تبليغاتX
نوشته های تنهایی - عمل جراحی ( گزارش ویژه 2 )
 
نوشته های تنهایی

ام حسب الذین اجترحواالسیئات ان نجعلهم کالذین امنوا و عملواالصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء مایحکمون
صفحه اصلی وبلاگ   .::.   آرشیو مطالب  .::.   پروفایل مدیر  .::.   نمایش کل عناوین وبلاگ  .::.   تماس با مدیریت   
 
عمل جراحی ( گزارش ویژه 2 )

سلام به دوستان خوبم                                                             

امیدوارم که حالتون خوب باشه و سرحال باشید.                                

آروم آروم بهار داره از راه میرسه . طبیعت لباس نو میپوشه ، خورشید انرژی بیشتری به زمین میبخشه ، باد بهاری مهربونی را با خودش میاره، پوست ظریف گیاهان داره از هم میشکافه و برگهای نو  ازش درمیاد و گنجشگها حسابی سرحال شدند . انسان ، هرچند غالبا وابستگی اش به طبیعت را فراموش میکنه اما همواره از اون تاثیر می پذیره . آدمها به خودشون اومدند ، کارها سرعت گرفتند، خیابونها شلوغ تر شدند، مادرها سبزه ریختند ، بیشتر مردم به دنبال خرید عید هستند تا با فرا رسیدن سال نو همچو طبیعت لباس نو بپوشند.                                           

حتی اقتصاد از فرارسیدن سال نو تاثیر گرفته ، مرغ گرون شده ، تخم مرغ گرون شده ، میوه گرون شده و خلاصه قیمتها داره میکشه بالا تا به برسه به فلک ! و اینگار که در این مسیر از خود انسان پیشی گرفته. اما انسان ، این موجود غریب ، اگر بخواهد از هر مانعی عبور خواهد کرد و هیچ چیز نمیتواند اراده ی او را در هم بریزد. بنابراین با تمام مشکلاتی که وجود دارد ، بخواهید که زیبا زندگی کنید.                                                      

  این بار هم میخواهم یکی دیگه از خاطراتم را براتون تعریف کنم . امیدوارم که خوشتون بیاد. حتما برام نظر بگذارید .                            

به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود مجبور شدم که تن به یک عمل جراحی بدم. بعد از کلی اینور و اونور رفتن یک خانوم دکتر جراح و مجرب (البته مجرد نبود!!) پیدا کردیم و قرار عمل را گذاشتیم. صبح روز دوشنبه ، بیستم اسفند، اول وقت ، خودم را به بیمارستان مربوطه معرفی کردم، و بعد از تشکیل پرونده بستری شدم. مادرم هم به عنوان همراه با من اومده بود. وقتی وارد بخش جراحی شدم دیدم که چندتا پرستار جوون و میان سال نشستن و دارند با هم گپ میزنن. دو تا نظافت چی مرد هم بودند که مشغول حرف زدن بودند. از لحظه ی ورود نمیدونم چرا با دیدن پرستارها تنم مور مور شد. خیلی خشک و بیحال بودند و بزور جواب آدم  را میدادند. با خودشون هم قهر بودند. خلاصه رفتم تو اتاق شماره ی دو تخت شماره ی شش . تو اتاق چهار تا تخت بود. که روی یکی از تختها یک نفری خوابیده بود و ملافه را هم کشیده بود روی صورتش. در این بین هم مادرم رفته بود به بعضی از کارها رسیدگی کنه .  بعد از مدتی یکی از نظافت چی ها برام لباس مخصوص آورد و با لحن خاصی بهم گفت: "دادش هر چی داری بکن !." من بهت زده داشتم بهش نگاه میکردم. با خودم گفتم : خدا بدادمون برسه ، اینجا دیگه کجاست. بعد نظافت چی (آقا کاوه ) ادامه داد: " لخت شو دیگه . هر چی داری دربیار، شلوار ،زیرپیش ، شورت وبعد این لباسها را بپوش. " و همه ی این حرفها را هم با لبخند میگفت و بعد هم از اتاق رفت بیرون. من همینجوری که به حرفهاش گوش میدادم با خودم میگفتم: این دیگه چه جونوریه . بعد از مدتی یکی دیگه اومد تو اتاق ( آقا بهزاد ). معلوم شد اون هم تو همون اتاق بستریه. بنده خدا دچار سوختگی شده بود. دوباره آقا کاوه اومد تو اتاق و به من گفت: " ای بابا ، هنوز که لباسهات را عوض نکردی." من بهش گفتم: آخه اینجا که نمیشه!!. " آقای کاوه ادامه داد: " اینجا همه محرمند. تو نگران نباش. حالا اگه خیلی ناراحتی میتونی بری تو اتاق پانسمان." من هم که دیدم ماشالله طرف خیلی پر مایه هست ، گفتم: "نه من برای خودتون میگم." آقای کاوه هم خندید و گفت: " نگران ما نباش، آقایون هر کی میترسه نگاه نکنه" خلاصه به هر فلاکتی بود لباسهایم را عوض کردم و نشستم رو تخت. همین موقع هم مادرم اومد تو اتاق و یک مقداری وسایل را جابجا کرد و یکم صحبت کردیم و منتظر بودیم تا خانوم دکتر بیاد تا بریم اتاق عمل. یک ربعی طول کشید که خانوم دکتر اومد و یک احوال پرسی کرد و گفت :" خوب دیگه برید اتاق عمل." بعد به پرستار گفت:" این آقا را ببر اتاق عمل." من با پرستار رفتیم اتاق عمل. اونجا بود که یک پرستار دیگه گفت که اتاقها پره، یک اتاق که عمل سزارین داره ، یکی عمل چشم داره ، یکی ... الی آخر. ما دست از پا درازتر برگشتیم  پیش خانوم دکتر و بهش گفتیم اتاق ها همه پره . خانوم دکتر با یک لبخند معنی داری گفت:" خالیش میکنیم." بعد خودش رفت طرف اتاق عمل و ما هم به دنبالش. خلاصه خانوم دکتر شروع کرد با یک جراح دیگه دعوا و بحث کردن و میگفت :" که شما باید به من اطلاع میدادید. من سی تا مریض دیگه تو بیمارستان فلان دارم. شما که میدونستید دوشنبه ها ماله منه." خلاصه همین جوری با یک جراح دیگه که مرد بود بحث میکرد. من که داشتم بحث اونها را تماشا میکردم زیر لب گفت :" عجب خانوم دکتری. خدا قسمت کنه." یک دفعه پرستاری که همراهم بود یک نگاه به من کرد و گفت:" بله!" من ادامه دادم:" هیچی میگم خدا قسمت کنه همین الان اتاق خالی بشه.!!" خلاصه خانوم دکتر موفق شد و تونست یکی از عمل ها را عقب بندازه. و ما وارد اتاق عمل شدیم و رفتم روتخت خوابیدم و متخصصین بیهوشی اومدند و خانوم دکتر هم اومد. تو همین حین یکی بهم گفت :" یک صلوات بفرست و تا ده بشمار." من هم صلوات فرستادم ولی دیگه به شمارش نرسیدم. بله، بیهوشم کردند. حالا این قسمتش واقعا برای خودم جالبه. نمیدونم چقدر گذشته بود که آروم آروم داشتم به هوش می اومدم. باورتون نمیشه بعد از مدتی به طور کامل صداها را میشنیدم. ولی هیچ اراده ای از خودم نداشتم. چند بار سعی کردم دستم یا پاهام را تکون بدم اما نمیتونستم .انگار مسیر عصبهای بدنم را گم کرده بودم. مغزم پیغام میداد ولی مثل این بود که پیغام از مغزم بیرون نمیرفت. تنها عضو بدنم که به طور ارادی فعال بود مغزم بود.  حتی میتونستم اثر چاقوی جراحی را روی بدنم حس کنم البته هیچ دردی را احساس نمیکردم. میتونستم به هرچیزی که میخواهم فکر کنم و ذهنم را روی هر مسئله ای متمرکز کنم. تو همین حین یک نفر پلکهام را باز کرد و نوری را انداخت تو چشمام. بعد از این وقتی دیدم که نمیتونم حرکتی انجا بدم ذهنم را روی صداها متمرکز کردم. خانوم دکتر داشت با دوتا از خانوم های دیگه که فکر کنم تکنیسینها ی بی هوشی بودند. در مورد ازدواج حرف میزد و نصیحتشون میکرد که "ازدواج کنید ، خیلی خوبه، آدم روحیه اش عوض میشه، شرایطش تغییر میکنه" و اون دو تا خانوم هم حرفش را تصدیق میکردند. با خودم گفتم :" نگاه  کن تو را خدا، خودمون را زیر دست کی انداختیم، ببین با طناب کی رفتیم تو چاه، انگار نه انگار که خانوم داره عمل جراحی انجام میده. آخه این ازدواج چیه که هر جا میریم همه ازش حرف میزنن. شانس ما را ببین تو را خدا ! دیگه تو اتاق عمل ، زیر بی هوشی هم من باید این حرفها را بشنوم!!.عجب گیری کردیم ها."                                                   

بعد دوباره ذهنم را روی صداها متمرکز کردم. خانوم دکتر همچنان داشت نطق میکرد:" ببینید آقایون برای سکس ازدواج میکنن ولی خانومها واقعا نیاز دارند، از لحاظ روحی ، عاطفی ، خیلی تو روحیه شون تاثیر میگذاره."

خداییش این حرفش خیلی بهم برخورد.هر چی خواستم جوابش را بدم نتونستم. من خودم عمیقا طرفدار حقوق بانوان هستم ولی این دیگه خیلی بی انصافیه که بگی آقایون صرفا برای لذتهای جنسی ازدواج میکنن. خیلی بهم زور اومد. این حرف خانوم دکتر من را یاد جمله ای انداخت که تو یک فیلم آمریکایی شنیده بودم. البته من به هیچ وجه قصد توهین به خانومها را ندارم و این صرفا یک نقل قوله و میخواهم حداقل اینجا جواب خانوم دکتر را بدم. اون جمله این بود:" وقتی آدم میتونه بره شیر بخره ، دیگه چرا باید بره گاو بگیره." بله خانوم دکتر، اگه مردها فقط به خاطر سکس به خانومها نیازمند بودند، که دیگه اصلا نمیرفتند ازدواج کنند. خیلی راحت میتونستند با مخارج خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کمتر این نیازشون را برطرف کنند. پس وقتی آقایون تصمیم میگیرند ازدواج کنند ، این نشون میده که مسائل خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مهمتری از سکس وجود داره. آقایون هم مثل خانومها نیازهای عاطفی و روحی دارند که براشون خیلی مهمه.                                               

بگذریم ، تو همین حال بودم که یک لحظه احساس خفگی کردم، انگار یک چیزی راه تنفسم را بسته بود و نمیتونستم نفس بکشم، تمام نیرویم را تو دستم جمع کردم و با مشت چند بار پشت سر هم کوبیدم روی تخت. که یک دفعه یکی از خانومها گفت :" إ إ إ نگاه کن. داره مشت میکوبه" بعد نمیدونم چی شد که دیگه هیچی نفهمیدم. تا دوباره به هوش اومدم. عمل تموم شده بود. چیزه زیادی به طور دقیق از اون موقع یادم نمیاد. همش خانوم دکتر را صدا میکردم. یک مرده هم بود که هی بهم میگفت حرف نزن. من هم توجهی به اون نمیکردم و میگفتم با خانوم دکتر کار دارم ، بگید بیاد ، کارش دارم. تو همین اوصاف من را از اتاق عمل آورده بودند بیرون ، مادرم هم به اتفاق خانوم دکتر اومده بالا سرم. خانوم دکتر برای اینکه من را آروم کنه گفت :"ولش کنید ،بگذارید ببینم چه کار داره." بعد به من گفت:" جانم ، چه کار داری." بهش گفتم : " میخواهم یک چیزی در گوشتون بگم." خانوم دکتر هم سرش را آورد پایین که من تو همین لحظه یکم گردنم را بلند کردم و بوسش کردم. خانوم دکتر با خنده گفت:" إوا". و شروع کرد به خندیدن. خودم هم خنده ام گرفته بود. با خودم گفتم:" ای کاش ، امروز صبح ، از خدا میخواستم یک چیز دیگه قسمتم کنه ." خلاصه بعد من را بردند تو اتاق و گذاشتنم روی تخت خودم. مادرم هم بالا سرم بود. یک سرُم هم بهم وصل کرده بودند. اولش حالم خوب بود. اما یک مقداری که گذشت احساس سر گیجه ، حالت تحول دگرگونی و سردرد بهم دست که از عوارض داروی بی هوشی بود. حالا همه اینها یک طرف، تخت بغلی من یک طرف. رو تخت بغلی ام یک مرد میانسالی ( آقا جواد ) بستری بود. همونی که وقتی من اومدم تو اتاق ، خوابیده بود و ملافه را کشیده بود روی صورتش. آقا از خواب بیدار شده بودند . مگه ول میکرد. یک نفس حرف میزد. با تلفن ، با من ، با بقیه بیمارها یا با پرستار و کسانی که به ملاقاتش می اومدند. خلاصه با اون حالی که داشتم اعصابم را ریخته بود به هم . یارو هیچ رقمه حاضر نبود کوتاه بیاد. خودش کارمنده وزارت بهداشت بود و زنش هم کارمند نیروی انتظامی. مردک از همه چیز حرف میزد و همه چیز را بهم ربط میداد. حرفهاش تمومی نداشت. آخر همه ی حرفهاش را هم به ولایت وفقیه ربط میداد . معلوم شد آقا از اون حزب اللهی های دو آتیشه است. کیف پولش را هم به من نشون داد. نزدیک ،7 یا 8 تا عکس آقا را تو کیف پولش داشت . خیلی خل بود. وقعا داشتم قاطی میکردم. با خودم گفتم مگه من از  این وضع در نیام. نامردم حالت را نگیرم. بیچاره مادرم هم از وراجی های آقا جواد حالش بد شده بود. به مادرم گفتم که بره بیرون و یک دوری بزنه فعلا که حالم خوبه. مادرم که رفت یک آقای  دیگه ( علی آقا ) که دماغش را عمل کرده بود اومد تو اتاق . بنده خدا اصلا حال خوبی نداشت. معلوم شد که ایشون هم مامور نیروی انتظامی هستند. تا بعد از ظهر من به اتفاق آقا بهزاد و علی آقا به هر فلاکتی که بود جناب آقا جواد را تحمل کردیم. تا اینکه خودش از سخنرانی برای ما خسته شد و از اتاق رفت بیرون تا مخ یک بیچاره ی دیگه ای را بزنه. من یک نفس عمیق کشیدم و گفتم :" آخیش. دیگه اعصاب برام نمونده. راحت شدیم."  بهزاد گفت :" من چی بگم که الان شش روز دارم تحملش میکنم." علی آقا گفت:" عجب چونه ی هرزه ای داره. سرم رفت. مرتیکه فکر میکنه نماینده ولایت فقیه."                                                                                      

در همین اوصاف که ما داشتیم حرف میزدیم آقا کاوه در حالی که یک طی دستش بود اومد تو اتاق و شروع کرد به طی کشیدن و به من گفت:" ای ناقلا، قیافه ات خیلی غلط اندازه، بابا ما که باید بیاییم پیش شما شاگردی." من هنوز متوجه منظورش نشده بودم. یک دفعه جناب جواد خان هم اومد تو اتاق. آقا کاوه ادامه داد:" ناقلا شنیدم خانوم دکتر را بوسیدی." یک دفعه همه به من خیره شدند. آقا جواد که داشت چشماش در میومد. من گفتم:" ای بابا ، چیز مهمی نبود." آقا کاوه ادامه داد:" بله خوب ، برای شما که یک بوسه اهمیتی نداره. بابا اینکاره ، با ما به از این باش که با خلق جهانی." من خندیدم گفتم:" این چه حرفیه، من کوچیک شمام." خلاصه آقا کاوه از اتاق رفت بیرون. اما اتاق را میگی. ساکت مثل روز ازل. آقا جواد بیچاره که این همه پیش ما جانماز آب میکشید صداش در نمی اومد. گفتم حالا کاری کنم باهات که حالا حالاها کسی صدات را نشنوه . بعد من گفتم:" بابا چیه؟ چرا زل زدید به من ، چیزه مهمی نبوده به خدا، این که چیزی نیست. یک روز داشتم تو پارک قدم میزدم. دو تا دخترها را دیدم و خلاصه دیگه ، إهه ، الی ماشاالله". هر چی تونستم خالی بستم. علی آقا و بهزاد که دو زاری شون افتاده بود ، همش میخندیدند و خود اونها هم خاطره تعریف میکردند و خالی میبستند. حالا قیافه جواد خان دیدنی شده بود . اول که به روی خودش نمی آورد و سرش را به یک چیزی گرم میکرد که یعنی من به حرف های شما گوش نمیدم. بعدا خوابید و ملافه را کشید روی سرش . اما وقتی دید ما ول کنش نیستیم از اتاق رفت بیرون. تا اون از اتاق رفت ما سه تایی همچین زدیم زیر خنده و عین دیوونه ها به خاطر اینکه حریف را از میدون به در کرده بودیم سر و صدا میکردیم . یهو پرستار اومد تو گفت:" چه خبرتون ، بیمارستان را گذاشتید رو سرتون ، سه تا مرد گنده ، خجالت نمیکشید." بعد ادامه داد:" این آقا جواد کجاست؟" ما که به زور جلو خنده مون را گرفته بودیم دیگه نتونستیم خودمون را نگه داریم و دوباره سه تایی زدیم زیر خنده . پرستار از اینکارمون لجش گرفت و از اتاق رفت بیرون. بعد از کلی که خندیدیم با خیال راحت گرفتیم خوابیدیم و جناب جواد خان هم دیگه از وراجی افتاد.                                                             

فردا صبح ، تقریبا اول وقت بود و بقیه خواب بودند که یک دختر خانوم جوون و خوش تیپی اومد تو اتاق ما . پشت سرش هم آقا کاوه اومد و شروع کرد به طی کشیدن. این خانوم هم که شروع کرد از من سوال کردن در مورد بیماری ام . از روی کارتی که به روپوشش چسبونده بود فهمیدم که دکتره و اسمش هم لیلا بود . لیلا خانوم خیلی مودب و با وقار بودند و حدودا 25 ساله به نظر میرسید. و من فهمیدم که داره به خاطر طرح پایان دوره اش این سوالات را از من میپرسه . همون طور که اون از من سوال میپرسید آقا کاوه هم که  پشت سرش بود برای من شکلک در میاورد. میخندید و سرش را تکون میداد و زیر لب به من میگفت :" بیسته بیسته." من همین طور که به سوالهای خانوم دکتر جواب میدادم از کارهای آقا کاوه هم خنده ام گرفته بود و لبخند میزدم. یک دفعه به لیلا خانوم گفتم:" سرتون را بیارید جلو میخواهم یک چیزی در گوشتون بگم." با گفتن این حرف آقا کاوه زد زیر خنده که لیلا خانوم بهش نگاهی کرد و اونهم به زور خنده اش را خورد و به روی خودش نیاورد و از اتاق رفت بیرون. بعد لیلا خانوم برگشت طرف من و خیلی جدی گفت:" ببخشید متوجه نشدم." من با لبخند گفتم :" هیچی چیز مهمی نیست . بعدا بهتون میگم." خانوم دکتر هم چیزی نگفت و بعد از چند تا سول دیگه رفت بیرون . تا لیلا خانوم رفت بیرون ، آقا بهزاد و علی آقا زدن زیر خنده که من بهشون گفتم ای نامردها شماها بیدار بودید .آقا کاوه هم اومد تو اتاق و شروع کردن به خندیدن و گفت:" نگفتم، ما حالا حالاها باید پیش شما درس پس بدیم." و همگی با هم زدیم زیر خنده. بعد از مدتی خانوم دکتر (خانوم جراح مجرب را میگم) اومد تو اتاق یک احوال پرسی کرد و به من گفت:"چیه ، کبکت خروس میخونه ، خیلی سر حالی ." من هم خندیدم و گفتم : هیچی با بچه ها شوخی میکردیم. بعد خانوم دکتر گفت که برم تو اتاق پانسمان تا بیاد و پانسمانم را عوض کنه. من هم رفتم تو اتاق پانسمان. بعد از مدتی مادرم ، خانوم دکتر و لیلا خانوم اومدند تو اتاق . خانوم دکتر گفت که پیرهنت را دربیار و بعد هم بگیر بخواب. مادرم تو درآوردن لباسم کمک کرد. من روی تخت دراز کشیدم و زانوهایم را هم خم کردم تا فشار کمتری به کمرم بیاد .خانوم دکتر هم شروع کرد به عوض کردن پانسمان. و در همین حین هم با من حرف میزد و میگفت:" شنیدم تو این مدت خیلی سرو صدا راه انداختی، دو سه تا از پرستارها از دستت شاکی بودند. " گفتم : " من که کاری نکردم ، این پرستارهاتون هستن که خیلی خشکن . آدم غمش میگره. "                                            

_خانوم دکتر:" خوب همه که مثل شما نمیشن. فکر کنم تا این پرستارها با تو دعواشون نشده بهتره مرخصت کنم بری خونه استراحت کنی."      

_ من:" راستی خانوم دکتر یادته تو اتاق عمل من مشت میزدم به تخت؟"

_ خانوم دکتر رو به لیلا خانوم کرد و گفت :" آره ، تو اتاق عمل داشت به هوش میومد. از دست این تکنیسین های بی هوشی. " لیلا خانوم خندید و گفت : " وا " ( خداییش اگه این کلمه تعجب " وا " را از خانومها بگیرند ، فکر میکنید اونوقت خانومها چطوری متعجب میشند؟ )                        

_ من:" پس بیخود نیست هیچکس نیومده خواستگاریشون."                 

_ خانوم دکتر :" تو از کجا میدونی؟ "                                                

_ من :" موقع عمل داشتم حرفها تون را گوش میدادم . کلی از بیاناتتون در مورد ازدواج استفاده کردم. البته غیر از یک جمله اش."                    

لیلا خانوم و مادرم خنده شون گرفت. لیلا خانوم که دیگه خیلی خودمونی شده بود. و همونجوری که ایستاده بود دستش را گذاشته بود روی زانوی من و به زانوم تکیه داده بود .                                                         

_ خانوم دکتر:" ولی در عوض به طور ویژه عملت کردم. خیلی برات وقت گذاشتم . "                                                                           

_ من :" بله متوجه شدم . البته من هم برای همین بعد از عمل به طور ویژه ازتون تشکر کردم."                                                          

خانوم دکتر و مادرم خندیدند و خانوم دکتر با خنده ادامه داد:" چه خوب " و رو به لیلا خانوم کرد و گفت :" بعد از عمل بوسم کرد." لیلا خانوم هم خنده اش گرفت.                                                                        

_ من رو به لیلا خانوم کردم و گفتم:" یک دقیقه سرتون را بیارید جلو میخواهم یک چیز درگوشی بهتون بگم !"                                     

لیلا خانوم هم لبخندی زد داشت سرش را میاورد جلو که یک دفعه مادرم و خانوم دکتر مثل برق گرفته ها و با خنده داد زدن:" نههههه "          

لیلا خانوم که تعجب کرده بود گفت :" چرا ؟ بگذار ببینم چی میخواهد بگه؟ آخه تو اتاق هم بهم گفت بیا چیزی در گوشت بگم."                    

خانوم دکتر که دیگه حسابی خنده اش گرفته بود . مادرم به لیلا خانوم گفت:" إوا ببخشید تو را خدا. " لیلا خانوم هنوز متعجب بود که خانوم دکتر بهش گفت:" این ناقلا همین جوری سر من کلاه گذاشت. اول گفت بیا یک چیزی در گوشت بگم. بعد هم بوسم کرد."                                  

لیلا خانوم خندید و به من گفت:"پسر ، تو چقدر شیطونی".                  

خلاصه کار پانسمان تموم شد و مادرم و خانوم دکتر و لیلا خانوم از اتاق رفتند بیرون. من با خودم گفتم : ای بابا همه رفتند که ؟ یکی هم نموند کمکم کنه لباسم را بپوشم. همونطور که به فلاکت داشتم لباسم را تنم میکردم لیلا خانوم در را باز کرد و سرش را آورد تو اتاق یک نگاهی به من کرد و گفت:" میتونی لباست را تنت کنی؟" من خندیدم و گفتم:" چیه؟ دوست داری کمکم کنی ؟ " لیلا خانوم با خنده گفت:" لااله الاالله" و رفت بیرون. من دوباره با خودم گفتم عجب خلی هستم ها . میمردی یک چیز دیگه میخواستی؟                                                            

خلاصه بعد از اینکه مادرم با بیمارستان تصفیه حساب کرد و برگه پذیرش را گرفت ، من از همه خداحافظی کردم و با مادرم یک تاکسی گرفتیم و  اومدیم خونه.                                                                             

این هم از داستان ما. نظر یادتون نره.                                              

 

وسلام                                                                                    

 

نویسنده: آرش



   نوشته شده توسط:آ رش در: | چهارشنبه 22 اسفند1386-19:19  | گروه نوشته های آرش |   |لینک به نوشته

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد