تبليغاتX
نوشته های تنهایی - نگرش مثبت و نگرش منفی ( گزارش ویژه از خودم )
 
نوشته های تنهایی

ام حسب الذین اجترحواالسیئات ان نجعلهم کالذین امنوا و عملواالصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء مایحکمون
صفحه اصلی وبلاگ   .::.   آرشیو مطالب  .::.   پروفایل مدیر  .::.   نمایش کل عناوین وبلاگ  .::.   تماس با مدیریت   
 
نگرش مثبت و نگرش منفی ( گزارش ویژه از خودم )

چندی پیش اتفاقی بریم افتاد . پس از این اتفاق متوجه نکته جالبی در چگونگی نگرش انسان نسبت به پدیده های اطرافش شدم . تصمیم گرفتم که از این فرصت استفاده کرده و آن را برای شما شرح دهم .       

حدودا ده روز قبل یکی از دوستان صمیمی و دوران دبیرستانم به نام "مرتضی" به دیدن من آمد. آقا مرتضی دانشجوست و در یزد تحصیل میکنه. خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم.برای همین حدود دو ساعتی را با هم گفتیم و خندیدم و خوش گذروندیم. تو همین حین مرتضی گفت که برای تفریح ،یک روز با هم بریم سر سد. آخه در نزدیکی شهر محل سکونتمون یک سد کوچکی احداث شده که بر اثر سرمای شدید زمستان آب پشت آن یخ زده است. من هم از این پیشنهاد دوستم استقبال کردم و گفتم بعد از امتحانات ترم این تفریح خیلی میچسبه. بالاخره بعد از هماهنگی های لازم به اتفاق چند تا دیگه از دوستان ، صبح روز جمعه ، 19 بهمن با یک ماشین به سمت سد راه افتادیم. تو مسیر کلی گفتیم و خندیدیم . تا اینکه رسیدیم به مقصد . آسمون آبی و آفتابی بود و  اشعه ی گرما بخش خورشید در اون سرمای زمستانی گرمای مطبوعی را به ما میبخشید. همه حسابی سروحال و پر انرژی بودیم. وقتی رسیدیم دیدیم که جمعیت زیادی برای سپری کردن یک روز خوب در آخر هفته ،از شهر به اونجا اومدند . آب دریاچه پشت سد حسابی یخ زده بود.

