنند. همچو زینب که کوفیان را رسوا کرد و فریاد انقلاب کربلا را در تاریخ ماندگار نمود و مانع از تحریف این واقعه ی بزرگ شد .    

آری،امام میداند که کسی باقی نماده است اما باز میپرسد : " آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟ " این سوال از کیست ؟ برای چه کسی است ؟ بهتر است بگویم برای چه نسلی ؟                                                  

این سوال برای ماست . این سوالی است که امام از آیندگان میپرسد . این سوالی است از کل تاریخ بشریت ، از ظهر عاشورا تا زمانی که هنوز انسانی متولد میشود . این سوالیست برای همه ی انسانها .               "آیا کسی هست که مرا یاری کند؟ "                            

آری دوست من . این سوال از من است . از شماست . این سوالی است که امام حسین  در آن روز از من و شما پرسیده . و اکنون ما وظیفه داریم  که پاسخش را بدهیم .                                                                      

آیا پاسخ میدهید ؟ به این سوال امام حسین که گویا هست و زنده چه پاسخی میدهید ؟ غیر از گریه کردن آیا جرات انجام کار دیگری را دارید ؟ که کوفیان نیز بعد از عاشورا گریستند . آه که چه بد قومی بودند . و چه رسوا در دل تاریک تاریخ ماندند و زینب (ع) چه داغی بر پیشانی این قوم زبون پست مرتجع نهاد ، تا آنها که میشنوند به راحتی در همه ی زمانها این قوم را باز شناسند . زینب (ع) در جواب گریه ی کوفیان گفت:" بگریید که شما بیش همه لایق گریستن هستید."                                    

خوشا به حال آنان که صدای سالار شهدا را از دل تاریخ میشنود و به یاری آن امام عزیز میشتابند و در هر جا کربلا و در هر روز عاشورایی بر پا میکنند . نور ارزانیشان باد .

نویسنده: آرش                                                          



   نوشته شده توسط:آ رش در: | جمعه 28 دی1386-5:8  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته
عصر یخبندان

عصر یخبندان          

سلام به همه ی دوستان . امیدوارم که حالتون خوب باشه و همیشه سلامت باشید . مطالب این پست به اتفاقاتی مربوط میشه که اخیرا برای من و مردم شهرمون رخ داده.                                                                

چند روز پیش متوجه شدیم که قراره گاز کل شهرمون به مدت چهار روز قطع بشه . حقیقتش با این که موضوع کاملا جدی بود اما باورم نمیشد که گاز قطع بشه . چون حتما قبول دارید که قطع شدن گاز تو کشوری که روی دریای نفت قرار داره خیلی غیر منطقیه . تازه هر سال اول زمستون که میرسه ، مسئولین کلی قمپز در میکنند که امسال مشکل گاز نداریم ، اما هر سال نمیدونم چرا آقایون ضایع میشند .                                   

اما خوب ، شب که شد باور کردیم . چون گاز قطع شد . هر جور بود تا صبح سر کردیم . صبح  یکی از دوستان صمیمیم اومد به دیدنم . با کمک هم  با علمک گاز ور رفتیم و با کمال تعجب دیدم که گاز وصل شد .البته فشار گاز خیلی کم بود ولی خوب غنیمتی بود . وقتی اومدیم تو خونه و بخاری را روشن کردیم ، کلی خوشحال شدیم که نگو . همدیگر را بلغ کردیم و به هم تبریک میگفتیم . انگار که قله ی اورست را فتح کرده بودیم . به دوستم گفتم : " فکرش را بکن ، اولین آدمی که آتش را کشف کرد چه احساسی داشت؟"                                                                

به همین مناسبت رفتم سر یخچال و شیر و کیک آوردم تا بخوریم و خوش باشیم . کنار بخاری نشسته بودیم و کلی حال میکردیدم و  برای همدیگه نوشابه باز میکردیم و در حال خنده بودیم که ناگهان بخاری خاموش شد . خنده رو لبامون خشکید و هردومون به بخاری خیره شدیم . بعد نگاهی به هم کردیم و دوباره زدیم زیر خنده . بعد از مدتی رفتیم بیرون تا نون بگیریم . حالا وقتی به نانوایی رسیدیم تازه فهمیدیم که وقتی گاز نباشه ، خوب ، نون هم نیست دیگه . چون نانوایی ها با گاز کار میکنند .  به دوستم گفتم اشکالی نداره ، میریم از سوپرمارکت نون بسته ای میگیریم . با موتور راه افتادیم . تو سطح شهر به تمام مغزه ها سر زدیم . اما دریغ از یک دونه نون . مثل اینکه بقیه زودتر از ما متوجه این معزل شده بودند . آروم آروم داشتیم به عمق فاجعه ای که افتاده پی میبردیم . یک دونه نون هم تو خونه نداشتیم . گاز هم که قطع شده بود . وقتی دیدم که نون گیرمون نیومد به دوستم گفتم اصلا نون را ول کن ، بیا بریم دنبال کمپسول گاز . البته همانطور که قابل پیشبینی بود یک دونه کپسول هم نتونستیم تهیه کنیم . بعد یک فکر دیگه زد به سرمون . هر چند میدونستیم که دیگران زودتر از ما به این فکر افتاده اند .ولی چاره ای نبود. راه افتادیم دنبال بخاری نفتی . حالا بگرد دنبال پرتقال فروش . مگه پیدا میشه . آخر سر، تو یک مغازه سه تا بخاری نفتی پیدا کردیم .اومدیم دوتاشو بخریم که دیدیم مغازه داره  پول خون باباشو میخواهد ازمون بگیره. به دوستم گفتم بهتره بیخیالش بشیم . اما اون معتقد بود که همین دو تا بخاری را به هر قیمتی هست بخریم ، چون یک ساعت دیگه همین هم گیرمون نمیاد . تازه ، میتونیم رو این بخاریها غذا هم درست کنیم . خلاصه بعد یک بحث کوتاه دوستم قانع شد که بیخیال بخاری بشیم . چون بهش گفتم که احتمالا ما آخرین افرادی هستیم که اومدیم بخاری بخریم و بقیه تا حالا حتما تهیه کردند و این سه تا دونه بخاری هم رو دست فروشنده میمونه ، تازه بر فرض که بخاری خریدیم. تو این اوضاع نفت از کجا تهیه کنیم .       

حالا دیگه ظهر شده بود . چندتا کیک و بیسکویت و دو تا پاکت شیر خریدم و هر کدوممون رفتیم خونه. بعد از خوردن ناهار( یعنی شیر با بیسکویت ) داشتم اتفاقات امروز را تو ذهنم مرور میکردم که یک چیزی به ذهنم رسید. شما فیلم "عصر یخبندان" را دیدید ؟ شده حکایت ما ! حتما ببینیدش . بعد از ظهر که شد ، تلفن زنگ زد ، یکی از آشنایان بود . خبر داد که قراره پودر رخت شویی تو بازار کم بشه . با خودم گفتم " بابا این ها هم کاسبی راه انداختند ، آخه چه ربطی داره ؟ گاز با پودر رخت شویی . چقدر هم که به هم میاند !! . " اما خوب دستور از مقامات بالا صادر شد ( مادرم را میگم ) که بدو برو هر چی میتونی پودر رخت شویی بخر . ما اطاعت امر کردیم و راه افتادیم تو بازار دنبال پودر ، که دیدم ، بله ! چه خبره ! همه دنبال پودر هستند و من تنها کسی نیستم که اومدم پودر بخرم . خوشبختانه این بار خیلی دیر متوجه نشده بودم و تونستم مقداری پودر رختشویی بخرم . زیاد نبود . ولی اونقدری بود که مادرم را راضی کنه . موقع خرید پودر از فروشنده پرسیدم : آخه چه خبره ؟ مگه چی شده که پودر قرار کم بشه ؟ فروشنده گفت :"نمیدونم ، حتما کارگرهای کارخونه اعتصاب غذا کردند !!! ."یکی دیگه جواب داد :" نه بابا تو هم که همه چیز را سیاسی میکنی . حتما اونها هم سوختشون تموم شده یا شاید یک دستگاهی چیزی خراب شده ." جاتون حسابی خالی بود . ما یک سوال کردیم ها ملت به یک جاهایی ربطش میدادند که بیا و ببین . یک دفعه یکی از این بچه بسیجیها اومد تو مغازه ، وقتی فهمید قضیه چیه ، گفت :" نه بابا اصلا این خبرها نیست . همش زیر سر آمریکاست . ما هر چی میکشیم زیر سر این آمریکایی هاست . اینها ما را تحریم کردند آقا ." یک مرتبه جمعیت ساکت شد و همه به این بسیجیه نگاه کردند . از اون نگاه های عاقل اندر سفیه . بنده خدا نفسش در نیومد. بعد دوباره هر کسی شروع کرد چیزی بگه . تو این گیر و دار یک آقای جوانی که داشت از مغازه بیرون میرفت زیر لب گفت :                                                           

                

" گفتا زکه نالیم ، از ماست که بر ماست . "

نویسنده: آرش                                                        



   نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 11 دی1386-22:7  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد