<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های تنهایی</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/</link>
<description>ام حسب الذین اجترحواالسیئات ان نجعلهم کالذین امنوا و عملواالصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء مایحکمون</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 10:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>طبیعت می آموزد</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;به نام انسان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;این مطرود آسمان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;و این مغضوب زمین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدرم یک تبعیدی بود . رویایی داشت که ایمانش بود . همه چیز را برای آن داد و روزگار تبعیدش کرد . به کجا ؟ به کویر . و این برایش بخشی متفاوت بود . زندگی را آغاز کرد و تنها شد . تقدیر ، زمینی به او داد . در بیابان، در نزدیکی یک روستا که دیگر کسی در آن نبود . خاکش خشک و مرده بود . پر از ترک هایی که نشان از عمق مرگ میداد. و همین اهالی روستا را مجبور به ترک آنجا کرده بود . کار را آغاز کرد، چاهی زد و به آب رسید . هر چند کم بود اما جبر زمانه او را وادار به ادامه میکرد. چاهی زد و نهری ساخت و جوبها کشید. زمین را چند سامان کرد. و کشت را آغاز نمود. اما خاک خشک و پر از نمک بیابان توانی نداشت و از آسمان نیز هر از گاهی ظلمی می بارید . یا آنچنان خشک خشک بود ویا آنچنان تگرگ و سیلی می آمد که همه چیز را نابود میکرد . هر چه کاشت ، زحمت بود ، و هرچه کشت خون جگر و هر چه خوردیم رنج . اما جبر زمانه ...                       &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اراده ای داشت ، محکم و استوار . عظمت کویر در مشتش بود و نبردش همچون نبرد زندانی و زندان بان . که هر چه شکنجه میشد صبورتر میگشت و هر چه قدم هایش کوچکتر اما استوار تر . سالها گذشت ، و آنجا آلونکی ساخت ، در مسیر نهر درختهای سنجدی کاشته بود  که سر به آسمان کشیده بودند . هر چند سنجدی نمیدادند اما سایه هاشان غنیمتی بود .  هر بار چیزی میکاشت . گندم ، جو ، چغندر قند... هر چه که در می آورد به زحمت کفاف زندگیمان را میداد . این است که هر کس میگوید که پدرم کشاورز بود ، میگویم که نبود . پدرم انسانی بود که کار خدایی میکرد . مشتی خاک را میگرفت و در آن روح میدمید و از آن زندگی و امید می رویانید . و این کار خداست .                                   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این زمان من بچه بودم . آنقدر بچه بودم که هر بار با پدرم میرفتم سر زمین ، از بزرگی و بی پایانی زمین و از این که با سگها بازی کنم ، و گاهی دنبال چوپانها بروم و با گوسفندها بازی کنم، مثل خر حال میکردم . شاید هم بیشتر .                                                                        &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر از گاهی چند تا شتر از سر زمینمان رد میشدند و آبی  میخوردند و من تماشایشان میکردم که اینها هم مثل مایند ، تنها در این بیابان میگردند .                                                                              &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنجا را دوست داشتم . ترجیح میدادم به جای آن که در کوچه با بچه ها بازی کنم و آخرش دعوا کنیم ، سر زمین بروم و با توله سگها بازی کنم. عجیب است ، ولی توله سگها بهتر از بچه های انسان قواعد بازی کردند را رعایت میکنند. گاهی میگشتم و از زیر دسته های کاه لانه ی موشهای صحرایی را پیدا میکردم که گاهی تو لانه شان پر بود از بچه موشهای کوچکی که تو هم میلولیدند. بعد از آن که تماشایشان میکردم باز دسته های کاه را خیلی آرام سر جایش میگذاشتم طوری که لانه خراب نشود . و یا لا به لای درز آجرها را میگشتم و تخم مارمولک پیدا میکردم .            &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من بزرگتر میشدم و بیشتر میفهیدم که آنجا کجاست . دوستش داشتم ، که هر چه من بزرگتر میشدم ، دیدنی ها بیشتر میشد . در همان موقع آنقدر تجربه داشتم که خیلی راحت میتوانستم لانه ی گنجشگهای صحرایی را روی زمین پیدا کنم . چند بار جوجه تیغی گرفتم ، و یک بار یک بچه خرگوش . هر بار باچیزی می آمدم خانه و خواهر کوچکم با دیدن آنها کلی ذوق میکرد . و من ازاینکه میدیدم خواهرم خوشحال شده چه احساس رضایتی میکردم .                                                            &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح ها به مدرسه میرفتم و بعد از مدرسه اگر میشد با پدرم میرفتم سر زمین . آنجا کسانی منتظرم بودند . دو تا سگ داشتیم که  خیلی دوستم داشتند و هر جا که میرفتم دنبالم میامدند . از بچگی خودم بزرگشان کرده بودم و آنها زودتر از من بزرگ شدند . مقداری کمک پدرم میکردم و بعد با سگها بازی میکردم تا دم غروب که چوپانها می آمدند تا گوسفندها را آب دهند. از شدت بازی خسته و تشنه بودم . گوسفندی را میگرفتم و میخواباندم . پستانش را میگرفتم و محکم میکشیدم تا شیرش فوران کند و دهنم را جلو میبردم و از شیر گرم و تازه اش میخوردم . از این کار لذت میبردم و دست آخر برای توله سگها هم شیر میدوشیدم . و میرفتم پیش چوپانها و به حرفهایشان گوش میدادم . الان برای هر کی تعریف میکنم صورتش را چوروک میکنه و افه میاد که &quot; أه چندشم شد &quot; .                  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک بار که با چوپانها نشسته بودیم و حرف میزدیم پدرم از راه رسید . یک ظرف شیشه ای دستش بود که توی ظرف یک عقرب زرد رنگ بود . ظرف را  گوشه ای گذاشت و رفت مقداری چوب آورد و چوبها را به صورت یک دایره روی زمین چید و روی آنها گازوییل ریخت . بعد عقرب را انداخت وسط دایره و چوبها را آتش زد . عقرب در داخل حلقه ای از آتش گیر افتاده بود . و دور حلقه میچرخید .  پدرم با یک چوب بلند ، چوبهای در حال سوختن را جلو میبرد و بدین وسیله حلقه آتش را کوچک میکرد . ما همه با تعجب به این صحنه نگاه میکردیم که چرا پدرم این کار میکند . مگر تماشای  آتش گرفتن یک عقرب چه لذتی دارد ؟ و اصلا چرا حیوان را زجرکش میکند؟ چرا خیلی راحت نمیکشدش ؟ اصلا چرا باید عقرب را بکشد ؟ همه ساکت بودیم و منتظر تماشای سوختن عقرب بیچاره در آتش . پدرم همچنان حلقه آتش را کوچکتر میکرد و عقرب دیوانه وار به دور حلقه میرخید تا سرانجام حلقه خیلی کوچک شد و دیگر چیزی نمانده بود که عقرب در آتش بسوزد که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد و همه ی ما را شگفت زده کرد . عقرب که دید راهی برای نجات نیست و چیزی نمانده که در آتش بسوزد ، نیشش را در خودش فرو کرد و خودش را کشت . با اینکه از کار پدرم ناراحت شده بودم اما چیزی که دیدم برایم تازگی داشت و این درس بزرگی بود که آنروز آموختم .                                                          &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;یک حیوان چگونه مردن خویش را انتخاب کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یک انسان ....                                                                          &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; آرش&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;زمستان ۸۷&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام خدا</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>سلام خدا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم که حرف نداری . منم خوبم ، به لطف شما البته . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پست رو فقط برای تو گذاشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم بگم که خیلی میخوامت . بی چون و چرا . هیچی هم ازت نمیخوام . تقاضایی هم ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی باحالی . ما رو هم به خاطر کم کاری هامون ببخش . میدونی که بشریم دیگه . چه میشه کرد . خودت ما رو بهتر میشناسی  اما خدا جون خودت خوب میدونی که بی وفا نیستم . هر جا بری تا آخرش باهاتم . تو جون بخواه ... مال خودته این جون من هر وقت خواستی میدمش به خودت . من و تو نداریم که . تازه پیش تو باشه من خیالم جمع تره . فدات بشم الهی ، الهی ، الهی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برم دیگه . مزاحمت نمیشم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یک کلام بگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من شیفته ی اون آفرینشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای جان&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 20:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساس بهاری</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;توجه کرده ای ؟ روزهایی هست که خود را&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سبکتر از پرنده&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جوان تر از کودک&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و حتی شادتر از جوانی پرشور احساس میکنی &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به یاد می آوری بی آنکه به یادداشته باشی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رویا میبینی و نمیبینی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;انگار شنا میکنی و گویا در پروازی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عاشقی و عشقی نداری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ترسی از فردا نداری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اما اشتیاقی مبهم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بیش و کم انسانی در دل میشکفد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ای خدای مهربان ، مرا از تیره روزی حفظ فرما&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تا چنین لحظه ی خوشایندی هرگز از دست نرود&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 21:22:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سعادت واقعي</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;سعادت واقعي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در روي زمين فعلي ما ، بقدري فقر و پريشانحالي و رنج و وحشت وجود دارد كه بشر خوشبخت و مرفه درباره ي آنها انديشه نتواند كرد مگر آنكه از رفاه خويش شرمنده گردد . در نظر من هر خوشبختي كه بقيمت رنج ديگران و هر خواسته اي كه به بهاي محروم خواستن كسان بدست آيد نفرت انگيز است    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;.... من از مالكيت هر چيزي دچار رنج هستم . اين هديه ايست كه خوشبختي من بمن عطا نموده و مرگ نميتواند چيز زيادي را از من بستاند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنچيزي كه مرگ بيش از همه مرا از آن محروم ميسازد نعمت هاي پراكنده و طبيعي است كه قابل اخذ نيست و همه در آن شريكند . از اينگونه نعمت هاست كه من خويشتن را سزمست نموده ام . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اما نسبت به ديگر نعمات من خوراك ساده را به مزين ترين سفره ها و باغ عمومي را به عاليترين باغ خصوصي محصور از ديوار هاي بلند و كتاب ارزان قيمتي را كه همه جا با خود مي توانم برد  به نفيس ترين كتابهاي مزين شده ترجيح ميدهم واگر بنا بود كه يك شاهكار هنري را فقط شخص من تماشا كنم حزن اين كار برايم بيشتر از لذت ميبود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوشبختي من در آن است كه خوشبختي ديگران را افزون كنم . يعني من براي خوشبخت شدن احتياج به خوشبخت بودن ديگران دارم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;بر گرفته از كتاب « خوراك هاي نوين »   اثر   &quot; اندره ژيد &quot;   نويسنده معروف فرانسوي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعلام برائت مخمل از انقلاب مخملی</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(255,102,0)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;شکایت و اعتراض مخمل خان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=texttop&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://shutter86.persiangig.com/sd.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(255,102,102)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;مخمل : از انقلاب مخملی بیزارم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///D:\DOCUME~1\pars2\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;
&lt;STYLE&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
p
	{mso-margin-top-alt:auto;
	margin-right:0cm;
	mso-margin-bottom-alt:auto;
	margin-left:0cm;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/STYLE&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 18pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مخمل، گربه ی &quot;خونه مادر بزرگه&quot; اعلام کرد از کساني که با  تلاش براي راه انداختن انقلاب مخملي در ايران سعي در بدنام کردن نام او داشته‌اند، شکايت مي‌کند. &lt;BR&gt;مخمل در مصاحبه‌اي خبري که کنار خونه مادربزرگه برگزار شد، درباره محتواي شکايت خود توضيح زيادي نداد اما به عوامل انقلاب مخملي توصيه کرد دفعه بعد براي انقلاب کردن سراغ شخصيتهاي  ديگر مثل پينوکيو، سگ آقاي پتيبل،  خر شرک، گاوهاي حنا دختري در مزرعه، و کره‌الاغ کدخدا بروند.&lt;BR&gt;مخمل همچنين به‌شدت داشتن هرگونه نسبت نسبي با مخملباف‌ها را رد کرد اما اين احتمال را  که درپي وقايع اخير نسبتهاي سببي بين او و آنها بوجود بيايد، رد نکرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 18pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 18pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مخمل همچنين گفت من در زمان تبليغات به نوک سياه و نوک طلا که به نوکهاي‌شان روبان سبز مي‌بستند و بعد از ظهرها مي رفتند ميدان ونک مي‌گفتم شما دو تا که به سن راي دادن نرسيده‌ايد چرا مي‌رين تو اين خيابونا؟&lt;BR&gt;وي در پاسخ به  پرسش يک خبرنگار مبني بر اين که جواب نوک‌سياه و نوک طلا به اين خواهش چه بود، گفت: جوابي ندادند و رفتند ولي من فکر مي‌کنم يکي از عوامل (البته فقط يکي از عوامل) که باعث شد يک عده درباره تعداد طرفداران‌شان خيال برشان دارد همين وروجک‌ها و امثال آنها بودند که من اين موضوع را به گل‌باقالي خانم هم گفتم ولي  ايشان هم شخصا دل پردردي داشت.ضمنا مخمل آمادگی خودرا جهت هر گونه تست و آزمایش جهت اعتیاد اعلام کرد- که مبادا دشمنانش اتهام اعتیاد به مواد ممنوعه و قرص را به او بچسبانند&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 18pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نقل از وبلاگ پشت پرده انتخابات &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 18:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به یک دوست</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام هما جان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینجا همه سراغت را از من میگیرند و من به همه میگویم که هما غیبش زده است ، هیچ خبری ازش نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلم برایت بی تاب است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماهی پری ، ماهی پری کجایی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هما جان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیدی ماهی پری چگونه تنگ  بلور شکست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیدی چطور  پرید تو حوض مهتاب و توی کهکشان شنا کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماهی پری چارقد نور را سر کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بال و پرت را تن کن و سفر کن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیدی چطور نقره ماه پیرهنش شد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیدی چطور ستاره پولک رو تنش شد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماهی پری ، ماهی پری کجایی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پشت سرت نمونده ردپایی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هما جان یادت هست که با هم چه حرفها میزدیم ، خودمون خبر نداشتیم اما یواشکی تو دل همدیگه میدویدیم و از گوشه و کنارش سرک میکشیدیم . خدا میدید و به بازیگوشیمون  لبخند میزد .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هما جان ، دیشب خوابی دیدم ، روح بی قرارم کوچه پس کوچه ها را به دنبالت میگشت و در خواب با تو حرف میزد . همین حرفها را  تو خواب بهم گفت و من همه را برایت نوشتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هما جان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;با سرودهایم تو را به سمت خود میخوانم ،  همیشه و همیشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 10:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناسبت های شهریور ماه</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>این پست بعدا نوشته میشود</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 07:55:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناسبت های مرداد ماه</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>این پست بعدا نوشته میشود</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 15:37:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشکی در گذرگاه تاریخ</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;اشکی در گذرگاه تاریخ&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;از همان روزی که دست حضرت قابیل&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;گشت آلوده به خون حضرت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هابیل&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;از همان روزی که فرزندان آدم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ـ صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ـ&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;آدمیت مرد ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;گرچه آدم زنده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;از همان روزی که&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;آدمیت مرده بود&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;گشت و گشت ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;قرن ها از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مرگ آدم هم گذشت ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ای دریغ ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;آدمیت بر نگشت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;قرن ما ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;       &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;روزگار مرگ انسانیت است&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ! &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;سینهء دنیا ز خوبی ها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تهی است ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;  &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;صحبت از آزادگی٬پاکی٬مروت ابلهی است ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;صحبت از موسی و عیسی و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;محمد نابجاست ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;قرن موسی چمبه هاست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;من که از پژمردن یک شاخه گل ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;از نگاه ساکت یک کودک بیمار ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;از&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فغان یک قناری در قفس ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;از غم یک مرد در زنجیر ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;حتی قاتلی بر دار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;اشک&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;در چشمانم و بغضم در گلوست&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;و ندرین ایام ٬ زهرم در پیاله زهر مارم در&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سبوست&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;مرگ او را از کجا باور کنم ؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;صحبت از پژمردن یک برگ نیست ٬&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;وای ! جنگل را بیابان می کنند&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;&lt;B&gt; ! &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;دست&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ٬&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روا&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;&lt;B&gt;آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;صحبت از پژمردن یک برگ نیست&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نیست&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt; &lt;B&gt;فرض کن جنگل&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بیابان بود از روز نخست&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;در کویری سوت و کور ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;در میان مردمی با این مصیبت ها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;صبور ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق ٬&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;گفتگو از مرگ انسانیت است&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;                                                                               فریدون&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مشیری&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 08:12:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناسبت های تیر ماه</title>
<link>http://atrebaraan.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>این پست در آینده نوشته میشود</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 08:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atrebaraan&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>atrebaraan</dc:creator>
<guid>http://atrebaraan.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