یخها خیلی محکم و ضخیم بودند و این اطمینان را به ما میدادند که میشه روی اونها راه رفت و به این راحتی ها نمیشکنند. حتی چند روز قبل که هوا سردتر بود بعضی ها با ماشین بر روی یخ رفتند . جمعیت زیادی هم روی دریاچه یخ زده در حال قدم زدن بودند. جوان و پیر ، کوچیک و بزرگ داشتند خوش میگذروندن . بعضی ها با همسرشون قدم میزدن بعضی ها با ... و عده ای مثل ما با دوستاشون اومده بودند و عده ای خانوادگی. همه چیز یک روز زیبا و فراموش نشدنی را نوید میداد. بعد از چند دقیقه که از ماشین پیاده شدیم با هم رفیتیم روی یخها . من یک نفس عمیق کشیدم و تا جایی که تونستم ریه هام را از هوای دل انگیز اونجا پر کردم . با دوستان شروع کردیم به قدم زدن بر روی یخها . تصمیم گرفتیم که عرض دریاچه را از روی یخها طی کنیم و به اون طرف دریاچه یخ زده بریم. در همین حین هم کلی با هم شوخی میکردیم و میخندیدیم. تا اون طرف دریاچه رفتیم و برگشتیم . در حال عبور از روی یخها گاهی اوقات صدای ترک برداشتن یخها را بر اثر گرمای روزانه میشنیدیم. بار اول همه سر جامون خشکمون زد و از ترس اینکه یخ بشکنه از هم دور شدیم . اما به مرور دیدیم که نه بابا . این یخ با این چیزها نمیشکنه . در قسمتی از دریاچه که یخ صاف و شفافی داشت جوانها و بچه ها سر میخوردند و بازی میکردند. ما هم رفتیم به نزدیکی اونها و سر خوردن و البته گاهی هم زمین خوردنشون را تماشا میکردیم. من هم تصمیم گرفتم برم وسط میدون و یکم تفریح کنم. رفتم قاطی جمعیت و شروع کردم به سر خوردن. یکم روی یخ به آرومی میدویدم و بعد سر میخوردم . از اونجایی که سالهاست ورزشهای رزمی تمرین میکنم این کار را با مهارت خاصی انجام میدادم و گاهی اوقات موقع سر خوردن خیلی با احتیط به دور خودم میچرخیدم . بعد از مدتی حرکات من دوستانم را تحریک کرد. اونها که میدیدن من چطوری دارم از سر خوردن روی یخها لذت میبرم دیگه نتونستن جلوی خودشون را بگیرن و اومدن روی یخها .در همین اوصاف مرتضی به من گفت که بیا و من را بکش. من هم قبول کردم.مرتضی روی کفشهاش نشست. من اول خواستم برم پشتش و از پشت هلش بدم اما اون گفت که نه بیام و از جلو دستش را بگیرم و اون را روی یخها به دنبال خودم بکشم. من هم قبول کردم و همونطور که مرتضی روی یخها نشسته بود پشتم را کردم به اون و دستش را گرفتم و شروع کردم به کشیدنش . هنوز خیلی حرکت نکرده بودیم و سرعت زیادی نداشتیم که نمیدونم چرا مرتضی ناگهان دستش را کشید عقب. با این حرکت ناگهانی مرتضی من تعادلم را از دست دادم.حتما این ضرب المثل را شنیدید که میگه : یک سیب را که میندازی هوا ده دور میچرخه تا برگرده زمین . من هم مثل همون سیبه شدم . تو یک لحظه حس کردم که دیگه روی زمین نیستم ناگهان به جای آدمها ،آسمان آبی رو جلوی چشمام دیدم . تو همین حین با یک حرکت سریع که تقریبا میتونم بگم به هیچ وجه ارادی نبود و کاملا به طور خودکار و غریزی انجامش دادم ، تو هوا بدنم را چرخوندم و صورتم به طرف زمین برگشت و ناگهان با صورت با یخها برخورد کردم. بهتره بگم کره ی زمین با تمام وزنش افتاد روی صورت من. فکر کنم اول از همه فک پایینم با یخ برخورد کرد . بعد دندون و بعد هم بینی ام با یخ برخورد کرد. در آخر هم تموم بدنم افتاد روی یخ .و به حالت دمر و با شکم افتادم روی سطح یخ زده دریاچه. همه چیز در یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد . باور کنید بدون اغراق میگم که زمین خوردن من حتی یک ثانیه هم طول نکشید.

بعد از این فرود اضطراری یا بهتره بگم سقوط ، همین جور که روی یخ افتاده بودم و هنوز چونه ام روی یخ بود ، دیدم که در دو وجبی صورتم یک تیکه ی بزرگ دندون افتاده ، ناخودآگاه با زبونم دندون هام را لمس کردم که متوجه شدم دندون جلو در فک بالایم سر جاش نیست. بعد در همون حالت و با تعجب گفتم: " إإإ مرتضی این دندون منه!" دندون شکسته ام را گرفتم و از جام بلند شدم که ناگهان بینیم شروع کرد به خونریزی . همه بچه ها ریختن سرم و داد و بیدادی که بر پا شد . هر کسی یک فحشی به زمونه میداد. جالب این بود که تو این هیرو بیر بچه ها این شیخها را هم بی نسیب نمیگذاشتن . هر کسی هر چی دستمال کاغذی داشت در میاورد و میداد به من تا به کمک اون بتونم جلوی خون ریزی بینی ام را بگیرم. بعد از یک مدت خوشبختانه خونریزی بینی ام قطع شد . حالا بنده خدا مرتضی حسابی قاطی کرده بود ، خیلی ناراحت شده بود و دیگه کارش به فحش های ناموسی رسیده بود! . مثل مرغ سرکنده بالا پایین میپرید و میرفت و میومد و به روزگار و خودش بد و بیراه میگفت . حسابی حال بچه ها گرفته شده بود .همه میخواستند من رو زودتر برسونن به اورژانس . من که دیدم همه بد جوری ناراحت شدند و از طرفی خونریزی بینی ام هم که بند اومده بود ، بهشون گفتم کجا؟ بچه ها هم گفتن بیا زودتر بریم اورژانس . من هم گفتم : "نه بابا ! من بدون دندونم هیچ جا نمیام!" بچه ها همه خشکشون زده بود ، نمیدونستن چی بگن. که یک دفعه مرتضی گفت: "آرش مردشور این اخلاق گندتو ببرن ، الان هم وقت شوخیه؟ همه چیز را به شوخی میگیری . بیا زودتر بریم اورژانس."

من هم یک قیافه جدی گرفتم و با لحن خشکی گفتم: "اصلا با کسی شوخی ندارم، خیلی هم جدی هستم ، اصلا به قیافه من میخوره که شوخی داشته باشم."

بچه ها هنوز بی حرکت بودند و مرتضی حسابی عصابانی بود که من با صدای بلند ادامه دادم : "زود باشید ، منتظر چی هستید ، نکنه انتظار دارید من با این حالم دنبال دندونم بگردم. من بدون دندونم هیچ جا نمیام."

بچه ها که باورشون شده بود به خودشون اومدند و شروع کردن روی یخها به دنبال دندون من بگردن. تو همین حال به مرتضی گفتم : "بدو برو از تو ماشین یک آب میوه برام بیار. مواظب باش زمین نخوریها !"

مرتضی که حسابی قاطی کرده بود هیچی نگفت و رفت آب میوه را آورد . من هم شروع کردم به آب میوه خوردن و تو همین حین با بچه ها شوخی میکردم. خصوصا که با شکستن دندونم اصلا نمیتونستم حرف " سین " را درست تلفظ کنم.

مردم هم که از اول شاهد ماجرا بودند دور ما جمع شده بودند و از وضعیت پیش اومده هم تو تعجب بودند که چرا من زودتر نمیرم اورژانس ؟ هم اینکه از طرز حرف زدنم خندشون میگرفت و حسابی از اینکه بچه ها را سر کار گذاشته بودم خوششون اومده بود. من هم بلند بلند حرف میزدم که همه بشنوند. خلاصه یک تئاتر کمدی بر پا کرده بودیم.

همین جور که بچه ها روی یخها دنبال دندونم میگشتن ، من هم حرف میزدم و مثلا میگفتم :" میخواهم اسم بچه هام را بگذارم سارا و سوسن ." ملت هم با شنیدن حرف "سین"  خندشون میگرفت. من ادامه دادم: "سارا و سوسن ، سالاد و با سس دوست دارند ".

 دیگه از ناراحتی بچه ها کم شده بود. یک دفعه از میون جمعیت یکی گفت: " بگو قستنطنیه " من هم میگفتم و اونها میخندیدن. خودم هم هر چی کلمه با "سین" بلد بودم ، میگفتم. خلاصه این وضعیت حدود یک ربعی طول کشید . که من به مرتضی گفتم: "قربون دستت ، یک دستمال کاغذی دیگه بده.نه نمیخواهد خودم یکی دارم ." بعد دستم را کردم تو جیبم ناگهان با تعجب گفتم :"إإإ بچه ها ،دندونم!" همه ساکت شدند ، بچه ها هم ایستادند و به من خیره شدند . من هم دستم را از جیبم در آوردم و دندونم را به همه نشون دادم . ملت حسابی حال کرده بودند و دست میزدند. بعد از مدتی مردم متفرق شدند و هر کسی میومد و یک چیزی میگفت و میرفت . یکی میگفت: بابا ایول ، اون یکی میگفت : دادش خیلی باحالی. سه نفر هم بهم شماره تلفن دادن و گفتن که دکتر آشنا برای دندون و بینی ام سراغ دارند. خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. موقع رفتن هم همه دست تکون میدادند و خداحافظی میکردند. وقتی رسیدیم شهر بچه ها میخواستن من را ببرن اورژانس اما من قبول نکردم ، گفتم من را برسونید خونه تا اول دفترچه بیمه ام را بردارم بعد خودم با پدرم میرم اورژانس.

خلاصه بچه ها من را جلوی در خونه پیاده کردن و رفتند. حالا من همش به این فکر میکردم که چطوری برم تو خونه ؟ مادرم را چه کار کنم . بالاخره دلم را به دریا زدم و رفتم تو . مادر و پدرم با دیدن صورت ورم کرده و کبود من قلبشون ایستاد ، یک اوضاعی داشتیم . خصوصا مادرم که دیگه نزدیک بود غش کنه. بعد از مدت کمی رفتم تو دستشویی و خیلی آروم صورتم را شستم و یک نگاهی تو آیینه به خودم انداختم. بدون دندون و با یک بینی کج و ورم کرده حسابی قیافه ام دیدنی بود. از دستشویی که اومدم بیرون اینگار یک دفع دنیا دور سرم چرخید ، بد جوری ضعف کردم. همونجا روی زمین دراز کشیدم و مادرم یک لیوان آب قند برام آورد. آب قند را خوردم و با پدرم رفتم دکتر.

 

 

                                        **********

 توجه شما را به چند نکته جلب می کنم:

1-چرخش سیب در هوا هر چند چیز بی اهمیتیه و به چشم نمیاد ولی گاهی اوقات میتونه خیلی مفید باشه

2- کره ی زمین خیلی بیشتر از اون چیزی که ما حس میکنیم وزن داره

3- حدودا سه چهار سالی بود که زمین نخورده بودم . من بعد از سالها ورزش  احتمال اینکه یک روز با صورت زمین بخورم را یک چیزی نزدیک صفر میدونستم. اما این حادثه نشون داد، ما در جهانی زندگی میکنیم که در اون تقریبا هیچ چیز قطعی نیست. ( به واژه ی تقریبا توجه کنید. چون اگر میگفتم " ما در جهانی زندگی میکنیم که در اون هیچ چیز قطعی نیست " خودش یک جور قطعیت بود. برای همین از واژه ی تقریبا استفاده کردم .)

4-بترکه چشم حسود. آخرش این بینیه ما را چشم زدن .خداییش من بینی خوشگلی داشتم. استخوانی ، باریک و کوچیک ، غریبه ها فکر میکردند که عملیه .

                                *****************

و اما بحث اصلی :

روزانه اتفاقات زیادی برای ما می افته و هر کسی نظرات متفاوتی را نسبت به اونها داره . من در اینجا میخواهم به بیان نظرات و دیدگاههای منفی و مثبت نسبت به اتفاقی که برایم افتاده بپردازم . بعد از خواندن به من بگید که شما جز کدوم دسته هستید و به نظرتون چه نگرشی بهتره.

* نگرش منفی :

1- بخشکی شانس. مردشور این شانس گند ما را ببرن

2-خدابگم این مرتضی را چه کارش نکنه! همش تقصیر اون بود. نمیتونستی مثل بقیه خودت سر بخوری .

نمیشد میگذاشتی از پشت هلت بدم.

3- نگاه کن ترا خدا ، یک روز بعد از امتحانات خواستیم صفا کنیم. اصلا انگار خوشگذرونی به ما نیومده ، نافمون را با بدبختی بریدن.

4-بیچاره بینی نازنینم ، من دندونم را میخواهم!(البته با صدای بلند)

5-ای کاش از اول با بچه ها نمیرفتم سر سد ، ای کاش اصلا مرتضی نیومده بود خونه مون و اون پیشنهاد را نمیداد ، ای کاش اصلا مرتضی به دنیا نیومده بود ، ای کاش اصلا ...

 

* نگرش مثبت :

1-خدا را شکر که فکّم نشکست.

2-خدا خیلی بهم رحم کرده که سرم به زمین برخورد نکرد.

3-یک روز متفاوت و واقعا به یاد ماندنی را سپری کردم. با اینکه آسیب دیدم اما باز هم خوش گذشت.

4- آدمهای زیادی را خوشحال کردم و با خیلی ها دوست شدم و جالبه که خیلی ها من را میشناسند و بعد از این حادثه هر وقت تو خیابون قدم زدم  بعضی از آدمهایی که اصلا نمیشناسمشون تو خیابون باهام احوال پرسی میکنند و از حال و روزم جویا میشن. من هم با اینکه اونها را نمیشناسم اما اصلا به روی خودم نمیارم و خیلی صمیمی باهاشون برخورد میکنم.

 

**********                                   

 نویسنده: آرش

 



   نوشته شده توسط:آ رش در: | شنبه 27 بهمن1386-4:31  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد