بگو : با نهان کننده نور ، بهار
بگو : با خاموش کننده نور ستاره ها
بگو : با تاریکی ، با شب ، با ظلمت ، با سکون
نور روزنه بسیار دارد ، بهار ریشه در خاک دارد
نفس ستاره ها با نفس صبح در پیوند است
جشن بهاران نزدیک است
آرشیو
تماس با من
پروفایل مدیر وبلاگ
بایگانی وبلاگ
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوند های روزانه
تولد
نگاه كن
پیام نوروز 88
آرزو
مولا علی
عمل جراحی
نگرش مثبت و نگرش منفی
خلیج فارس یا خلیج ...
فهرست عناوین مطالب وبلاگ
آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
سیاسی
مناسبتها
مذهب / فلسفه
نوشته های آرش
انقلابیون
عاشقانه
کلام دیگری
کلام من
شاعرانه
طنز
پیامک
اولین ها
آخرین ها
گوناگون
لینک ها موضوع شخصی
♣ هم بلاگی ♣
♣ دست نوشته ها ♣
♣ گلادیاتور و پرنسس ♣
♣ غروب تنهایی ♣
♣ little heart ♣
♣ شاپرک خیال ♣
♣ مینایی ♣
♣ ای ستاره باورت نمیشود !! ♣
♣ ما انسانیم ♣
♣ زمستان ♣
♣ زنبوردار ♣
♣ اینجا آخر جاده است ♣
♣ حرف های نگفته قلب تنهای من ♣
♣ گل پاییزی ♣
♣ جوان امروز ♣
♣ دل نوشته ♣
♣ بی نام و نشان ♣
♣ واکسی ♣
♣ حرفهای نگفته ی قلب من♣
♣ دزیره ♣
♣ درگذر لحظه ها ♣
♣ آسمان ♣
♣ نوشته های تنهایی ♣
♣ مسیر سبز ♣
♣ دریای عشق ♣
♣ پرحرفی های بی دردسر ♣
♣ بایادخدای واژه به واژه ی دلتنگی هایم ♣
♣ every time and evrey where be honestly ♣
♣ در مسیر پرواز ...♣
♣ ادبی ♣
♣ خسته و دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره ♣
♣ japan ♣
♣ اميد يعني زندگي با بالهايش ♣
♣ سرمشق های یک پونه ♣
جامعه و سیاست
♣ خبرنامه امیرکبیر ♣
♣ آوای پلی تکنیک ♣
♣ ندای پارس ♣
♣ ما انسانیم ♣
♣ ایران دخت ♣
♣ آخرین سامورایی ♣
♣ ایران سرزمینم ♣
♣ شورشگیران ♣
اندیشه و مذهب
♣ قرآن ♣
♣ نهج البلاغه ♣
هنر و ادبیات
♣ ترانه های زمستان ♣
♣ باران که ببارد همه عاشق هستند ♣
♣ ادبی ♣
♣ دریچه های شعر و زندگی ♣
♣ خسته و دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاهتره ♣
کتاب خانه مجازی و آنلاین
♣ کتاب نیوز ♣
♣ کتاب خانه مجازی مبایل ♣
♣ لغت نامه دهخدا ♣
♣ دیکشنری انگلیسی و فارسی ♣
♣ بزرگترین بانک مقالات علمی_سایت سهند ♣
علم و فن آوری
♣ بزرگترین بانک مقالات علمی_سایت سهند ♣
♣ دانستنی های زیست ♣
♣ کارشناسی ارشد حسابداری ♣
♣ مهندسی مکانیک ♣
♣ فیزیک بدون فرمول ♣
ورزش
♣ Iran Martial Arts ♣
اخبار و رسانه ها
♣ نقدی بر رسانه های افغانستان ♣
تجارت و اقتصاد
♣ اقتصاد و حسابداری ♣
فرهنگ و تاریخ
رایانه و اینترنت
♣ انواع نرم افزار کامپیوتر و مبایل ♣
♣ ترفندهای کاربردی کامپیوتر و ویندوز ♣
طبیعت
♣ همه چیز درباره ی همستر ♣
♣ فروش خوکچه هندی و سایر جوندگان ♣
سفر و توریسم
♣ japan ♣
سرگرمی و طنز
♣ sms ♣
♣ جالب دات نت ♣
♣ بدون سانسور ♣
♣ دنیایی از همه چیز ♣
خانواده و زندگی
♣ جامعه شناسی ♣
♣ عشق مامان ♣
سازمان ها و ارگان های بین المللی
♣ یونیسف ♣
♣ یونیسف ایران ♣
♣ کمیته بین المللی صلیب سرخ ♣
♣ رییس صلیب سرخ بین المللی در ژنو ♣
♣ نماینده ی صلیب سرخ بین المللی در تهران ♣
♣ کمیساریاری عالی پناهندگان ♣
♣ نماینده ی کمیساریاری عالی پناهندگان در سازمان ملل ♣
♣ نماینده ی کمیساریاری عالی پناهندگان در تهران ♣
سازمان ها و نهادهای ملی
♣ سازمان سنجش آموزش کشور ♣
♣ بانک مرکزی ایران ♣
وبلاگ و وبلاگ نویسی
♣ عروسکهای متحرک یاهو ♣
♣ کدهای خفن جاوا اسکریپت ♣
فارسی زبانان در دیگر کشورها
♣ نقدی بر رسانه های افغانستان ♣
آمار بازدید وبلاگ
امکانات





سلام به دوستان گلم
حدودا ده روز پیش ، بعد از ظهر ، احساس شادی و شعف فراوانی بهم دست داد . به طوری که شب هنگام وقتی خواهرم تلفنی با من صحبت میکرد ، متوجه انرژی و شادمانی غیر عادی ام شد و خیلی تعجب کرد . احساس شگفتی داشتم ، آنچنان که چشمه وجودم جوشید و شروع به نوشتن کردم . اون موقع هنوز دلیل این احساس شگرف و ژرف را نمیدونستم اما با توجه به حوادثی که اخیرا در حال وقوع بود حدس میزدم که چه اتفاقی قراره بیوفته و از عمق وجودم حس کردم که بالاخره به آرزوم میرسم. در اون لحظه به احساسم اعتماد کردم و این متن را نوشتم تا اینکه تقریبا بعد از ده روز ( یعنی امروز ) متوجه شدم بالاخره چیزی را که چندین سال پیش آرزو کردم و از صمیم قلب به وقوعش اعتماد داشتم رخ داده، بالاخره آن انتظار عظیم و سرشار از امید به پایان رسید تا انتظار و امید تازه ای تحقق یابد و اون احساس سرشار چیزی نبود جز مژده و بشارت این آرزو .
امروز از شما دعوت میکنم نوشته ی ده روز قبلم که برگرفته از اون احساسم است را بخونید . هر چند میدونم که نتونستم احساسم را منتقل کنم .
صرف نظر از اینکه چه اتفاقی برایم افتاده ، سعی کردم به گونه ای بنویسم که برای همه قابل استفاده باشه .
چیزی که میخوام بگم ، شاید به نظر عده ای مسخره بیاد و یا شاید با خودتون بگید که این مربوط به رویاهای دوران بچگی ماست . اما دوست دارم در مورد این رویای دوران کودکی بنویسم . چون فکر میکنم که همه ی ما این رویا دوران کودکی را حداقل یکبار تجربه کردیم و همه ی ما حداقل یک بار این حس زیبا را داشتیم . این سرنوشت یک آرزوست . داستان تحقق رویاهاست . این نشان دهنده ی برترین قدرت موجود در هستی است . چیزی که بالاتر از هر چیز دیگه ای قرار میگیره ، برتر از زمین و آسمان و هر آنچه که بین آنست . برتر از خورشید و تمام کهکشان ، و حتی برتر از علم . این داستان خواست و اراده ی انسان است .
یک وقت ممکنه براتون پیش اومده باشه که آرزو و خواسته ی بزرگ داشته باشی . یک چیز عظیم ؛ و میبینی که مشکلات و موانع بزرگی سر راهتون قرار گرفته . انجام این کار اونقدر سخته که تقریبا غیر ممکن به نظر میاد . اونقدر موانع بر سر راهت قرار داره که میبینی اصلا نمیتونی به طرف اون چیز بری و اون کار را انجام بدی . و به نظر غیر ممکن میاد به طوری که شاید اصلا هیچ وقت بهش نرسی . و با خودت میگی : تا وقتی که این مشکلا ت این جا هست من چطور میتونم به اون چیز برسم .
و بعد یک لحظه توی دلت ، پیش خودت میگی که : خدایا ، شاید هنوز وقتش نرسیده ، شاید هنوز زمان لازم نرسیده که من به اون چیز برسم . و اون وقت با خودت میگی زمان مناسب چه وقت میتونه باشه ؟ شاید من باید کاری انجام بدم تا به اون آرزو برسم ؟ شاید باید اتفاقی بیوفته تا من بهش برسم ؟ و با خودت فکر میکنی که اون وقت مناسب کی میتونه باشه ؟ . بعد توی دلت یک لحظه ای به خدا میگی، خدایا اونو از تو میخوام . و با تمام نیرویی که داری از خدا میخوای تا چیزی را که خیلی دوست داری بهت بده ، اون اتفاق بزرگ بیوفته و تو به آرزوت برسی . و همیشه این آرزو تمام ذهنت را میگیره و تمام قلبت را پر میکنه . تو چیزی را از خدا خواستی که برات خیلی مهم بوده ، این چیزیه که دوستش داری و با خودت گفتی شاید هیچ وقت اون چیز را بدست نیاری و هیچ وقت اون اتفاق برات نیوفته . چیز بزرگی را خواستی که غیر ممکنه و همه بهت میگن که عمرا بهش برسی . اما تو ، توی دلت اونو میخوای . و این اینقدر برات مهمه که همیشه و همیشه تورو در بر گرفته . به طوری که همیهشه برای اون دعا میکنی هر لحظه و هر جا و در هر شرایطی برای رسیدن به اون دعا میکنی حتی توی خواب . چون اون چیز فراتر و فراتر از یک فکره ، اون یک آرزوست ، یک رویا . چیزی نیست که تو بخوای بهش فکر کنی و یا فکر نکنی . اون چیزیه که در عمق ضمیر ناخودآگاهت قرار گرفته و ضمیر ناخودآگاهت هر لحظه حول اون آرزو داره میچرخه و حتی زمانی که تو داری به چیز دیگه ای فکر میکنی در عمق وجودت با اون آرزو زندگی میکنی . هر شب قبل از خواب مدتها بهش فکر میکنی تا خوابت ببره . و زمان میگذره و میگذره ، و تو تمام این مدت را ، لحظه به لحظه و سلول به سلول ، در این انتظار بزرگ به سر میبری ، انتظاری سرشار از امید و آمادگی و مقاومت . و یک روز میبینی که اون اتفاق بزرگ رخ داده و به واقعیت پیوسته . چیزی که امکانش خیلی کم بود ، چیزی که همه میگفتن نمیشه ، این جوری نمیشه ، تو داری اشتباه میکنی ،این اتفاق هیچ وقت نمیوفته ، و بیخودی فکرت را مشغول اون نکن ، چرا منتظر اون هستی ؟، چرا دوست داری این جوری بشه ؟، این همه چیز تو دنیا هست برو ویک چیز دیگه بخواه.اما تو در عمق وجودت به قدری اون چیز برات عزیزه که دوست نداری ازش دل بکنی.با خودت میگی حتی اگر اون را بدست نیارم باز هم دوستش دارم و باز هم اونو میخوام . و این دوست داشتن همیشه با تو هست تا وقتی که میبینی بعد از سالیان سال ، از اون روز گذشته ، از اون روزی که تو اون آرزو را از خدا خواستی ، از اون روزی که نشستی و عمق وجودت را بررسی کردی و با خدا عهد بستی ، ولی حالا میبینی که اون اتفاق غیر ممکن و دور از ذهن رخ داده . و میبینی که سالیان سال از اون لحظه گذشته . چه لحظه ای بود . چه آرزویی ، و چه ایمانی .
و حالا اون اتفاق افتاده ، چه چیز زیباییست ، وقتی میبینی اتفاقی را که خودت فکر نمیکیردی یک روزی رخ بده ، برات افتاده. چه زیباست و چقدر سرشار از لذت میشی وقتی میبینی چیزی را که از عمق وجودت خواسته بودی به واقعیت پیوسته . این واقعا دوست داشتنیه وقتی پیش خودت فکر میکنی که تو فقط از خدا خواستی و همیشه بهش فکر کردی . و همیشه دعا کردی ، از عمق وجودت ، از اون جایی که نقطه ی آغاز احساس توئه ، از اونجایی سرچشمه ی وجودته و انگار هنوز خودت بهش دست پیدا نکردی ، از اونجایی که هنوز پاک و مقدس باقی مونده .
و میبینی که در تمام مدت با خواستن تو اون اتفاق افتاده . و این بیگمان برایت سرشار از شگفتیه و یاد این گفته ی حافظ میوفتی که : " ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری " .
و میبینی که انگار تموم آسمونها ، باد و خورشید و ابر ، تمام هستی و تمام آفرینش دست به دست هم دادن تا این اتفاق بزرگ را که قدرتهای بشری مخالفش بودن و با تمام قدرت مانع اون میشدند ، به واقعیت بپیونده . تو این را میبینی که گویا تمام هستی و کهکشان این را خواسته اند . گویا آرزوی تو خواست تمام هستی و آفرینش است . و اینجاست که حس میکنی با تمام هستی یکی شدی و این یکی شدن را با تمام وجودت حس میکنی . زیباتر اینه که میبینی علاوه بر کائنات ، آدمهای زیادی هم دست به دست هم دادند و به هم کمک میکنن که تو به اون خواسته ات برسی و آرزوی تو ، خواست و آرزوی اونها شده . آدمهایی که هیچ وقت ندیدیشون و حتی نمیشناسیشسون ، و اونها هم تو را ندیدن و نمیشناسن ، حتی کسانی که از نژاد تو نیستن ، از خون و خاک تو نیستن ، از وطن تو نیستن ، غریبه اند ، آدمهایی که در اون سر کره ی زمین اند ، حتی اونها هم کمک کردن ، هر کسی یک گوشه ای از این کار بزرگ را انجام داده و به اونجایی رسیده که تو خواستی ، به راستی که آسمان و زمین و هر آن چیز که بین آنست دست به دست هم داده اند تا اون اتفاق بیوفته . چیزی که وقتی حرفش را میزدی و وقتی میگفتی من منتظرش هستم ، همه میگفتن تو چقدر ساده شده ای ، چه فکر های بیخودی میکنی ، این کار را نکن ، این چیزی نیست که به این راحتی ها رخ بده ، اصلا این اتفاق افتادنی نیست ، این فقط یک آرزو و یک رویاست . و من میگم آره ، شما راست میگفتید ، این یک آرزو بود ، یک رویا بود ، و حالا عین واقعیته . شما راست میگفتید ، اصلا راحت نبود ، آدمهای زیادی دست به دست هم دادن و اون را خواستند . این آرزوی انسانهای پاکی بود که با هم تلاش کردند و شبانه روز دعا کردن و سرانجام گویا مسیری از نور را از زمین بر دل کهکشان گشودند . گویا حفره ای باز کردند ، از زمین تا عمق هستی در فضا و زمان ، و کائنات یاریشان کرد . و با خودت میگی خدایا من ازت ممنونم .
آنقدر خوشحالی که دلت میخواد با همه صحبت کنی ، دلت میخواد با یاس گوشه باغچه حرف بزنی ، با خاک و زمین و آسمون صحبت کنی و از همه تشکر کنی ، از همه ی موجودات و تمام هستی و آفرینش .
و من اینجا از همه تشکر میکنم ، از اونایی که با من یک دل بودن ، از اونایی که زحمت زیادی کشیدن تا همه به این شادی برسیم . از یاس تو باغچه ، از کبوترهای آسمون ، از ابرها ، باران و برف و ... و از آدمهایی که در تمام این مدت حرفهای منو باور نکردن ، از اونهایی که همیشه بذر ناامیدی و یاس را پاشیدن و با این کارشون من را در ایمانم قوی تر و پایدار تر کردن . ازتون ممنونم . ازتون ممنونم .
پ.ن : چند روز پیش رفته بودم به جایی ، وقتی رسیدم شب بود و داشت برف میبارید . همه جا را برف پر کرده بود . و من در تمام این چند روز اون شور و گرمای پایان ناپذیر را داشتم . اون شب یک بستنی خریدم و رفتم توی یک پارک ، زیر بارش برف ، در نور ضعیف چراغهای پارک ، وسط چمن هایی که سرتاسر از مخمل سفید یک دست پوشیده شده بود ایستادم و بستنی خوردم و روبه سوی آسمون چشمانم را میبستم تا دونه های ریز برف صورتم را نوازش کنند .
" آرش "
نوشته شده توسط:آ رش در: | سه شنبه 8 بهمن1387-15:23 | گروه نوشته های آرش | |لینک به نوشته


